🔴معشوقه دیوانه🔴 پارت 5
خود را به آدرین رساند و سرش را روی سینه این مرد دیوانه قرار داد و دستانش را دور کمر او حلقه کرد.
________________________________________________________
باز هم آن بوی تنباکو اسکاتلندی مشامش را پر کرد. باورش نمیشد که اینگونه و با مردی دیوانه خواهد مُرد!
دستان گرم دیوانه دور کمرش حلقه شد و آدرین از تب سرد این دختر لبخندی زد. آدرین دیوانه اسباب بازی جدیدش را پسندیده بود!
دختر هر آن منتظر بود که پخش خیابان شود و مغزش از جمجمه اش بیرون بیفتد که ناگهان هر دو در جایی نرم فرود آمدند. مرینت سرش را بلند کرد و با دیدن تشک بزرگ بادی، نفس راحتی کشید و چشمان آسوده اش را در نگاه دیوانه ی روبه رویش انداخت.
جلوی نگاه مبهوت آدرین خندید و مشت آرامی به بازوی مرد دیوانه نواخت و گفت:
- اوه عالی بود! بریم یه بار دیگه هم اینکار رو بکنیم.
مرینت از روی آدرین بلند شد و کنارش روی تشک بادی دراز کشید و به ساختمان بلندی که الان از رویش پریده بودند خیره شد.
قلبش از هیجان زیاد تند میتپید و او دیوانه ی همچین هیجان های غیر منتظره ای بود.
سرش را برگرداند و به چهره جذاب آدرین خیره شد و گفت:
- مطمئنم به هر کی این موضوع رو بگم باور نمیکنه، پس به هیچکس چیزی نمیگم مردک دیوانه!
این دقیقًا چیزی بود که آدرین از تمام رابطه هایش انتظار داشت و دوست داشت دخترهایی که به زندگی او می آیند، چیزی درباره ی با او بودن به کسی نگویند؛ و این دختر تنها دختری است که با او هم عقیده است.
با تکان تشک بادی، چشمانش را به مرینت دوخت که سعی داشت از آنجا بیرون برود ولی نمیتوانست و هی در تشک فرو میرفت. پوزخندی زد و چاقوی زیبا و خوش نقشی از داخل کتش بیرون آورد و در تشک فرو کرد.
مرینت انگار که از غرق شدن راحت شده باشد، وسط خیابان دراز کشید و سرش را بلند کرد و از آنهمه تقلا و بی صبریاش متنفر شد.
باد تشک خالی شده بود و آدرین در حالی که کتش را مرتب میکرد از روی جسد تشک رد شد و به سمت لیموزین رفت.
مرینت حاضر بود قسم بخورد که نمونه ی این مرد، هیچ کجای جهان نیست.
مغرور مانند لویی شانزدهم، دیوانه به اندازه ی جوکر، خوشبخت در حد الکساندرا، معروف مثل یک ستاره، مرموز همانند خودش!
با کرختی بدنش را کشید و به دنبال آدرین سوار لیموزین شد و همین که جای این چند وقت هاش نشست، حس کرد جنس صندلی تغییر کرده است.
بوی آشنای تنباکو اسکاتلندی و نبود آدرین در روبه رویش. خواست سریع بلند شود که دستی مردانه این اجازه را نداد.
آب دهانش را به زور قورت داد و سعی کرد لرزش بدنش را مخفی کند. تصمیم ناگهانی گرفت و سریع از جا برخاست که دست آدرین مچش را گرفت.
تعادلش را از دست داد و چشمان آبی اش دقیقا روبه روی چشمان تیله ای دیوانه بود.
آدرین با لذت به صدای قلب دختر گوش داد و لبخندی برای هوس جدیدش زد.
بعضی اوقات انسانها دنبال عشق نیستند.
در کجا گفته شده که هوس همیشه بد و نفرت انگیز است؟
گاهی وقتها عشق عوض میشود و تو را در منجلاب جهل و دیوانگی غرق میکند؛ اما هوس... .
برای این کلمه حرفی نیست! هوس خیلی وقت است که سابقه اش را پاک کرده است.
تمام