صدای آدرین از پشت سرش می آمد و همین که خواست بچرخد درد در کتفش پیچید و بی اراده ناله کرد که آدرین گفت: 

- یعنی انقدر برنده شدن برات مهم بود که حاضر نشدی بگی تیر خوردی؟

________________________________________________________

از لحن شماتت بار دیوانه متعجب شد و با صدایی که کمی بنیه گرفته بود، گفت:

- آره، چون من هیچوقت حاضر نمیشم که شکست بخورم.

آدرین پوزخندی به روحیه ی دختر زد و با کنایه گفت:

- خب برنده شدی و جایزه ت یه کتف تیر خورده ست با یه کاپ طلا و یکم پول هنگفت. مسخره ست که حاضر شدی از جونت بگذری تا فقط اول بشی.

آدرین چسب آخر باند مرینت را چسباند و با کنایه گفت:

-خانم خبرنگار، پیشنهاد میکنم درباره ی این تیر خوردن به کسی نگین وگرنه به وجهه کاریتون ضربه ی بدی میخوره!

مرینت بی اراده خندید و با وجود درد کتفش به سمت آدرین چرخید و در چشمان مغرور دیوانه خیره شد و گفت:

- شما کارهای خاص و البته دیوانه واری میکنید که مطمئنًا آوردنشون تو مقاله م باعث افتخار یک مرتبه ای من و مشهور شدنم در عرض یک روز میشه.

آدرین پوزخندی زد و روی صورت دخترک خم شد و با فاصله ی کمی گفت:

- اونوقت به عنوان دیوانه میفرستنتون به کلیسای نوتردام تا خدا شفاتون بده.

مرینت خود را عقب کشید و ملافهی رویش را بیشتر بالا کشید که آدرین صاف ایستاد و با غرور از اتاق خارج شد.

مرینت ادای آدرین را درآورد و روی تخت نشست

که برق کاپ بر روی آینه ی دراور، چشمش را زد. بدون اهمیت به وضعیتش بلند شد و به سمت کاپ طلا رفت. دستی به موتور کوچک طلایی کشید و خوشحال بالا‌ و پایین پرید؛ اما نمیدانست آدرین از دوربین مخفی اتاقش به کارهای او نگاه میکند و لبخند میزند.

مرینت کاپ را مثل کتاب مقدسی روی دراور گذاشت و نگاهش را به ساعت دوخت و با هول به سمت کمدش رفت. دامن مشکی کوتاهی را درآورد و همراه تاپ سفیدش پوشید. اهمیتی به درد شانه اش نداد و در حالی که کیفش را برمیداشت، حواسپرت رژ سرخش را پر رنگ روی لبهایش کشید و دستی به موهای لختش زد. کفش های پاشنه بلندش را در دست گرفت و تا خود در اصلی دوید.

آدرین با صدای دویدن برگشت که همزمان مرینت در حالی که نفس نفس میزد

جلویش ایستاد و گفت:

- ببخشید دیر کردم.

آدرین به تیپش نگاهی انداخت و بی اراده لبخندی به جوجه زرد رنگ روی تاپ مرینت زد. آخر هم نتوانست دوام بیاورد و بلند خندید.

مرینت با تعجب سرش را بلند کرد و گفت:

- به چی میخندی؟

آدرین خنده اش را قورت داد و در حالی که رگه های خنده در صدایش بود، گفت:

_شما میخواید همینجوری بیاین؟

مرینت متعجب به خودش نگاه کرد و با دیدن سویتی روی لباسش، جیغ خفه ای کشید. سریع کیفش را در دستان آدرین انداخت و گفت:

- یه ثانیه صبر کنین من الان میام.

و در عرض دو دقیقه مرینت آن عمارت طولانی را پشت سر گذاشت و در راه حتی تاپش را درآورد! از توی کمدش تاب مشکی ساده ش را پوشید و کت را رویش و دوباره کفش به دست همان راه را برگشت و جلوی آدرین ایستاد. سخت گفت:

- خب بریم.

هر دو به سمت لیموزین رفتند که راننده سریع در را برایشان باز کرد و هر دو در صندلی های چرم جا گرفتند. مرینت خم شد و کفش هایش را پا کرد و آسوده روی صندلی لم داد و دستی لای موهایش کشید.

آدرین پیپش را روشن کرد و به چشم های بسته مرینت خیره شد. این دختر برایش تازگی داشت؛ شیطون و بازیگوش، کنجکاو و فضول، خشن در عین حال آرام، نترس و شجاع. راحت اما نفوذناپذیر! او همیشه فکر میکرد تمام دخترها لوس، عاشق خرید، عشوه ریز، ترسو، نچسب، جیغ جیغو و اعصاب خرد کنند؛ اما این خبرنگار پر دردسر تمام باورهایش را در عرض چند روز شکسته بود.

دوباره نقشه های شوم برای آزار دخترک ذهنش را پر کرد و لبخندی زد. تا ظهر هر دو در کارشان غرق شده و در کالبد جدیشان فرو رفته بودند. مرینت در دفترکار آدرین مشغول تایپ کردت مصاحبه اش بود که صدای شخصی او را از فکر خارج کرد.

- سلام!

سرش را بلند کرد و به دختر زیبای روبه رویش خیره شد. زیبا و البته جلف! موهای بلوند_طلایی با دو تیله آبی رنگ و ته چهره کاملا غربی اش جرقه ای در ذهن مرینت زد.

-  کلویی بورژوا ، مدلینگ زن مشهور تگزاس!

صاف نشست و لبخند سیاستمدارانه ای زد و گفت:

- سلام کاری دارین؟

کلویی لبخندی زد و با کمال شخصیت گفت:

- من با آدرین کار دارم.

مرینت هر کاری کرد نتوانست جلوی فضولی اش را بگیرد و گفت:

- شما چه ارتباطی با آقای آدرین دارید؟

زن رقصی به موهایش داد و گفت:

- من دوست دخترشم.

لبخند از روی لب های مرینت پاک شد و خواست زن را از سرش باز کند که صدای آدرین  از پشت کلویی مهر سکوت به لب هایش زد.

- کلویی!

کلویی با لبخند زیبایی برگشت و با ذوق گفت:

- سلام عزیزم!

کلویی با عشوه به سمت آدرین رفت و جلوی او ایستاد. مرینت سرش را برگرداند و به مانیتور لپ تاپ خیره شد، اما تمام ذهنش روی آن دو قفل شده بود.

***

تمام