*مرینت*
بعد از اینکه جولیکا حسابی روح امواتم رو مستفیض کرد. 

به طرف بری رفتیم وکنارش نشستیم، که ادرین وسایل کباب رو آورد بری هم بلند شد و بهش کمک کرد و هر دو مشغول سیخ زدن گوشتا شدند. 

ادرین تا نگاهش بهم می افتاد چش غره می رفت منم شیطون نگاش میکردم و می خندیدم. 

با نیش باز به ادرین نگاه می کردم که یهو جولیکا عصبی داد زد. 

ـ دیدی گفتم بزار باهاشون برم نزاشتی؟ 

خیلی طولش دادن الان با یه خربزه برمی گردن؟

ـ ها با چی منظورت بچه بود؟

ـ آره 

ادرین و بری خندشون رو پنهون کردن.

ـ حالا چرا خربزه دلت اومد رو پسر عموی من این اسم رو بزاری؟

 

نیشش رو باز کرد وگفت ـ خوب بچه ی خر و بز میشه خربزه دیگه!

دوباره صداش رو برد بالا و گفت ـ چرا پسر؟ دیدی خودتم پسر دوستی؟

چش غره ای بهش رفتم ـ هیچم این طور نیست

بعدش نیشام رو باز کردم و بد جنس گفتم: می خوام اسم پسرشون رو بزارم دنیل تا عمو دست از سر کچل من برداره.

نیش جولیکا هم باز شد و حرفم رو تایید کرد. 

هر دو همزمان به سمت ادرین و بری که مشغول بودن برگشتیم.

جفتشون دست از کار کشیده بودن و با لبخند به ما نگاه می کردن ولی سریع خودشون رو جمع کردن و مشغول سیخ زدن کباب شدند. 

از جام بلند شدم و به طرف کباب پز رفتم به طرف بری برگشتم ـ بری روشنش کنم؟

 

ادرین سریع جواب داد ـ نه خودت رو میسوزونی صبر کن خودم میام. 

وای چه مهربون الان این به فکر سوختن منه؟!

بلند شد و به طرفم اومد اخمی کرد و فندک رو ازم گرفت، دوباره برب رو مخاطب قرار دادم. 

ـ بری رو زغال خوشمزه تر میشه ها!

 

باز ادرین با حرص گفت ـ این کباب رو بخوری نظرت عوض میشه.

نگاهی به بری که سرش رو انداخته بود زیر و می خندید کردم و نگام رو به طرف جولیکا برگردوندم که با نیش باز چشمکی زد. 

حرصی نگام رو چرخوندم که سیا و جولی رو در حال نزدیک شدن دیدم. 

ابرویی برای جولیکا به طرف سیا و جولی چرخوندم. 

سرش رو برگردوند و نگاشون کرد اخماش رو تو هم کرد و نگاهی بهم کرد لب زد ـ پس خربزه کو!

نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده، 

ادرین که کنارم ایستاده بود از واکنش یهوییم یه قدم پرید عقب.، با این کارش شدت خندیدنم بیشتر شد و دولا شدم و شکمم رو گرفتم. 

دیگه عمو اینا رسیده بودن به زور خندم رو خوردم و صاف ایستادم. 

سیا و جولی که حالا به ما رسیده بودن با هم گفتن: چه مرگتونه!؟

 

خندم رو خوردم ـ ایول تفاهم

جولی ام که حالی بهتر از من نداشت گفت: شنیدم خربزه جزء جانداران شده!

چش غره ای با خنده به جولیکا رفتم که جولی به طرف جولیکا پرید. 

چی شد مگه جولی منظورش رو فهمید!؟

حالا جولیکا بدو جولی بدو عموهم که از چیزی خبر نداشت هنگ نگاشون می کرد. 

از دست این دختر. 

ـ خوب تا اینا همو می کشن ما کباب بزنیم بری سیخ ها رو بده. 

بری که انگار دنبال یه چیزی می گشت گفت

ـ ادرین یه سیخ دیگش کو؟

ادرین کلش رو خاروند و گفت ـ تو اتاق من.

برب با ابروی بالا پریده نگاش کرد ـ چی کارش داشتی؟

ادرین لبخندی زد ـ آخه خلال دندونمو گم کرده بودم....

 

 

بری رو به ادرین لبخندی زد و گفت: اگه به خلال دندونت نیاز نداری برو بیارش لازمش داریم. 

ادرین نگاهی به من کرد و گفت ـ زیر تختِ برو بیارش 

 

ـ بیخیال شونه ای بابا انداختم که بری گفت: برو دیگه!

حرصی به سمتشون برگشتم ـ نچ نمیرم مگه من نوکرتونم که کاراتون رو به من میدین!

سیا خندید و گفت: وقتی نخواد کاری کنه هیچ کس نمی تونه از پسش بر بیاد.

ادرین یه نگاهی که می گفت دارم برات بهم کرد و به طرف اتاقش راه افتاد 

دوستای خل وچلم هم دست دور گردن هم انداخته بودن و با هر و کر به سمت ما می ومدن دعوا و اشتیشون معلوم نیست. 

سیخ ها رو از بری گرفتم و کبا پز گذاشتم و با ذوق مشغول زیر رو کردنشون شدم. 

 

به من میگن آمرینت کباب یه کبابی بزنم که دستشون رو باهاش یه لقمه کنن. 

امیلی جون اومد و سیا و دخترا رو به داخل دعوت کرد تا کباب آماده بشه خودش هم همراشون رفت. 

بری کنارم ایستاد و گفت: تو هم برو خودم می زنم. 

ـ نه دلم می خواد کمک کنم. 

یه طرف کبابا برشته شده بود چرخوندمشون بری هم داشت بقیه گوشتا رو سیخ می زد. 

ادرین هم با خلال دندونش اومد لبخند ی یه وری به بری زد و گفت: دلتون پاک باشه فقط یه تیکه سبزی تو دندونم گیر کرده بود.

بری با حرص خندید و زیر لب چندشی نثارش کرد. 

پسره ی دیونه تا کباب رو کوفتمون نکنه دست بردار نیست. 

ـ دایی جان یادم نرفته که برای بیرون کشیدن یه تیکه کاغذ از زیر کمد سیخ رو برداشتین پس اینقد حالمون رو بهم نزن.

ادرین سیخ رو به بری داد و کنارم ایستاد و گفت 

ـ آفرین کارت خوبه بیشتر بپزش من جزغاله دوست دارم. 

چش غره ای بهش رفتم و کبابای آماده رو کناری گذاشتم و گوشتایی رو که بری سیخ کرده بود رو روی کباب پز چیدم. 

بری دستکش ها رو از دستش بیرون کشید و مشغول سیخونک زدن به کبابا شد. 

بی خیالش شدم و حواسم رو جمع کردم گوشتا نسوزه که یه تیکه گوشتی جلو دهنم قرار گرفت. 

به بری که به لبخند گوشت رو جلوم گدرفته بود لبخند زدم و دهنم رو برای خوردن گوشت باز کردم و گازی به گوشته زدم که دادبری در اومد. 

 

وا چرا گوشته اینقدر سفته!؟ 

بری چرا بال بال میزنه!؟ 

گوشته رو ول کردم که بری دستاش رو گرفت و مشغول بالا پایین پریدن شد.

نکنه دستش رو گاز زدم!؟ 

اصلا گوشته کجا رفت؟

به طرف ادرین برگشتم دیدم فکش داره تکون می خوره انگشت شصتش هم لیسی زد و گفت: به به عالی بود. 

 

صدای حرصی بری بلند شد. 

ـ ادرین این چه کاری بود ، خودت بردار چرا از دست من کش میری؟

ادرین نگاهی بهم کرد و گفت: ایشون هم دست دارن خودشون بردارن بخورن شما زحمت نکش. 

ـ ولش کن بری نمی دونستم داییت اینقدر حسود ، یه لقمه هم دهن این بزار دق نکنه.

ادرین چشم غره ای بهم رفت ولی بری با نیش باز به حسود خان نگاه می کرد. 

ـ نوژا من مجروح شدم دیگه نمی تونم کار کنم بقیش با شما.

کبابای آماده رو برداشت و در حالی که یکیش رو می چپوند تو حلقش به سمت ویلا حرکت کرد. 

چرا منو با دایی خلش تنها گذاشت بابا من پیش این امنیت جانی و بوسی ندارم کدوم گوری میری اخه. 

 

سعی کردم به ادرین بی توجه باشم. 

سیخ ها رو یکی یک چک می کردم که دستش دور کمرم حلقه شد و کنار گوشم گفت: عجب ضربه شصتی داری تا دو ساعت درد کشیدم

 

نیشام شل شد و گفتم: حقت بود حالا هم دست رو بکش.

با مکثی ولم کرد و به درخت کناری تکیه زد. 

نگاهی بهش کردم با لبخندی محو نگام می کرد. 

زیر نگاه خیرش معذب شدم و خودم رو مشغول به کباب ها نشون دادم. حالا از شانس من اینا هم که دوست نداشتن کباب شن. حرصی زیر و روشون کردم بلکه زودتر برشته شن ولی انگار نه انگار

یهو ادرین گفت: در مورد خاستگارت برام بگو چش بود که نخواستیش؟

این چرا یهو پسر خاله شد؟

 

ابروهام رو تو هم گره زدم و گفتم: به دلایل شخصی. 

تکیش رو از درخت برداشت و کنارم ایستاد و مشغول ور رفتن با سیخ های کباب شد. 

یکی از سیخا که تقریبا برشته شده بود رو برداشت و یه تیکه کباب ازش جداکرد و سیخ رو سر جاش گذاشت. 

ولی به خاطر داغ بودن کباب هی این دستو اون دستش می کرد. 

خندم گرفته بود ولی خودم رو نگه داشتم که نخندم، تقریبا کباب ها آماده شده بودند. 

کباب پز رو خاموش کردم و سیخ های کباب روش رو برداشتم که دستای پاشا جلوی دهنم قرار گرفت. 

به کباب تو دستش نگاه کردم منظورش از این کارا چیه؟بیشعور چرا با روح و روان ادم بازی می کنه؟

 

اخمام رو تو هم کردم ــ خودتون میل کنید دایی جان!

خوستم حرکت کنم که بازوم رو گرفت و با حرص گفت: چرا از دست بری می خواستی بخوری! طاعون ندارم که دهنت رو باز کن!

وات د فاز دادا !؟

آخرش نفهمیدم به من حسودی کرد یا بری؟

دهنم رو باز کردم و گوشت رو با دندون گرفتم ولی اون ولش نکردو با لبخند یه وری نگام می کرد. 

چند لحظه صبر کردم ولی خیال ول کردنش رو نداشت. با فکری که به ذهنم رسید تو چشام برق از خوشی درخشید، خوستم دستش رو محکم گاز بگیرم که گوشت و ول کرد و با خنده گفت: هر وقت خواستی فکر شیطانی کنی تو چشای طرف نگاه نکن، با برق چشات میشه تلویزیون چهل و هشت اینچ روشن کرد. 

 

سیخ ها رو از دستم گرفت و به طرف ویلا حرکت کرد، تازه یادم اومد هنوز دهنم باز مونده، دهنم رو بستم و شروع به خودن کباب خوشمزه کردم. 

 

وای چه خوشمزه بود با فکر اینکه اگه دیر بجنبم چیزی بهم نمی رسه با قدم های تند خودم رو به ادرین رسوندم..