*ادرین*

تقریبا همه غذاشون رو خورده بودن و یکی یکی بلند می شدن و به حال می رفتن. 

نوژا رو صندلی نشست و گفت: بدون من بهتون مزه داد؟

سیامک خندید ـ آره چه جورم!

لباش رو آویزون کرد و برای خودش برنج کشید 

منم هم کنارش نشستم و گفتم: نگران نباش دایی جان من هستم.

چون همه غذا خورده بودن بلند شدن و به حال رفتن ولی بری نشست. 

ـ اِ نوژا چرا سالاد نکشیدی برات بکشم؟

با صدای بری سرم رو بلند کردم و چش غره ای بهش رفتم که خندش گرفت. 

نوژا چون دهنش پر بود با دست اشاره کرد که نمی خوره، بری از جاش بلند شد. 

خواستم نفس راحتی از رفتنش بکشم که کنار نوژا ایستاد و براش دوغ ریخت خونم به جوش اومد و حسادت به دلم چنگ زد چرا بری همچین می کنه!؟

یهو چشمکی به من زد و از آشپز خونه بیرون رفت 

یه چیزی می دونه که داره اذیتم میکنه!

نوژا خواست دوغ بخوره که یهو برداشتمش و نصفش رو سر کشیدم و لبخندی بهش زدم 

چش غره ای بهم رفت و همون لیوان رو برداشت و بقیش رو خورد. 

خواستم ذوق مرگ بشم که یادم اومد اضافه آب بری رو هم قبلاخورده بود. 

ذوقم کور شد. 

همونطور که نگاش می کردم غذا می خوردم. 

شیطون متوجه نگام شده بود ولی سرش رو بلند نمی کرد. بدجنسانه از بشقابش گوشتی به چنگال زدم و خوردم. 

این بار سرش رو بلند کرد و گفت: آخی دایی جان بچه درونت فعال شده؟

لبام کش اومد و سری تکون دادم که لبخند نصف و نیمه ای زد و دوباره شروع به خوردن کرد. 

ـ همیشه بخند خندت خیلی قشنگه!

از حرکت ایستاد و بدون حرف نگاش تو چشمام قفل شد، ولی سریع نگاش روگرفت. 

بابا ذوقی، برق چشمی، خجالت کشیدنی، چیزی، هیچ کدوم؟یعنی اینقدر ازم دلگیره ولی برای چی؟

سرم رو زیر انداختم و دیگه نگاش نکردم می دونستم داره اذیت می شه. 

کمی دوغ تو همون لیوان قبلی ریختم خواستم بردارمش که زود تر برداشتش و ابرویی بالا انداخت و دوغ رو سر کشید. 

با دیدن چهرش خندم گرفت و دوغ پشت لبش رو با دست پاک کردم با چشای گرد نگام م کرد. 

ـ چی کار میکنی؟

ـ خوب چیزِ سیببل سفیدت رو پاک کردم. 

اخماش رو تو هم کشید ـ خودم می تونستم. 

ـ باشه بابا چرا جوش میاری مثلا داییتما!

چپ چپ نگام کرد که خندیدم. 

بشقابش رو پس زد. 

ــ صبر کن بببنم تو چرا اینقدر کم غذا می خوری؟

حرصی نگام کرد ــ هر چه قدر دوست داشته باشم می خورم مگه تو فضولمی؟

ـ نه من داییتم پس بشقابت رو تا آخر بخور.

چش غره ای رفت و بدون توجه به حرفم پا شد. 

ـ نوژا لج نکن بشین بخور. 

دستش رو به علامت برو بابا تکون داد و به پذیرایی رفت. بزاز همه چیز به خوبی تموم شه بعد بهت یاد میدم که نباید رو حرف شوهرت حرف بزنی.

بقیه غذام رو تند تند خوردم و به پذیرایی رفتم 

ولی جز بری کسی نبود

روی مبل روبروش نشستم و بهش نگاه کردم با لبخند نیم نگاهی بهم کرد و دوباره به سمت تلویزیون برگشت. 

بین دو راهی گیر کردم بهش بگم یا نه!

اصلا زبونم برای حرف زدن نمی چرخید. نمی دونستم چی بگم.

بری یه باره گفت ـ عکس رو پیدا کردی آخرش؟

انگار بار سنگینی رو از رو دوشم برداشت 

نفس راحتی کشیدم و گفتم: چرا همون اول بهم نگفتی؟

ـ چون قول داده بودم.

ـ چرا نمی خواد من بفهمم؟

نیم نگاهی به پله کرد و به سمتم برگشت ــ ببین ادرین روز اولی که وارد اینجا شد همه ی داد و بی دادات رو شنید. 

شنید که بهش گفتی دهاتی. 

شنید که گفتی به خاطر عشق فرنگ اومده اینجا. 

شنید که گفتی کاگامی رو می خوای. 

همون موقع چمدونش رو برداشت که بره به زور نگهش داشتم اونم به شرطی که تو نفهمی کیه قبول کرد بمونه. 

ولی اشتباه کردی ادرین اون به خاطر مریضی پدرش حرفش رو زمین ننداخت. 

می دونم پشیمونی ولی تا دلش رو به دست نیاوردی چیزی بهش نگو چون میره مطمعن باش اونم مثل خودت مغروره. 

یخ بستم پس حرفام رو شنیده عصبی از جام بلند شدم که بری گفت: نگران نباش فقط دلش رو به دست بیار. 

بر خلاف همیشه با اسانسور به طبقه بالا رفتم وارد اتاقم شدم و رو تخت نشستم سرم رو میون دست گرفتم. 

کاش حداقل عکسش رو می دیدم اونم مثل من مجبور به قبول کردن شده بود ولی اینقدر خاطر پدرش براش عزیز بود که رو حرفش حرفی نزد. 

ولی من چی؟

با پر رویی تو روی همه وایسادم و داد زدم نه نمی خوام. اگه بره حق داره منم بودم میرفتم.

از فکر رفتنش قلبم تیر کشید کاشکی اونم دوسم داشته باشه!...

 

*مرینت*

 

با صدای زنگ گوشی کش و قوصی به بدنم دادم و صداش رو خفه کردم. با لبخندی عمیق رو شکم خوابیدم و پای راستم رو تو شکمم جمع کردم. 

فکر کنم یه چرت پنج دقیقه ای بیشتر نزدم که دوباره گوشی زنگ خورد. 

عصبی دستام رو برای پیدا کردنش رو تخت کشیدم ولی پیداش نکردم بلا اجبار بلند شدم و دنبالش گشتم. 

از تخت افتاده بود پایین خم شدم برداشتمش ولی حال نداشتم خودم رو بکشم بالا دلم می خواست تو همون حالت یه چرت دیگه بزنم. 

به زور خودم رو بالا کشیدم وصداش رو قطع کردم همون طور نشسته چشام رو هم رفت. 

خیلی خوابم میومد دیشب جولی و جولیکا اندازه رادیو بی سیم حرف زدن. 

با چشمای بسته بلند شدم وبا قدمای شمرده شمرده به سمت دسشویی حرکت کردم که با سر تو در فرو رفتم. 

پیشونیم رو مالوندم و سعی کردم چشام رو باز نگه دارم، وارد دسشویی شدمو بعد از انجام عملیات فوق ویژه بیرون اومدم. 

ساکم رو بیرون کشیدم و چند دست لباس و پالتو توش چیدم. 

بعد از آماده شدن از اتاق بیرون رفتم همه بیدار شده بودن و مشغول صبحونه خوردن بودن. 

سلامی کردم و کنار امیلی جون نشستم

باچشمای گرد به جولی و جولیکا که سرحال مشغول صبحونه خوردن بودن نگاه کرم چرا اینا خوابشون نمیاد. 

با اینکه صورتم رو شسته بودم ولی بازم خوابم میومد. 

خمیازه ای کشیدم که سیا گفت

ـ تو که هنوز خوابی مرین...نوژا !(داشت سوتی میداد)

با ترس و حرص به عمو نگاه کردم که لبخند دندون نمایی زد، کلا خواب رو از سرم پروند. 

جرات نگاه کردن به ادرین رو نداشتم یعنی فهمید عمو چی می خواست بگه؟

قلبم تند تند می زد و اخمی عمیق رو پیشونیم نشسته بود. 

با حرکتی عصبی تیکه ای نون برداشتم و چپوندم تو دهنم. 

اصلا حرکاتم دست خودم نبود عصبی بودم و این کاملا تو رفتارم معلوم بود همه سکوت کرده بودن انگار اونا هم متوجه شده بودن. 

دلم نمی خواست ادرین چیزی بفهمه با این رفتار عمو فهمیدم کنار اومدن با این موضوع خیلی سخته. 

از اینجا موندنم پشیمون شدم بغض گلوم رو فشرد چشام نزدیک بود بارونی بشه و پیش همه آبروم بره

________________________________________________________

تمام

خب یه سوال بنظرتون مرینت میتونه با اینکه اونجا بمونه کنار بیاد؟

1.نه

2.اره 

3.به خودش ربط داره

4.به من ربطی نداره نظر شما چیه

عدد مورد نظر خود را به شماره ی 88763..

عه چیز تو کامنتا بدید(:

چیکار کنم عادت کردم انقدر از این تبلیغا دیدم

فعلا