به شیشه پشت سرش ضربهای زد و گفت:

 

- به سمت بزرگترین آسمان خراش شهر برو!

 

***

 

باد خنکی صورتش را نوازش کرد.

 

لبخندی زد و خواست موهایش را از روی صورتش کنار بزند که متوجه شد دستانش بسته شده و نمیتواند تکان بخورد.

 

بدنش کرخت شده بود و به سخت ی چشمانش را باز کرد.

 

نورهای رقصانی جلوی چشمان تارش نقش بستند و بعد صدای جیغش، آسمان شهر را شکافت.

 

قلبش ‌تند میزد و با وحشت به ارتفاع هولناک زیر پایش نگاه میکرد.

 

تمام شهر زیر پایش بود.

 

همیشه آرزو داشت همچین صحنه ای را ببیند، اما نه آنقدر ناگهانی و آن هم اینجا! آخرین بار در لیموزین بود؛ ولی حالا... .

 

- منظره ی قشنگیه!

 

سرش را برگرداند و به آدرین که در یک قدمی او ایستاده بود و از آن منظره لذت می برد، خیره شد.

 

از عصبانیت سرخ شد و با خشم گفت:

 

- مردک دیوانه، داری چیکار میکنی؟ من اینجا چیکار میکنم؟

 

اما آدرین فقط پوزخند زد و گفت:

 

- این ساختمون بلند ترین ساختمون تگزاس و حدود صد و هفتاد متر ارتفاع داره.

 

اینجا شرکت مخابراته.

 

جایی که آنها بودند، یک ستون نوک تیز داشت که مرینت به آن بسته‌ شده بود و اصلا جایی برای نشستن نداشت.

 

مرینت در ذهنش فقط کلمه مردک دیوانه را تکرار میکرد و دلش‌ میخواست دستانش باز باشد تا این دیوانه را از همین بالا به پایین‌‌ بیندازد.

 

چشمانش را بست و فکر کرد، اما نمیدانست با هر کار کوچکش، آدرین را در دنیایی سوال رها میکند.

 

این دختر برای آدرین یک اسباب بازی جدید و البته باحال بود! این دختر اهل گریه و التماس نبود و در هر شرایطی سعی میکرد موضعش را حفظ کند.

 

پوزخند کنج لبش نشست و به فکر نقشه ای افتاد که تا به حال برای هیچ کس اجرایش نکرده بود؛ چون دخترهای دیگر آنقدر التماس میکردند که از خیر نقشه دومش میگذشت و لذتی که میخواست را نمیبرد. به سمت گره طناب رفت و دستهای مرینت را باز کرد.

 

مرینت سریع چشمانش را باز کرد و با حس اینکه دارد میافتد به ستون چنگ انداخت و با ترس به دستهای باز شدهاش خیره شد.

 

آدرین دیوانه وار خندید و در چشم های سردرگم مرینت خیره شد و با شادی گفت:

 

- خب دختر چشم آبی، برات دوتا راه میذارم. یا همراه من میپری و از اینجا خالص میشی؛ یا من میپرم و تو اینجا میمونی و همینجا میمیری. آخه هر چقدر جیغ بکشی و کمک بخوای، کسی متوجه تو نمیشه.

 

مرینت با چشمهای گرد شده داد کشید:

 

- دیوونه شدی؟ تو هر دوش که میمیریم!

 

آدرین باز هم خندید و این مرینت را عصبانی تر از قبل کرد. مرینت به چشم های سبز مرد دیوانه خیره شد و گفت:

 

- فقط دلیل کارت رو بهم بگو؛ بعد خودت رو پرت کن پایین.

 

- تلافی حرف صبحت.

 

مرینت باورش نمیشد که تهدیدش را عملی کرده است و دارد به این شیوه ی دیوانه وار انتقام میگیرد.

 

آدرین با لبخند دستانش را باز کرد و خود را به عقب متمایل کرد و در عرض یک ثانیه ناپدید شد.

 

مرینت بی اراده ستون را رها کرد و دنبال آدرین پرید.

 

مردک دیوانه، بیخیال و با همان ژست به استقبال مرگ میرفت.

 

فشار هوا موهای مرینت را آشفته میکرد و باد در لباسهایش میپیچید.

 

خود را به آدرین رساند و سرش را روی سینه این مرد دیوانه قرار داد و دستانش را دور کمر او حلقه کرد

 

 

تمام