خدمتکار به سمت آدرین رفت و جامش را پر کرد. کلویی در آغوشش و زیر گوشش حرف هایی را میزد که از یک دختر متشخص بعید بود! به عقربه های ساعت مچی اش خیره شد و لعنتی زیر لب زمزمه کرد.

- چقدر دیر کرد!

این انتظار، چون ساکچومه ای* بر مغزش کوبیده میشد و از اینکه منتظر مرینت نمانده بود، از خودش عصبانی بود. دستان ظریف کلویی که حصار چانه اش شد، از فکر بیرون آمد و به دختر لوند خیره شد. کلویی وقتی توجه آدرین را دید، به حرکات پرعشوهاش افزود و با دست دیگرش جام نوشیدنی برداشت و نزدیک لب هایش کرد.

آدرین از این همه حرکت تکراری حوصله اش سر رفته بود. او عروسک تازه اش را میخواست. سرش را بلند کرد و نگاهش روی کمر کشیده و باریکی که دقیقًا جلوی او بود، متوقف شد. نگاهش به سمت بالا کشیده شد و به ثانیه ای نفسش در سینه حبس شد. باورش نمیشد دختری که جلویش ایستاده، مرینت،آن خبرنگار شیطون و سر به هوا باشد. او بیشتر شبیه مدل های کمیاب مجله های فشن شو شده بود تا یک خبرنگار ساده! کلویی که دیگر توجه آدرین را حس نمیکرد؛ رد نگاه آدرین را دنبال کرد و با بهت به خبرنگاری که امروز دیده بود نگاه کرد. حتی کلویی هم به خبرنگار بودن این دختر شک کرد.

مرینت لبخندی از سر رضایت زد و گفت:

- اوه ببخشید که دیر کردم!

آدرین بازی ناعادلانه مرینت را حس کرد و بی اراده کمی از کلویی فاصله گرفت.

زیبایی و جذابیت مرینت به پای کلویی نمیرسید، اما این دختر چیز خاصی داشت که این دیوانه ی تگزاسی را ضعیف و ناتوان میکرد.

مرینت با عشوه ی خاصی روی مبل تکنفره کنار آدرین نشست و در حالی که جام نوشیدنی برمیداشت، گفت:

- جناب آدرین، شما به من نگفته بودید که این مهمانی یک مراسم زوج یابی است! واقعًا مسخره ست.

آدرین در دل این همه ذکاوت و تیزهوشی مرینت را ستایش کرد. کمتر دختریمیتواند فرق پارتی و مهمانی زوج یابی را ندانسته بفهمد.

کلویی که کمی جو را سنگین دید، از آدرین فاصله گرفت و به مرینت که در حال رد کردن درخواست پسرها بود، نگاه کرد. نگاهش را تغییر داد و به آدرین که انگار در دنیای مرینت غرق شده بود، خیره شد. کلویی هر چه که بود ابله نبود!

لبخند دردمندی زد و به آدرین گفت:

- آدرین من حالم خوب نیست.

آدرین از خلسه مرینت بیرون آمد و به کلویی غمگین نگاه کرد و گفت:

- خب تو با رانندهای که مرینت رو رسونده به عمارتت برگرد!

قلب کلوی شکست، اما چیزی نگفت و فقط مثل عروسکی چوبی، بدون هیچ حرفی از مهمانی خارج شد. او عاشق هوس آدری شده بود و چه کار اشتباهی کرده بود وقتی که متکبر تگزاس را میشناخت.

گاه هوس قدرتمند میشود؛ عشق های یک طرفه را پایمال میکند و خود حکومت میکند بر قلب های سنگی!

بعد از رفتن کلویی، آدرین بلند شد و جلوی مرینت ایستاد. مرینت سرش را بلند کرد

و به چشمان مغرور مرد دیوانه خیره شد. مرینت دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:

- رقص!

کلمه ای که گفت، مثل یک دستور اربابگونه به یک برده بود. مرینت خواست از این دستور شانه خالی کند، اما با یادآوری اینکه این مرد تا چه حد میتواند خطرناک باشد، لبخندی مصنوعی زد و دست ظریفش را در دست مردانه آدرین قرار داد.

به سمت پیست رقص رفتند و ناگهان آدرین با خشونت کمر مرینت را در دست گرفت . مرینت شوکه شده، دستانش را روی شانه آدرین گذاشت و همچون عروسک همراه او شروع به رقص کرد.

آدرین از اینکه عروسکش را رام کرده بود خرسند بود که ناگهان، پاشنه ی بلند کفش مرینت در روی پایش فرود آمد. چهره اش را در هم کرد و با حرص به نگاه پیروز مندانه مرینت نگاه کرد. تمام کارهای این دختر برایش جذاب شده بود! مرینت برای او موجودی جدید بود و اصلا متوجه خشک شدن گل هوس در قلبش نبود!

ریتم آهنگ تندتر شد و حرکات زیبای رقص سالسا هم به رقصشان اضافه شد.

مرینت با عشوه چرخید و یک پایش را بالا آورد و خودش را به پشت برگرداند که دست آدرین کمرش را گرفت و او با سرعت دستانش را دور گردن آدرین حلقه کرد.

هر دو خیره در چشمان هم ماندند.

صدای دست و تشویق بلند شد و هر دو از جاذبه ی چشمان همدیگر آزاد شدند.

نفس در سینه ی مرینت حبس شد و آرام سرش را عقب کشید و نگاه خمارش را به چشمان آدرین دوخت.

از هم فاصله گرفتند و یکهو آدرین دستش را کشید و او را از مهمانی خارج کرد. به سمت ماشین آ او دی مشکی اش رفت و در عقب ماشین را باز کرد و مرینت را در صندلی عقب انداخت. خودش به داخل رفت و در را بست

*ساکچومه: ساکچومه از کلمه ساچمه میآید و در مکانیک، اصطلاح پشت سر هم رفتن ساچمه را ساکچومه میگویند.

 

تمام