چیییییی؟ اول صبح شوخیتون گرفته؟....

 

 

آب دهنم رو قورد دادم و به دخترا اشاره ای کردم. 

 

ـ من اومدم بیدارشون کنم ولی اینا منو ترسوندن

 

سری تکون داد و گفت: تو هم که اول صبح اومده بودی نازشون کنی نه؟! 

 

 

 

خندم گرفت خوب منو می شناخت، نگاه زیر چشمی به جولی کرد و دستی تو موهاش کشید و بیرون رفت، با نیش باز به طرف دخترا برگشتم ولی با دیدن تیپشون چشام گرد شد. 

 

ـ خاک تو سر بیحیاتون این طور جلو عمو وایساده بودین؟ 

 

دخترا نگاهی به تاپ باز و شرتکشون کردن 

 

ـ چه فیضی برد عمو. 

 

جولی که عین خیالش نبود ولی جولیکا دستاش رو زد به سرش و جیغی کشید ـ وای خدا آبروم رفت. 

 

ـ نترس بابا عمو یه نفر دیگه رو دید میزد. 

 

 

 

جولی با نیشی که گرفته بود باز نشه گفت: نه خیر هیچم این طور نیست. 

 

ـ مثل اینکه همچین بدت هم نیومده. 

 

ـ جیغی کشید و با حرص به طرفم دوید از اتاق پریدم بیرون و به طرف آشپز خونه رفتم. 

 

کسی نبود ولی امیلی جون چایی دم کرده بود 

 

شروع کردم به چیدن میز صبحونه، با شنیدن صدای پایی سرم رو بلند کردم ادرین با لباس راحتی وارد آشپزخونه شد و نگاه خیره ای بهم کرد نگام رو گرفتم مگه نرفتن سر کار!؟ 

 

چیزی نگفتم و به کارم ادامه دادم سنگینی نگاش روم بود و خیال برداشتنش روهم نداشت 

 

منم خیال نگاه کردن بهش رو نداشتم بری هم وارد آشپزخونه شد و نگاهی به بری که به دیوار تکیه زده بود کرد. 

 

ـ بری شرکت نمی رین؟

 

نگاش رو به من داد و گفت: نه مثلا مهمون داریما چند روزی می مونیم خونه، به هری زنگ زدم که هواسش به اوضاع باشه. 

 

لبخندی بهش زدم و سری تکون دادم که گفت: نظرت چیه چند روز بریم تو خونه ی جنگلیمون؟!

 

ـ مگه دارین؟

 

ـ آره مال دایبه.

 

ابرویی بالا انداختم ـ نمی دونم بزار عمو بیاد بینم چی میگه؟

 

امیلی جون هم بهمون ملحق شد. 

 

ـ دخترم چه سفره ای چیدی دست درد نکنه. 

 

ـ خواهش می کنم کاری نکردم. 

 

عمو و دخترا هم با نیش باز اومدن ، صبحونه خوردیم و به باغ رفتیم دلم می خواست برم سراغ گلای پشت پشت ویلا ولی ترجیح دادم کنار بقیه بشینم. همه روی صندلی های راحتی که توی باغ گذاشته شده بود نشستیم. 

 

امیلی جون به خدمتکاری که موقع مهمون داشتن بهش کمک می کرد زنگ زد تا برای پذیرایی اذیت نشه به خاطر همین اون بد بخت هم مشغول پذیرایی بود. 

 

عمو از پیشنهاد خونه جنگلی استقبال کرد و قرار شد فردا صبح زود به اونجا بریم . 

 

با ادرین حسابی گرم گرفته بود و به چش غره های من هم توجهی نمی کرد. 

 

می گفت پسر خوبیه و از چشاش خوندم دوست داره. 

 

شاید شخصیت چند سال پیشش رو در نظر گرفته ولی آدما تغییر می کنن اونم تو همچین محیط کاری که به دخترا رحم نمی شهـ

 

 

 

جولی بی حوصله کنار گوشم گفت: حوصلم سررفته پسراهم که از حرف زدن سیر نمی شن بیا بریم یه کم قدم بزنیم. 

 

خودمم حوصلم سر رفته بود از جا بلند شدیم و به طرف انتهای باغ حرکت کردیم. 

 

 

 

*بری*

 

با رفتن دخترا جمع پسرونه شد ادرین و سیامک گرم حرف بودن و من حرفی نداشتم از جام بلند شدم و به طرف رکسی رفتم تا سری بهش بزنم

 

به کلبه رکسی رسیدم ولی توش نبود دور ور کلبه رو نگاه کردم ولی خبری ازش نبود. 

 

رکسی سگ تمیزی بود ولی مادر جون اجازه ی ورودش رو به خونه نمی داد و می گفت حیون جاش تو خونه نیست

 

دنبال رکسی به طرف درختا حرکت کردم که...

 

 

 

صدای جیغ و خنده از فاصله ی دور به گوشم رسید به طرف صدا پا تند کردم چون مطمعن بودم یه طرف قضیه رکسیه!

 

همین طور که به طرف صدا ها می رفتم صدا ها هم به سرعت به طرفم می اومدن. 

 

تا بفهمم چی شد دوستای نوژا مثل جت از کنارم گذشتن. 

 

رکسی هم دنبالشون می دوید، نوژا هم با نیش باز دنبال رکسی . 

 

مچ نوژا و گرفتم و نذاشتم دنبالشون بره

 

ـ رکسی بیا اینجا پسر. 

 

رکسی با شنیدن صدام ایستاد و به سمتم اومد. 

 

نوژا همین طور با ذوق به جیغ زدن و فرار دخترا نگاه می کرد. 

 

رکسی کنار نوژا زانو زد و به حالت لوس سرش رو به دستاش کشید. 

 

ـ نوژا تو کی با رکسی دوست شدی؟ 

 

سر رکسی رو نوازش کرد و گفت ـ دیوید بر خلاف صاحبش پسر خوبیه. 

 

ـ دیوید؟

 

خندید و گفت ـ خیلی خوب فوتبال بازی می کنه به خاطر همین بهش می گم دیوید بکام. 

 

منم خندیدم و گفتم: چه طور باهات دوست شده؟

 

پوزخندی زد و گفت ـ عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد. 

 

مکثی کرد و ادامه داد ـ ادرین شالم رو گردنش انداخته بود که رکسی اذیتم کنه ولی مثل اینکه از شالم خوشش اومده و رو بوش منو شناخته به خاطر همین منم دوست داره. 

 

ـ عجب رو دستی خورده ادرین بیا بریم. 

 

به طرف بچه ها رفتیم دخترا مثل ببد می لرزیدن رکسی رو که دیدن دو باره شروع به جیغ زدن کردن و پشت سیامک قایم شدن. 

 

 

 

نوژا هم با نیش کش اومده رو صندلی نشست، رکسی دوباره کنار نوژا زانو زد و خودش رو لوس کرد. 

 

ادرین داشت از تعجب شاخ درمی آورد ، منم نشستم و رو به دخترا گفتم بشینید کارتون نداره. فعلا یه دوست جدید پیدا کرده.

 

با ترس و لرز با فاصله از رکسی نشستن، وقتی دیدم هنوز می ترسن بلند شدم و رکسی رو دور کردم ، اونم به کلبش رفت. 

 

به طرف بچه ها راه افتادم ولی از دور نگاه پر شرارت ادرین به نوژا کنجکاوم کرد و سرعت قدمام رو تند تر کردم

 

 

 

*مری*

 

 

جولیکا نگاه بد جنسی به سیا و جولی کرد و گفت: جولی جان فاصله شرعی رو حفظ کنید لطفاً. 

 

با اخم به جولیکا نگاه کردن و چیزی نگفتن 

 

ـ جولیکا عموم رو اذیت کنی بامن طرفی. 

 

 

 

اینو جدی بهش گفتم که پشت چشمی نازک کرد و گفت: خوب اینجا مجرد نشسته ما هم دلمون خواست.

 

با چشای گرد بهش نگاه کردم که پقی زد زیر خنده و گفت: تو فکرش رو بکن منم مثل جولی هی برای یکی خودم رو لوس کنم اه اه حالم بد شد. 

 

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده. 

 

 

 

عمو هم خندید ولی جولی درنده نگامون کرد، طوری که من سریع خندم رو خوردم ولی جولیکا همچنان می خندید. 

 

چشمای جولیکا درخشید و گفت نظرتون چیه جرات حقیقت باری کنیم. 

 

ابرویی بالا انداختم چه ربطی داشت؟ ولی نگاه خبیثش رو جولیکا بود. 

 

وای از دست این دو خواهر ولی با صدای ادرین تعجب کردم ـ منم موافقم 

 

نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و به چشاش نگاه کردم، خبیثانه می درخشید. خدای من این دیگه چه مرگشه! 

 

 

 

عمو هم قبول کرد، همون موقع بری رسید در حالی که سوالی ادرین رو نگاه می کرد سر جاش نشست. 

 

عمو ـ خوب حالا یه بطری نیاز داریم کو؟ 

 

ادرین به دختره اشاره ای کرد که اومد طرفمون رو بهش گفت: میز رو خالی کن واز آشپز خونه یه بطری بیار. 

 

دختره هم سریع میز روجمع کرد و به ویلا برگشت

 

بری نگاهی سوالی به ادرین کرد ـ بطری برای چی؟ 

 

ادرین با بدجنسی نگاهش رو از بری تو چشای من قفل کرد و گفت: برای جرات حقیقت. 

 

 

 

روم رو ازش برگردوندم و به بری نگاه کردم رد لبخندی رو لباس ظاهر شد، وا اینا قاطی کردنا ؟ 

 

پف کلافه ای کشیدم کی حوصله داشت؟!

 

 

 

جولیکا که با نگاش برای جولی خط نشون می کشید 

 

درمونده نگام رو به سیا دوختم. اونم داشت منو نگاه می کرد، شونه ای بالا انداخت. 

 

همون موقع خدمتکار بطری رو به ادرین داد معلوم بود خیلی عجله کرده چون داشت نفس نفس می زد. 

 

ادرین بطری رو وسط گذاشت ناخوداگاه استرس گرفتم نکنه به من مشکوک شده و می خواد از زیر زبونم حرف بکشه!بهش نگاه کردم رو به عمو گفت: سیامک تو بچرخونش. 

 

عمو بطری رو چرخوند سرش طرف مبری و تهش طرف جولی افتاد

 

جولی ناراضی چش غره ای به جولیکا که ریز میخندید رفت و گفت

 

ـ خوب... چیزِ... شما چند تا دوست دختر دارین؟ 

 

بری شونه ای بالا انداخت و گفت: هیچی

 

این بار بری بطری رو چرخوند سرش طرف من و تهش طرف ادرین افتاد رنگ از رخم پرید بد بخت شدم رفت. 

 

منتظر بهش نگاه کردم که بد جنس گفت: همین الان گوشیت رو بردار و با دوست پسرت کات کن! 

 

هاح و واج نگاش کردم این چی بود جلو عموگفت!

 

عمو خندید و گفت: دوست پسر نداره. 

 

ادرین لبخندی شیطانی زد. 

 

ــ چرا داره اسمشم میدونم

 

 

 

سیا تیز به سمتم برگشت

 

ترسیده صاف نشستم

 

ـ سیا... چیز.. میدونی؟.... نه.. راستش

 

 

 

سیا خشمگین از جا بلند شد که منم از جا پریدم 

 

یه طرف حمله کرد بگیرتم که جیغی کشیدم و فرار کردم، عمو حرصی دنبالم می دوید و می گفت: صبر کن ببینم دختره ی چش سفید دوست پسر چه صیغه ایه ها؟ وایسا ببینم. 

 

منم همون طور که میدویدم داد میزدم

 

ـ ب--------ری سیا رم کرده بگــــــــــیرش

 

 

 

چند دور دور میز چرخیدم، تازه بری خان از شوک در اومدن و به طرف عمو رفتن واقعا زحمت کشید. 

 

عمو روگرفت منم در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: عمو دوست پسری در کار نیست باور کن. 

 

ــ ساکت شو دختر من ادرین رو می شناسم اون دروغ نمی گه؟ 

 

از حرفش دلم گرفت حرفم رو قبول نداشت؟!

 

 

 

با چشایی که پر از اشک بود نگاش می کردم، نگاش پر از پشیمونی شد و گفت: پس ادرین چی می گه؟ 

 

جوابی بهش ندادم فقط بهش نگاه کردم، ادرین مثل قاشق نشسته پرید وسط و گفت: دروغ میگه اسمشم می دونم خودش گفت دنیل دوست پسرمه. 

 

چشای عمو گرد شد و گفت: کی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جولی و جولیکا نگاهی به هم کردن و زدن زیر خنده آدرین هم با چشای گرد نگاشون می کرد. 

 

بری هم عمو رو ول کرد و با نگاش بهم گفت لو رفتی! 

 

عمو هنوز با دهن باز ادرین رو نگاه می کرد کم کم چشاش خندون و صورتش سرخ می شد. 

 

می دونستم چشه خودش رو گرفته بود قهقهه نزنه. 

 

نگاهی بهم کرد و با خنده گفت که دنیل دوست پسرته! ها؟ 

 

ولی من خندم نگرفت به جاش دلم بد جور از اطمینان عمو گرفت، این بود دوست داشتنش؟!

 

انگار عمو فهمید که از دستش ناراحتم به طرفم قدمی برداشت

 

ـ نوژامن... 

 

پشت بهش کردم و به طرف ویلا دویدم 

 

از عمو این انتظار رو نداشتم اون ادرین رو بیشتر از من قبول داشت..

 

 

 

 

*ادرین*

 

 

 

سیامک ناراحت به رفتن نوژا نگاه میکرد . بری سر جاش نشست و رو به سیامک گفت: فکر کنم به خاطری که بهش اعتماد نکردی ناراحت شد.

 

سیامک ناراحت گفت: کارم در اومد.

 

بری لبخندی به سیامک زد و گفت: منم یه بار ناراحتش کردم می دونی چه طور بخشیدم؟!

 

سیامک سوالی نگاش کرد که گفت: پنجاه تا کلاغ پر تو حیاط رفتم. 

 

دخترا دوباره شروع به خنده کردند. 

 

جولیکا با خنده گفت ـ وای چه جالب کاش ما هم بودیم. 

 

جولی هم خندید ـ نگران نباش احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه به طور زنده میبینیم. 

 

سیامک سری تکون داد و گفت: اینقدر ذوق نکنید نوژا منو خیلی دوست داره دلش نمیاد اذیتم کنه

 

بری گفت: فکر نکنم سیامک جان، قرار بود صد تا برم که به خاطر افتادن قندم بقیش رو بخشید. 

 

 

 

سیامک با حالت زاری گفت: یعنی منم باید کلاغ پر برم؟!

 

بری چشمکی زد ـ خودت رو به موش مردگی بزن حله.

 

چشام رفت کله سرم ـ بری تو اون روز نقش بازی می کردی؟

 

این بار خندید و سری تکون داد، لبخند بدجنسی زدمو گفتم ـ اگه همین الان نگی دنیل چه نسبتی با نوژا داره قول نمی دم که بهش نگم.

 

بری خنده ای کرد و گفت: از عموش بپرس.

 

سیامک هم خندید و گفت: دنیل یه دخترِ. 

 

 

 

- یعنی چی که دختر؟ 

 

سیامک ادامه داد ـ و اون دختر هم خود نوژاست.

 

ـ یعنی چی دنیل نوژاست؟

 

 

 

ـ دنیل اسمیه که اگه نوژا پسر می شد روش می گذاشتند ، موقعی که هنوز دنیا نیومده بود همه منتظر پسر بودن ولی یه دختر شیطون به دنیا اومد. 

 

گیج و منگ به بری نگاه کردم، من برای هیچی این همه مدت حرص خوردم. 

 

ـ بری این همه مدت منو سر کار گذاشتید؟!

 

بری بیخیال گفت: نوژا سر کارت گذاشت به من چه؟

 

سیامک طاقت نیاورد و بلندشد ــ من برم منت کشی

 

به طرف ویلا حرکت کرد. 

 

پس نوژا دوست پسر نداره؟!

 

دختره ی شیطون منو سر کار گذاشته بود؟

 

صبر کن ببینم این یعنی نوژا کسی رو دوست نداره پس مال منه آره همین طوره، لبخندی اومد رو لبم بشینه که سریع خوردمش. 

 

ولی من خودم رو تو چشمش کوچیک و زشت کردم حالا باید چی کار کنم؟؟؟

 

 

 

*جولیکا*

 

 

 

از بی توجهی های بری حرصم می گرفت حاضر نبود یه لحظه نگام کنه. 

 

ولی هرچی کمتر تحویلم می گرفت بیشتر جذبش می شدم. 

 

با همه پسرا فرق داشت رابطه صمیمیش با نوژا باعث شده بود که برای اولین بار حسادت به دلم چنگ بزنه. 

 

ناراحت نگام رو ازش گرفتم و به مسیری که سیا دنبال نوژا رفته بود چشم دوختم. 

 

با چیزی که دیدم لبخندی رو لبام نشست. 

 

سیا نوژا رو انداخته بود رو دوشش و به طرف ما میومد ولی نوژا هم با مشت ولگد هاش حسابی مستفیضش می کرد. 

 

با صدای جیغ جیغای نوژا نگاه همه به سمتشون کشیده شد. 

 

نیشای همه کش اومد، با تعجب ادرین نگاه کردم چشاش از خوشی برق می زد یعنی از اینکه فهمیده نوژا دوست پسر نداره اینقد خوشحاله!؟

 

به بری نگاه کردم یه جورایی با مهربونی خاصی به نوژا نگاه میکرد 

 

 

 

ـ سیااااااا بزززارم زمین زووود باششش

 

سیامک در حالی که میخندید نوژا رو گذاشت زمین و تو صورتش داد زد. 

 

ـ تو غلططططط میکنی با من قهر کنی دنیل جوننننننم.

 

 

 

چشای نوژا گشاد شد و جیغی زد ـ سیااااا مگه نگفتم نگو دنیل هــــــــــا؟

 

سیامک خندش رو خورد و گفت: فدات بشم دنی جون جوش نزن. 

 

این بار نوژا عصبی به طرف سیامک حمله کرد که باعث شد سیامک با خنده پا به فرار بزاره.

 

پسرا با نیش باز نگاش می کردن یهو جولی گفت 

 

ـ دیدی جولیکا سیامک این چغندر رو بیشتر از من دوست داره!؟

 

چنان لوس این حرف رو زد که پسرا با خنده و تاسف و اندکی چندش وار نگاش کردند. 

 

ـ خاک تو سر حسودت کنن خوب معلومه دوسش داره مثلا برادر زادشه ها! 

 

 

 

نگام رو برگردوندم كه دیدم بری داره نگام می کنه، ذوق زدگیم زیاد طول نکشید چون سریع نگاش رو گرفت و به سیامک که با نیش باز فرار می کرد نگاه کرد. 

 

 

 

*مری*

 

در حالی که نفسم بالا نمی اومد به سمت بچه ها برگشتم بیشعور خیلی تند می دوید نتونستم بگیرمش. 

 

خودم رو رو صندلی پرت کردم و با حرص به سیا که نیشاش باز بود نگاه کردم. 

 

ـ باشه سیا جان بعدا به عشقم میگم حسابت روبرسه!

 

چشای همشون رفت کله ی سرشون.

 

ادرین با یه نموره لبخند گفت: عشقت کیه؟

 

نیشام رو باز کردم و گفتم: دیوید.

 

لبخند از لباش رفت و اخماش تو هم شد داد زد

 

ـ دیوید دیگه کیه؟

 

یهو بری از خنده ترکید نگاهی بهش کردم و گفتم: کوفت نبینم عشق منو مسخره کنی!

 

 

 

سیا که دیگه بهم اعتماد داشت یا اگه نداشت هم جرعت حرفیدن نداشت چون تو اتاق حسابی از خجالت موهای خوشگلش در اومده بودم روی صندلی نشست و گفت: تو عادت کردی همیشه یا اسم رو خودت بزاری؟

 

بری که از خنده صورتش قرمز شده بود گفت: بابا به رکسی میگه دیوید بکام

 

ادرین که انگار خیالش راحت شده بود پوزخندی زد و به مبل تکیه داد. 

 

حرصی رو بهش گفتم: چیه دایی جان با دوست پسر مردم مشکل داری ولی خودت محل کار و این چیزا حالیت نیست سریع با عشقت میری تو کارش! 

 

احساس کردم رنگ از رخش پرید.

 

اخمای عمو تو هم رفت و نگاه بدی به ادرین کرد. 

 

بری هم با اخم به صندلی تکیه داد و منتظر جواب به ادرین نگاه می کرد. ولی ادرین سریع خودش رو جمع کرد و گفت: اشتباه فکر می کنید اون کار یه نقشه بود

 

ـ قبلش به دفتر بابا زنگ زدم تا تو پرونده رو بیاری چون می خواستم این صحنه رو ببینی ، من نبوسیدمش فقط جلوت این طور وانمود کردم. 

 

 

 

با ابرویی بالا رفته نگاهی به بری که به حالت شَک به ادرین نگاه می کرد کردم تا واکنشش رو ببینم، ولی کم کم لباش به خنده باز شد. 

 

معلوم بود حرفای ادرین روباور کرده دوباره به ادرین نگاه کردم و گفتم ـ چرا باید اون صحنه رو می دیدم؟

 

نیشاش رو باز کرد و با خیال راحت به صندلیش تکیه داد لبخند مرموزی زد و گفت: چون احساس می کردم عاشقم شدی و چون فکر می کردم دوست پسر داری نمی خواستم به خاطر من به عشقت خیانت کنی این کار رو کردم که از چشات بیفتم.

 

 

 

چند لحظه طول کشید تا مغزم کلمات رو هضم کنه به محض درک حرفاش چشام رو ریز کردم و گفتم 

 

ـ چی گفتی؟!

 

 

 

شیطون خندید ـ همون که شنیدی. 

 

چشام رو از زور حرص به هم فشار دادم و سعی کردم از عصبانیت نترکم. 

 

تیز چشام رو باز کردم و با نگام گردنش رو زدم. 

 

با نیش باز خیره به من که از عصبانیت در حال انفجار بودم نگاه کرد. 

 

احساس یه ببر زخمی رو داشتم که به دشمنش نگاه می کنه و دلش می خواد خرخرش رو بجوه. 

 

 

 

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با جیغ گفتم

 

ـ مننننننن عاااااشققققق تووووووـو؟؟؟؟؟؟؟! 

 

سرش رو با همون نیش باز تکون داد و گفت: ولی حالا که دوست پسر نداری بهت اجازه میدم عاشقم بشی!!!!!!!!

 

 

 

چشام دیگه گشاذ تر از این نمی شد، می خواست اذیتم کنه!

 

صدای خنده ی ریز همه تو گوشم نشست. از شدت عصبانیت و حرص از پرروییش دستام رو مشت کردم و جیغی کشیدم و به سمتش پریدم که از صندلی بلند شد و فرار کرد. 

 

همرا ه با دو جیغ زدم

 

ـ اگه مردی وایساااااا ... خربزه بیشعور وایسا 

 

... دِ الاغ وایساااا

 

 

 

دوباره جیغی کشیدم و گفتم: 

 

ـ آخه من عاشق چیه تو بشم کله خرِ نفهم. 

 

به هیچ وجه حاضر نبودم بی خیالش بشم تا یه دل سیر کتکش نمی زدم دلم آروم نمی گرفت. 

 

 

 

به طرف انتهای باغ می دوید منم با جیغ و دنبالش به سرعت به طرفش می دویدم که یهو وایساد و به طرفم برگشت. 

 

چون سرعتم زیاد بود نتونستم خودم رو کنترل کنم و یه راست رفتم تو بغلش و با هم پهن زمین شدیم

 

 

 

با شنیدن آخ و نالش تازه فهمیدم که روش افتادم و پرس زمینش کردم

 

خواستم بلند شم که سریع نشست و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: این چه کاری بود؟ معلومه خیلی داغیا می خواستی بغلت کنم بهم می گفتی خودم بغلت می کردم دایی جونم، حرص خوردن نداره که.

 

 

 

نگاه وحشت ناکی به چشاش کردم و دستام رو رو سینش گذاشتم و به عقب حلش دادم که محکم تر گرفتم، عصبی گفتم: منظورت از این حرفا چیه؟ خوب تونستی خودت رو با مسخره کردنم تبرعه کنی ولی من حرفات رو باور نکردم دایی جااان حالا هم ولم کن. 

 

 

 

 

 

اخماش رو تو هم کرد و گفت: شاید با تو شوخی کرده باشم ولی واقعیت رو گفتم تو هم اینقدر زود قضاوت نکن. 

 

به چشاش که داد میزد راست میگه نگاهی کردم و آرومتر گفتم: ولم کن ادرین.

 

لبخندی که می خواست رو لباش بشینه رو جمع کرد و گفت: مگه جات بده خیلی ها آرزو دارن اینجا باشن. 

 

اخمام رو تو هم کردم و گفتم: برو همون خیلیها رو بغل کن. 

 

تو گلو خندید و گفت: باشه خودت خواستیا.

 

چش غره ای بهش رفتم و به زور از حصار دستاش بیرون اومدم و از جام بلند شدم قدمی برداشتم که گفت: زدی داغونم کردی حداقل کمک کن بلند شم

 

مکثی کردم و با تردید به طرفش برگشتم. 

 

 

 

چهرش رو مظلوم کرد و دستاش رو به طرفم دراز کرد، دستاش رو گرفتم و کمکش کردم بلند شه . 

 

خواستم دستام رو از دستاش بیرون بکشم که چشماش برقی زد و با یه حرکت تو بغلش کشیدمـ

 

عصبی هلش دادم و گفتم ـ چی کار می کنی ولم کن!

 

لبخند کجی زد و گفت ـ به جبران انداختنم....

 

سرش رو چرخوند و به لپاش اشاره کرد ـ باید ببوسیم. 

 

 

 

حرصی هلش دادم ـ خواب دیدی خیر باشه!

 

ـ هرجور راحتی ولی تا نبوسیدیم ولت نمی کنم

 

نه دیگه نشد باید ادبش کنم. 

 

لبخند دلبرانه ای بهش زدم که نیشاش باز شد، دستم رو از رو سینش به سمت گردنش کشیدم. 

 

لبخند از لباش رفتو چشاش روتو چشام قفل کرد. دستم رو نوازش وار روی گردنش کشیدم که آروم چشاش روبست لبخند بدجنسی رو لبام نشست

 

 

 

حالا وقتش بود دست هام رو به سمت موهاش بردم و تو موهاش به بازی در آوردم و موهاش رو تو چنگ گرفتم ولی نکشیدم. 

 

چشاش رو باز کرد سرم رو کج کردم و لبخندی یه وری زدم. 

 

اخماش رو تو هم کشید و تاکید کرد ـ تو این کار رو نمی کنی!

 

چشمکی بهش زدم و موهاش رو محکم تو مشت گرفتم و کشیدم، صدای آخ آخ گفتنش بلند شد ، دستاش رو از دور کمرم باز کرد و مچ دستام رو گرفت و فشارداد 

 

 

 

از دردش دستام شل شد و موهاش آزاد شد

 

لبخند بد جنسی زد و گفت ـ حالا که حقم رو نمیدی خودم ازت می گیرم...