❤🖤میتونی عاشق یه هیولا باشی؟🖤❤ پارت 5
وقتی دید نمیتونم درست روی پاهام راه برم یه دستشو زیر زانهامو یه دستشم زیر سرم انداخت و از زمین بلندم کرد ترسیدم بیوفتم برای همین دستم رو روی شونش گذاشتم که گفت : یکم چشماتو ببند تا اروم بشی
چند ثانیه نشد که چشمام بسته بود با برخورد نور شدیدی به چشمام کمی بازشون کردم و با صحنه ای که دیدم با تعجب به اطراف نگاه کردم توی عمارت بودیم
اخه به این سرعت ؟؟
انگار خیلی از عمارت دور نشده بودم که به این سرعت رسیدیم خودم رو به خواب زدم
که فهمیدم داره از پله ها میره بالا چند دقیقه بعد روی یه چیز نرم فرود اومدم که صدای ارسیا رو شنیدم که خطاب به آدرین میگفت : کجا بود ؟؟
آدرین : وسط جنگل و بعد از کمی مکث گفت بریم اتاقم حرف بزنیم و بعد از شنیدن صدای در با تعجب سرجام نشستم اگه وسط جنگل بودیم پس چطوری تو چن ثانیه رسیدیم عمارت ؟؟؟
دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم از بس که بهش فک کردم کمی چشمامو بستم نمیدونم چیشد که خوابم برد و توی عالم بی خبری فرو رفتم ...
......... آدرین ..........
داشتم توی جنگل رو نگاه میکردم که یهو دیدم کسی داره از در حیاط عمارت میره بیرون اول فک کردم یکی از بچهاس کمی دقت کردم که دیدم مرینته
سریع به داخل اتاق رفتم و بلیزمو چنگ زدم و توی یه حرکت تنم کردمش با ذهنم به ارسیا گفتم که کجا میرم و با یه حرکت از بالکن توی طبقه ی سوم پریدم پایین و به سمت جنگل پا تند کردم اصلا چرا نگرانشم در جواب خودم گفتم اون نباید از اتفاقات عجیب جنگل ما خبر دار بشه اگه این اتفاق بیفته احتمال داره توی خطر بدی بیفته ..
بوی تنشو استشمام کردم و راهی جایی که رفته بود شدم با شنیدن صدای جیغش سرعتم رو بیشتر کردم و به اونجا رسیدم گرگی روی هوا معلق بود و داشت به مرینتی که روی زمین افتاده حمله میکرد پوزه ی گرگو توی مشتم گرفتم و با یه حرکت به دور ترین نقطه ی جنگل پرتابش کردم ...
چند دقیقه بعد مرینت چشماشو بار کرد و بلند شد با تعجب به اطرافش نگاه کرد ولی منی که پشت سرش بودم رو ندید وقتی که حس کرد کسی پشت سرشه برگشت و نگاهی بهم انداخت و ترسید و چند قدم عقب رفت انگار صورت منو ندیده کمی جلو رفتم و توی نور مهتاب قرار گرفتم...
کمی نگاهم کرد یهو خودشو انداخت توی بغلم و شروع به گریه کرد نمیدونم چیشد و چرا من دستام رو دورش حلقه کردم
اولین دختری بود که بغلش میکردم یه حس خاصی داشتم انگار چیزی درونم تکون خورد کمی موند و بعدش اروم از اغوشم بیرون اومد توی چشماش نگاه کردم برق خاصی توشون بود نگاهمو سریع از چشماش گرفتم و وادارش کردم که راه بیاد یکم که راه اومد دیدم داره میلنگه و نمیتونه این همه راهو برگرده
کلافه خم شدم و بغلش کردم انگار یه بچه توی بغلم بود برای اینکه نبینه با چه سرعتی به عمارت میریم گفتم چشماشو ببنده و بعد با تمام سرعت خوناشامیم به سمت عمارت رفتم به عمارت که رسیدیم نگاهی بهش انداختم هنوز چشم هاش بسته بود روی زمین گذاشتمش که چشم هاشو باز کرد تعجب رو داخل چشماش دیدم میتونستم بفهمم برای چی تعجب کرده به سوالای ارسیا جواب دادم سلدا رو هم دستش سپردم و بالا رفتم ....
یکم بعد ارسیا وارد اتاقم شد روی صندلی مخصولم پا رو پا انداختم و نگاهش کردم که گفت داداش
_نباید اینجا بمونه
– سلدا؟
– اره اینجا براش خطر ناکه همین امشب اگه یه ثانیه دیر تر میرسیدم اعضای ارشام سرشو از بدنش جدا میکردن
– میتونیم همه چیزو بهش بگیم
با تعجب نگاش کردم – چته تو بهش بگیم ما خون ادمارو میخویم و ادمای بیگناهو میکشیم ؟؟
– من نمیدونم تو هر کاری خودت دوس داری بکن ولی خودتم میدونی تا طلسم تو نشکنه انسانی که وارد جنگل میشه دیگه نمیتونه خارج بشه
سرمو میون دستام گرفتم
– منم گیج شدم برو میخوام استراحت کن
ارسیا چشمی گفت و از اتاق خارج شد
واقعا گیج شده بودم هم نباید اینجا میموند و هم نمیتونست از اینجا خارج بشه مونده بودم که چیکار کنم ...
تمام