&& مرینت &&

 

با استرس شروع کردم به جوییدن لبم …

سرمو کمی کج کردم و به ادرین که داشت با آبتین حرف می زد ، نگاهی انداختم …

دلهره ، اضطراب ، نگرانی …

تمومه این حس های بد به دلم چنگ انداخته بودن !

الان ساعت ۱۰ صبحه و من حدود نیم ساعتی میشه که بیدار شدم …

بعد از خوردن صبحانه ، متوجه شدم که ادرین قراره به همون مکانِ مخفی ای که من دیروز تازه به وجودش پی بردم ، بره …

خلاصه که تصمیم گرفتم دنبالش برم ، تا شاید بتونم متوجه بشم توی اون اتاقکی که نتونستم داخلش شم ، چه چیزی هست !

از فکر بیرون اومدم و نگاهمو بهشون دوختم …

راستش کم کم داشتم به این پی می بردم که ادرین آدمِ خیلی خطرناکیِ !

با افراد خلافکار و بد کار می پره و خییلی تغییر کرده !

همین چیزا باعث ترس من میشد !

 

_ خیله خب … بهتره وقتو تلف نکنیم …

دنبالم بیاین تا یه سر به بچه ها و آزمایشگاه بزنیم !

 

با شنیدن صدای ادرین به خودم اومدم …

مثلِ اینکه بالاخره حرفاشون تموم شد و تصمیم به سر زدن به اون مکان کوفتی کردن !

خیلی آروم و طوری که متوجه من نشن دنبالشون حرکت کردم …

واسه اینکه بویی از وجود من نبرن ، پشت دیوار ها پناه می گرفتم و خودمو از دیدشون مخفی می کردم …

ادرین گفت آزمایشگاه !

نکنه همون اتاقکی نتونستم داخلش بشم ، آزمایشگاهِ شونه !

اما … آخه یعنی چی ؟!

توی اون آزمایشگاه چیکار می کنن ؟!

کلافه و عصبی از اینهمه سوال بی جواب که توی سرم چرخ می‌خورد ، نفسمو با حرص بیرون فرستادم …

جواب این سوالای منو فقط یه نفر میدونه …

اونم همین پسرعمو خانِ !

 

_ توی این چند روز چه اتفاقایی افتاده ؟!

بچه های آزمایشگاه تونستن اون چیزی رو که میخواستم‌ ، بسازن ؟!

 

 

 

این سوال گنگ و نامفهوم

( البته فقط واسه من ! ) رو ادرین همونطور که راه میرفت رو به یکی از پسر های جمع پرسید …

پسره مکثی کرد و در آخر گفت :

 

_ اوممم … خب قربان ، من همین دیروز یه سری بهشون زدم … ولی خب مثل اینکه به نتیجه ای نرسیدن !

 

ادرین سری به نشونه ی تاسف تکون داد و لب زد :

 

_ چند تا احمقن !

از اولشم نباید روشون حساب باز می کردم !

 

امیرسام زودی گفت :

 

_ ادرین خان …

زود قضاوت نکن …

اونا شبانه روز تمومه سعی و تلاششون رو می کنن تا اون چیزی که تو میخوای رو درست کنن …

ولی خب … بیا قبول کنیم ،

توقع شما هم خیلی بالاست …

لطفا بشون حق بده … .

 

ادرین در جواب به یه سر تکون دادن اکتفا کرد و چیزی نگفت …

حرفاشون واسم خیلی مبهم و غیر قابل درک بود …

مگه ادرین چی میخواد که اینقدر واسش مهمه و اهمیت داره؟!

همینطور سوال و سوال بود که توی سرم داشت چرخ می خورد …

هوفففف ،،، امیدوارم هرچه زودتر بتونم جوابشونو به دست بیارم !

 

&& ادرین &&

 

انگشتمو روی اجزای چهره ی ادمک روی دیوار کشیدم ، دیوار کنار رفت …

بعد از کشیدن یه نفس عمیق ، داخل شدم …

پشت سرم آبتین ، امیر سام و بقیه افرادم داخل شدن …

پسرا تا منو دیدن سر جاهاشون ایستادن و سری به نشونه ی احترام خم کردن …

سرمو چند بار تکون دادم و به سمت آزمایشگاه حرکت کردم …

در حال حاضر مهمترین چیز واسه من ، اون معجون بود !

معجونی که باهاش می تونستم خیلی کارا بکنم !

من حتی واسه تشویق افرادم توی آزمایشگاه ، گفتم که اگه هر کدومشون تونستن اون چیزی رو که میخوام درست کنن ، به عنوان رئیس آزمایشگاه و دست راست خودم انتخاب می کنم و خب یه مقدار پول هم میزارم کف دستشون !

اما اینایی که من می بینم ، بی اُرزه تر از اون چیزی هستن که فکر میکردم !

کلافه پوفی کشیدم …

کارت مخصوصم رو از توی جیب کُتَم در آوردم و روی دیوار کنار در آزمایشگاه ، کشیدمش …

در باز شد و همگیمون داخل شدیم …

نمیدونم چرا همش حس میکنم یه کسی داره تعقیبم میکنه !

یکهو سرمو به عقب چرخوندم ولی چیز مشکوکی ندیدم … !

 

_ مشکلی پیش اومده ادرین خان؟!

 

با شنیدن صدای آبتین دست از بررسی دور و برم ور داشتم و نگاهمو بهش دوختم …

 

+ ها؟! … نه ، نه … بریم !

 

ابرویی بالا انداخت و متعجب سری یه نشونه ی باشه تکون داد …

نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم … آزمایشگاه زیر زمینه …

به پایین که رسیدم ، نگاهمو به اطرافم دوختم …

امیرسام درست میگه …

این بیچاره ها سخت مشغول انجام دادن وظایفشونن !

ولی خب … من خیلی کم طاقتم !

کارکن های آزمایشگاه که مثل اینکه تازه متوجه من شده بودن ،

سر جاشون منظم ایستادن و سری تکون دادن …

بی حوصله لب زدم :

 

+ تومااا …

 

توما به سرعت خودش رو بهم رسوند و جلوم ایستاد …

سرش رو پایین انداخت و گفت :

 

_ بله قربان …

 

سرمو کمی کج کردم و با لحن ترسناکی لب زدم :

 

+ کاری ازتون میخواستم به کجا رسید؟!

امیدوارم جواب خوشایندی بهم بدی چون واقعا حوصله ندارم … !

 

آب دهنشو با ترس قورت داد و با صدای ضعیفی گفت :

 

_ ر … رئیس … خب ، خب راستش …

ما نتونستیم اون چیزی که شما میخواین رو بدست بیاریم …

من واقعا شرمندم … .

 

با صدای بلندی داد زدم :

 

+ شرمندگی تو به چه درد من میخوره؟!

هاااااا؟!

نه تو بگو؟! به چه درد من میخوره آشغال؟!

 

همشون با ترس توی خودشون جمع شدن … هع !!! … بایدم بترسن !

من وقتی اون روی سگم بالا بیاد دیگه اختیارم دست خودم نیست …

امیرسام نزدیکم شد و گفت :

 

_ ادرین ببین …

 

پریدم بین حرفش و عصبی گفتم :

 

+ تو یکی هیچی نگووو …

هیچی نگوو …

که هر چی میکشم از دست توئه !

چقدر گفتم اینا یه مشت خنگن …

به درد کارِ ما نمیخورن !

گوش نکردی که … گوش نکردی …

 

امیرسام با ناراحتی ازم فاصله گرفت و کنار آبتین ایستاد …

برگشتم و رو به همشون لب زدم :

 

+ از فردا افراد جدیدی رو میفرستم اینجا …

کسایی که واسه خودشون فیلسوفی هستن !

نه مثل شماها بی اُرزه و مشنگ !

هرچی اونا گفتن اطاعت می کنین …

نبینم از دستورشون سرپیچی کنین که با من طرفین !

من دیگه حرفی ندارم …

فقط همینقدر بدونید … نا امیدم کردین …

تمامممم … . !

 

با عصبانیت برگشتم و از پله ها بالا رفتم …

حسابی اعصابمو خورد کردن با نادونیاشون … حساااابیییی !! … .