هر دو دستم رو پشت کمرم محکم گرفت و نگاش رو تو صورتم چرخوند و لبخند محوی زد. 

چشام از ترس گشاد شد و تلاش کردم خودم رو از دستش آزاد کنم. ولی اون محکم تر دستام رو فشرد و لبخندش بدجنس شد از این همه خونسریش حرصم گرفت. عصبی داد زدم ـادرین ولم کن وگر نه به عمو میگم. 

شیطون خندید و گفت ـ چی بهش میگی؟ 

نامید شدم و حال زاری پیدا کردم، آخه چی به عمو میگفتم که شوهرم می خواد ببوستم !؟ 

چشام رو ملتمس کردم و سعی کردم به این طریق خرش کنم ولی جواب نداد چون دقیقا با چشاش داشت چشام رو می خورد. 

ولی صبر کن ببینم ادرین که نمی دونه شوهرمه، یعنی میخواد یه غریبه رو ببوسه ، چشای ملتمسم اخمو شد. 

 

ـ دیدی که عمو خیلی غیرتیه میزنه آشو لاشت میکنه ها. 

خندید و صورتش رو به قصد بوسیدنم جلو آورد. 

چند سانتی صورتم که رسید مکثی کرد و تو چشام نگاه کرد. خدا جون میدونی که من دختر خوبیم ولی مجبورم میفهمی مجبوررررررر. 

خواست فاصلش رو به صفر برسونه که زانوهام یه جاییش رو چیز کرد.. چی بود همون چیز دیگه! نفهمیدین؟(😂😂😂😂😂😂😂)

 

ازش یه قدم فاصله گرفتم و به چشایی که لوچ شده بود و دستایی که وسط پاش گذاشته بود و لبایی که گازش می گرفت تا داد نزنه نگاه کردم. 

 

ـ آخی عزیزم این لبای خوشگلت رو گاز نگیر دلم خواست.. چیه تو هم دلت خواست؟ غلط بی جا کرد که خواست!

ندای درون ــ چی کار می کنی مرینت چرا شر و ور میگی الان وقت جیم زدنه حالش خوب میشه حالت رو میگیره ها. 

 

وای حق با ندی جونه، زانوهاش رو به زمین زد و از درد دور خودش پیچید ، خوب کردم اینم به جای چرت و پرتایی که گفت!

ـ دایی جان حقتون رو گرفتین؟خوب دیگه من برم بای.

بهش پشت کردم و به طرف بچه ها راه افتادم هنوز از مادر زاده نشده کسی که بتونه مرینت خانم رو خفت کنه!!!!!!

 

*بری*

سیامک عمیق تو فکر بود احساس کردم حرفای دایی رو باور نکرده و ناراحته باید بهش می گفتم! 

از جام بلند شدم ـ سیامک جان چند لحظه بیاین کارتون دارم. 

از جاش بلند شد چند قدم از دخترا دور شدیم

منتظر نگام کرد ـ

ـ سیامک تو حرفای دایی رو باور نکردی؟ 

کلافه نفسش رو داد بیرون و گفت: راستش نه آخه چرا باید جلوی نوژا نقش بازی کنه؟! 

ــ چون اون میدونه نوژا مرینته

شوکه بهم نگاه کرد ـ از کجا؟ تو بهش گفتی؟

ـ نه ولی فهمیده از رفتارش معلومه از کجاش رو نمیدونم!

اما بهتر نوژا چیزی از این موضوع ندونه چون بهم گفت اگه دایی بفهمه از اینجا میره.

ـ اگه فهمیده چرا چیزی به نوژا نمی گه؟

ـ خوب با کار امروزش می خواست نوژا رو دل سرد کنه ولی دیدی که الان که فهمیده دوست پسری در کار نیست رأیش برگشته صبر کن ببینیم چیکار می خواد بکنه.

سری تکون داد و به طرف دخترا رفت دلم نمی خواست به جمعشون اضافه بشم نگاه های جولیکا عصبیم می کرد ولی مجبوری به جمعشون ملحق شدم. 

 

نوژا با لبخند بد جنسی به لب به طرفمون اومد و سر جای قبلیش نشست

ـ دایی چرا نیومد.

لبخندی زد و گفت ـ الان میاد.

عمو خندید و گفت ـ موهاش رو کندی یا نه؟

نوژا لبخند پهنی زد ـ آره عمو تازه ضربه فنیش هم کردم.

چشای سیامک گرد شد و سرش رو انداخت زیر و شروع به خندیدن کرد از شدت خنده شونه اش 

می لرزید. 

 

ولی منظورش از ضربه فنی چی بود؟

ـ نوژا ضربه فنی هم بلدی؟

چشمکی زد ـ چیه تو هم دلت خواست؟

ـ نه نه من نمی خوام از برق چشات معلومه چیز خوبی نیست. 

سیامک که چهرش به خاطر خندیدن سرخ شده بود نگاهی به نوژا کرد و گفت: عزیزم زیاده روی نکردی؟

نوژا چش غره ای به عموش رفت و گفت ـ نه حقش بود. 

 

*ادرین*

از درد در حال مردن بودم ، دختره ی احمق چرا اینقدر محکم زدی آخه! 

به زور خودم رو به درخت رسوندم و تکیه دادم اصلا به ذهنم نمی رسید که همچین کاری بکنه.

باشه مرینت خانم خودت شروع کردی دارم برات. 

هنوز هم درد داشتم ولی قابل تحمل بود به طرف پشت ویلا راه افتادم چون نمی خواستم از جلوشون رد شم. به سختی خودم رو از در پشتی ویلا به اتاقم رسوندم و روی تخت انداختم. 

با اینکه داغونم کرده بود اما خبر دوست پسر نداشتنش اینقدر خوشحالم کرده بود که زیادی از این بابت ازش دلخور نبودم. 

یه وحشی به تمام معنا بود موهام رو که کشیده دماغمم که گاز زده امروزم که.... 

دختره ی وحشی ولی خودم رامت میکنم.....

 

 
 

*مرینت*

یه ربع گذشته بود ولی ادرین هنوز نیومده بود بری در حالی که نگاه های زیر چشمی و عصبی به جولیکا می کرد گفت ـ فکر کنم دایی دیر کرد.

عمو خندید ـ احتمال میدم ضربه زیادی محکم بوده

بری از جاش بلند شد و گفت: زیادی حرصیت کرده بود طرفش رو نمی گیرم.

خندیدم. نگاهی به طرف ویلا کرد و گفت: برم کمک مادر جون می خواست برای نهار جوجه بزاره تا کباب کنیم، به طرف ویلا حرکت کرد، عمو هم بلند شد و دستای جولی رو کشید. 

ـ پاشو بریم قدم بزنیم

نیشای جولی کش او از جاش بلند شد، جولیکا هم خواست بلند شه که دستش روگرفتم. 

ـ بشین کارت دارم.

نیشای عمو و جولی بیشتر کش اومد و از ما دور شدند. 

جولیکا حرصی به طرفم برگشت. 

ـ مامان منو فرستاده حواسم بهشون باشه چراجلوم رو گرفتی؟

ـ غلط کردی همین قدر که شبا از هم جداشون کردی کافیه!

لب و لوچش آویزون شد و گفت: میگم نوژا چرا این بری اینطوریه همش به من چش غره میره؟

ـ ببین جولیکا می دونم ازش خوشت اومده ولی باید بهت بگم که بری یه بار شکست عشقی خورده و به همین راحتیا عاشق نمی شه. 

تو هم سعی نکن با نگاه کردن بهش عصبیش کنی. بهش فرصت بده تو رو بشناسه. 
جولیکا جان خودت باش همون دختر شیطون و شیرین مطمعن باش جلوت کم می اره. 

یه مرد اگه بفمه یه دختر می خوادش هی کلاس بالا می ذاره و جذبش هم نمی شه پس بهش اهمیت نده.

نیش جولیکا هم باز شد و گفت: ولی نوژا ادرین تو رو می خواد!

دلم گرفت از این بلا تکلیفی خسته شده بودم. 

ـ اگه بفهمه مرینتم نظرش عوض میشه شایدم بهش گفتم و زودتر به این ماجرا رو خاتمه دادم. 
جولیکا دلجویانه گفت: ولی نگاش می گفت خیلی می خوادت شرط می بندم بفهمه مرینتی از خوشی غش کنه.

بلند خندیدم و گفتم: خدا نکنه بفهمه، کی حوصله ی این نکبت رو داره.

جولیکا خندید و به مسیر رفتن عمو و جولی نگاه کردو گفت: یعنی میگی نریم دنبالشون؟ مطمعنم با صحنه مثبت هجده خوب مواجه می شیم.

ابرویی بالا انداخت و گفت ـ نظرت چیه؟

 

کلافه گفتم: ولشون کن دوست داری جولی باهات این کار رو کنه؟

لبخند دندون نمایی زد و چیزی نگفت. 

از جام بلند شدم ـ من برم دست به آب. 

خندید ـ برو تا نترکیدی!

گمشو بابایی نثارش کردم و به طرف ویلا حرکت کردم تا از دستشویی اتاقم استفاده کنم.

 

*بری*

مادر جون با دختر خدمت کار مشغول کار بودن محیط رو برای کمک کردن مناسب ندونستم و از در پشتی ویلا به طرف کلبه رکسی رفتم. 

غذاشو تو ظرفش ریختم مشفول خوردن شد به طرف بچه ها برگشتم ولی فقط یه دختر که به احتمال زیاد جولیکا بود نشسته بود. 

اگه می خواستم برگردم زشت می شد چون منو دیده بود ـ

به طرفش رفتم و صندلی روبرو نشستم منتظر بودم دوباره نگام کنه تا حسابش رو بذارم کف دستش. 

چند باری زیر زیرکی نگاش کردم ولی دیدم قصد نگاه کرن بهم رو نداره. 

یهو از جاش بلند شد و بدون حرفی به طرف ویلا حرکت کرد. 

ناخاسته لبخندی رو لبام نشست، گوشیم رو برداشتم و شماره ی هری رو گرفتم. 

بعد از چند بوق گوشی رو برداشت

ـ چه خبر کار رو به کجا رسوندین؟

ـ خبرای خوب تا از سفر برگردین کار ویلیام تموم میشه.

ـ خوبه خودت نظارت داشته باش نمی خوام چیزی از قلم بیفته.

ـ نگران نباش همه چیز خوبه ولی یه چیزی ادرین زنگ زد و گفت به کاگامی برای رفتن به یه شرکت دیگه نامه بدم. 

چرا دیگه نمی خواد که اینجا کار کنه؟

تعجب کردم کاگامب از کارمندای خوب ما بود این کار ادرین نشون میده تصمیمش برای نوژا جدیه.

ـ هری جان هر کاری ادرین گفت رو انجام بده.

گوشی رو قطع کردم حوصلم سر رفته بود، کجا رفتن اینا؟ هر کدومشون یه طرف پخش و پلا شدن.

 

نیم ساعتی رو تنهایی گذروندم که سر و کله مرینت و جولیکا پیدا شد در حاای که نیششون تا بنا گوش باز بود به طرف توپ رکسی حرکت کردن و مشغول پاسکاری به هم شدند. 

 

لبخند بدجنسی رو لبام نشست الانه که سر و کله رکسی پیدا بشه چون صدای توپ رو خوب می شناخت!

با ژست خاصی که نشون میداد حسابی تو جو فوتبالیست بودن فرو رفتن به توپ ضربه میزدند.

رکسی از لای درختا بیرون اومد ذوق زده منتظر ادامه نمایش بودم. 

نوژا رکسی رو دید و لبخندی شیطانی تر از من رو لباش نشست از دست این دختر چی تو سرشه؟!

کمی مکث کرد حالا رکسی به پشت جولیکا رسیده بود. توپ رو به طرف جولیکا شوت کرد که افتاد تو بغلش. 

رکسی به جولیکا نزدیک شد و مشغول لیس زدن کفشاش شد.

به نوژایی که با شیطنت نگاش می کرد با چشاش برای کمک التماس کرد. 

نوژا ابرویی بالا انداخت و داد زد ــ توپ رو پرت کن بیاد!

جولیکا توپ رو با دست به طرف نوژا پرت کرد. رکسی به طرف توپ دوید ولی توپ زودتر به نوژا رسید. 

نوژا توپ رو به طرف جولیکا پرت کرد رکسی برگشت و توپ رو دنبال کرد ولی جولیکا فکر کرد داره به سمت اون میره و جیغی کشید و شروع به دویدن کرد 

صدای قهقهه ی از ته دل نوژا بلند شد.....

 

*ادرین*

صدای خنده ی بلند نوژا باعث شد از تخت دل بکنم و به طرف بالکن برم. 

داشت هر و کر می خندید بری هم بانیش باز نگاش می کرد عصبی شدم، چرا اینطور نگاش می کنه؟! 

داشتم آمپر می چسبوندم که نگاه بری به طرف دیگه ی برگشت و لبخندش پر رنگ تر شد. 

نگاش رو دنبال کردم یکی از دخترا داشت دور درخت می چرخید رکسی هم برای بازی آروم دنبالش می دوید. 

به یاد روزی که مرینت تو همچین وضعیتی گیر افتاده بود لبخندی رو لبام نشست. یه باره صدای نوژا بلند شد. 

ـ دیوید جونم بیا اینجا بدو پسر خوب. 

توپ رو چند بار زمین زد تا رکسی متوجه بشه، رکسی دختره رو ول کرد و به طرف نوژا دوید و مشغول بازی شد. 

یعنی یه روز برای منم از این خندهاش می کنه!؟ 

باید بفهمم حسش نسبت بهم چیه! 

به طرف آینه رفتم و نگاهی به موهام کردم حسابی به هم ریخته بود در کشو رو باز کردم و شونه رو برداشتم و تو موهام کشیدم و گذاشتمش سر جاش که چشمم به عکس نوژا افتاد. 

 

برداشتمش و نگاش کردم یعنی واقعا اگه بفهمه من می دونم مرینته میره؟ 

کلافه عکس رو سر جاش گذاشتم باید با بری حرف بزنم شاید تونستم از زیر زبونش حرف بدرد بخوری بیرون بکشم

از اتاق بیرون رفتم تصمیم گرفتم یه کم تلویزیون ببینم تا وقت بگذره

تمام