🔴معشوقه دیوانه🔴 پارت 7
داغی تیر را حس کرده بود و درد، وجودش را ذره ذره تجزیه میکرد
________________________________________________________
دست بزرگ و مردانه آدرین که بر روی گره دستانش نشست و حمایت گونه گفت:
- آروم باش این همه استرس برای چیه؟
بی اراده لرزش بدنش خوابید و با درد زمزمه کرد:
- اینکه اول نشیم.
- به من اطمینان کن خبرنگار دیوانه! فقط یک کیلومتر دیگه مونده.
مرینت با درد خندید و آدرین متوجه خیسی لباسش توسط اشک های دخترک نشد.
مرینت صورتش را بین کتف های آدرین قایم کرد و با وجود درد، متوجه گذر زمان و حتی تشویق تماشاچیان نشد.
او در عطر تنباکو اسکاتلندی لباس آدرین بیهوش شده بود.
آدرین دستانش را باز کرد که گره دستان بی جان و سرد مرینت از دور کمرش باز شد
و با غرور گفت:
- ما برنده شدیم دخترک دیوانه.
صدایی یا حتی ذره ای تکان از مرینت حس نکرد.
موتور را نگه داشت و پایش را به زمین زد و در حالی که سعی میکرد بچرخد و به مرینت نگاه کند گفت:
- تو چته؟ ما برنده شدیم.
بدن سرد مرینت، وجود گرم آدرین را به بازی گرفته بود و آدرین این سرما را در پشت کمرش حس میکرد؛ جایی که مرینت روی آن آرام گرفته بود.
آدرین کمرش را چرخاند که مرینت به سمت زمین سقوط کرد اما آخرین لحظه آدرین سریع بازوی دخترک را گرفت و به صورت بی رنگ و چشمان بسته اش خیره شد.
سریع به خود آمد و مرینت را در آغوش کشید و از موتور پیاده شد. کف دستش که بر روی کمر مرینت بود، مرطوب شد. به خونی که روی زمین چکه میکرد نگاهی انداخت و با فریاد گفت:
- پزشک... پزشک رو خبر کنید!
در اتاقکی باز شد و مردی با روپوش سفید و کیفی به سمتشان دوید و گفت:
- من دکتر هالتون هستم. لطفًا مصدوم رو روی زمین بذارید.
آدرین آشفته مرینت را روی شکم گذاشت و در یک حرکت یقه ی پیرهن مرینت را پاره کرد و با دیدن آنهمه خون، مبهوت ماند. دکتر، آدرین را کنار زد و مشغول شد.
گاز پاک کننده را در روی کتف مرینت خالی کرد و تیر را درآورد. پوست کتف را بخیه زد و گفت:
- یه مشکل داریم. این دختر خون لازم داره اما وسایل من کافی نیست تا تشخیص گروه خونیش رو بدم.
آدرین خشمگین گفت:
- اگه خون دهنده باشه میتونی بهش خون وصل کنی؟
- گروه خونیش چی می... .
آدرین یقه دکتر را با خشم در مشت گرفت و غرید:
- میتونی یا نه؟
دکتر جوان با ترس سرش را به نشانه ی آره تکان داد که آدرین یقه اش را ول کرد و گفت:
- من خونم اوی منفیه و به همه نوع گروه خون ی میخوره. پس شروع کن!
- لطفًا به اتاقم بیاین.
آدرین، آرام مرینتی بیهوش را بلند و به سمت اتاقی که دکتر از آن بیرون آمده بود، رفتند. مرینت را روی تخت گذاشت و دکتر مشغول کارش شد.
مرینت با حس انگشتهایی که روی کتفش تکان میخوردند، چشم گشود و سوالی به نیم منظره اتاقی که برایش آشنا بود، خیره شد و با صدای ضعیفی گفت:
- چه خبر شده؟
صدای جذاب و مردانه ای مثل پتک خاطرات را بر سرش کوبید.
- بالاخره به هوش اومدی.
صدای آدرین از پشت سرش می آمد و همین که خواست بچرخد درد در کتفش پیچید و بی اراده ناله کرد که آدرین گفت:
- یعنی انقدر برنده شدن برات مهم بود که حاضر نشدی بگی تیر خوردی؟
تمام