🔴معشوقه دیوانه🔴 پارت 4
به شیشه پشت سرش ضربهای زد و گفت:
- به سمت بزرگترین آسمان خراش شهر برو!
***
باد خنکی صورتش را نوازش کرد.
لبخندی زد و خواست موهایش را از روی صورتش کنار بزند که متوجه شد دستانش بسته شده و نمیتواند تکان بخورد.
بدنش کرخت شده بود و به سخت ی چشمانش را باز کرد.
نورهای رقصانی جلوی چشمان تارش نقش بستند و بعد صدای جیغش، آسمان شهر را شکافت.
قلبش تند میزد و با وحشت به ارتفاع هولناک زیر پایش نگاه میکرد.
تمام شهر زیر پایش بود.
همیشه آرزو داشت همچین صحنه ای را ببیند، اما نه آنقدر ناگهانی و آن هم اینجا! آخرین بار در لیموزین بود؛ ولی حالا... .
- منظره ی قشنگیه!
سرش را برگرداند و به آدرین که در یک قدمی او ایستاده بود و از آن منظره لذت می برد، خیره شد.
از عصبانیت سرخ شد و با خشم گفت:
- مردک دیوانه، داری چیکار میکنی؟ من اینجا چیکار میکنم؟
اما آدرین فقط پوزخند زد و گفت:
- این ساختمون بلند ترین ساختمون تگزاس و حدود صد و هفتاد متر ارتفاع داره.
اینجا شرکت مخابراته.
جایی که آنها بودند، یک ستون نوک تیز داشت که مرینت به آن بسته شده بود و اصلا جایی برای نشستن نداشت.
مرینت در ذهنش فقط کلمه مردک دیوانه را تکرار میکرد و دلش میخواست دستانش باز باشد تا این دیوانه را از همین بالا به پایین بیندازد.
چشمانش را بست و فکر کرد، اما نمیدانست با هر کار کوچکش، آدرین را در دنیایی سوال رها میکند.
این دختر برای آدرین یک اسباب بازی جدید و البته باحال بود! این دختر اهل گریه و التماس نبود و در هر شرایطی سعی میکرد موضعش را حفظ کند.
پوزخند کنج لبش نشست و به فکر نقشه ای افتاد که تا به حال برای هیچ کس اجرایش نکرده بود؛ چون دخترهای دیگر آنقدر التماس میکردند که از خیر نقشه دومش میگذشت و لذتی که میخواست را نمیبرد. به سمت گره طناب رفت و دستهای مرینت را باز کرد.
مرینت سریع چشمانش را باز کرد و با حس اینکه دارد میافتد به ستون چنگ انداخت و با ترس به دستهای باز شدهاش خیره شد.
آدرین دیوانه وار خندید و در چشم های سردرگم مرینت خیره شد و با شادی گفت:
- خب دختر چشم آبی، برات دوتا راه میذارم. یا همراه من میپری و از اینجا خالص میشی؛ یا من میپرم و تو اینجا میمونی و همینجا میمیری. آخه هر چقدر جیغ بکشی و کمک بخوای، کسی متوجه تو نمیشه.
مرینت با چشمهای گرد شده داد کشید:
- دیوونه شدی؟ تو هر دوش که میمیریم!
آدرین باز هم خندید و این مرینت را عصبانی تر از قبل کرد. مرینت به چشم های سبز مرد دیوانه خیره شد و گفت:
- فقط دلیل کارت رو بهم بگو؛ بعد خودت رو پرت کن پایین.
- تلافی حرف صبحت.
مرینت باورش نمیشد که تهدیدش را عملی کرده است و دارد به این شیوه ی دیوانه وار انتقام میگیرد.
آدرین با لبخند دستانش را باز کرد و خود را به عقب متمایل کرد و در عرض یک ثانیه ناپدید شد.
مرینت بی اراده ستون را رها کرد و دنبال آدرین پرید.
مردک دیوانه، بیخیال و با همان ژست به استقبال مرگ میرفت.
فشار هوا موهای مرینت را آشفته میکرد و باد در لباسهایش میپیچید.
خود را به آدرین رساند و سرش را روی سینه این مرد دیوانه قرار داد و دستانش را دور کمر او حلقه کرد
تمام