_ خوبه ..این هم یادت نره پیش دیگران مخصوصا لوکا و اطرافیانش حق نداری من رو به اسم کوچیک خطاب کنی . از لفظ شاهزاده و یا سرورم باید استفاده کنی .
برای هر ورود و هر خروج باید تعظیم کنی . این موارد رو یادت نره. چون دیگه بهت تذکر نمیدونم .اشتباهی ازت سر بزنه عواقبش رو باید بپذیری .

واقعا برام کار سختی بود که تا کمر برای کسی خم بشم. شاید با لظف شاهزاده و یا سرورم بتونم کنار بیام .

اما تعظیم کردن کمی برام سخت بود . مگه اون کیه که تا کمر باید براش خم بشم! درسته اون یک شاهزاده هست .

ولی دلیل نمیشه برای جایگاه و مقامی که داره برای اون تا کمر خم بشم . به آدرین احترام میزاشتم اما تعظیم کردن یکم برام غیر قابل هضم بود.

اما چاره ای نداشتم . میدونستم اگه کارهایی که گفته بود رو انجام ندم حتما تلافیش رو سرم درمیاره و مجازاتم میکنه جلوی بقیه .

نمیدونم آدرین از سکوتم چی برداشت میکنه .دیگه چیزی نمیگه و به سمت در میره .

با حرکت کردن آدرین از افکارم بیرون میام . خودم رو به آدرین میرسونن و باهاش هم قدم میشم .

با ورودمون به داخل قصر موجی از هوای گرم پوستم رو نوازش میکنه. برای چند لحظه چشم هام رو میبندم و میزارم بیشتر این گرما رو احساس کنم

با صدای جیغ جیغ کسی چشم هام رو باز میکنم و دنبال منبع صدا میگردم. همون دختره که همراه آدرین به قصر امده بود رو بالای پله ها با لباس افتضاحی ایستاده و داشت جیغ جیغ میکرد .

آدرین کمی به سمتم متمایل میشه . سرش رو کنار گوشم میاره و میگه:

_ اولین ازمونت شروع شد . میخوام ببینم جلوی این دختره چطوری رفتار میکنی خدمتکار شخصی من .

این رو میگه و از من فاصله میگیره . همون لحظه دختره خودش رو توی بغل آدرین پرت میکنه و شروع میکنه به الکی گریه کردن .

توی این فاصله لباس های تنش رو نگاه میکنم . یک لباس خواب سفید توری تنش بود که کل بدنش رو به نمایش میزاشت .

فقط قسمت نوک س_ینه هاش و جلوی اندام تناسلیش گل کار شده بود که مثلا کمی پوشیده باشه .

واقعا چطوری روش میشه جلوی این همه سرباز و ندیمه اینجوری بگرده !. به سربازها نگاه میکنم .

همشون داشتن زیر چشمی به اون دختر نگاه میکردن .آدرین به سختی اون رو از خودش جدا میکنه و میگه :

_ با اجازه کیی از اتاق خارج شدی لینا؟!

لینا دستی به صورتش میکشه و اشک هاش رو پاک میکنه و رو به آدرین میگه:

لینا: کجا بودی عشقم؟! وقتی چشم هام رو باز کردم دیدم نیستی خیلی ترسیدم .

_ ترسیدن دلیل خوبی برای بیرون امدن از اتاق نیست . برای چی ترسیدی؟ چیز ترسناکی توی این قصر نیست

لینا: دعوام نکن دیگه عشقم . خب نبودی دلم برات تنگ شد یک دفعه .

دیگه حالم داشت از طرز حرف زدن اون دختر به هم میخورد برای همین رو به آدرین میگم:

من: شاهزاده ! اگه اجازه بدید من میتونم برم ؟!

طبق دستور خودش با لفظ شاهزاده مورد خطاب قرارش دادم . هر چند برام خیلی سخت بود .

_ برام کمی جوشونده گل گاو زبون بیار . سرم درد میکنه .

نفسم رو به شدت بیرون میدم . اه میخواستم برم بخوابم ها! دوباره باید برم توی اتاقش . این دفعه نمیدونم با چه صحنه خاک بر سری قراره رو به رو بشم.

با اینکه برام سخت بود اما تعظیم کوتاهی میکنم و به سمت اشپزخونه حرکت میکنم . اما وسط راه با صدای اون دختره می ایستم اما بر نمیگردم .

لینا: هی دختر ! برای من هم کمی شراب با یکم خوراکی بیار .

چیزی نمیگم و راهم رو ادامه میدم . از ندیمه ای که اونجا بود جای اون گیاهی که آدرین گفته بود رو میپرسم .

وقتی که پیداش کردم شروع به درست کردنش میکنم . چند دقیقه میگذره . وقتی که حاظر شد اون رو داخل لیوان میریزم و داخل سینی کوچیکی میزارمش .

آدرین بهم گفته بود که فقط به دستورات خودش عمل کنم .پس دلیلی نداشت به حرف های اون دختر گوش بدم ولی شراب و خوراکی برای ببرم.

به سمت پله ها حرکت میکنم. وقتی به اتاق آدرین میرسم لحظه ای پشت در صبر میکنم .

صدای لینا را به خوبی میتونستم بشنوم که با لحن فوق العاده لوسی داشت با آدرین صحبت میکرد .

نفسم رو پر حرس بیرون میدم . توی دلم دعا دعا میکردم که وقتی وارد اتاق میشم دوباره صحنه بوسیده شدن آدرین رو نبینم .

واقعا دیگه ظرفیت این رو نداشتم که ببینم کسی رو که دوستش دارم دارم توسط شخص دیگه ای بوسیده بشه .

سعی میکنم کمی خودم رو اروم کنم . سینی رو کمی توی دستم جا به جا میکنم و در میزنم .

صدای لینا رو میشنوم که میگه :

لینا: اه این چه موقع در زدن بود! …بیا داخل

توجهی نمیکنم و منتظر اجازه آدرین میشم .دوباره ضربه ای به در میزنم که این بار آدرین اجازه ورود رو میده.

_ بیا داخل مرینت .

داخل میشم و به زور تعظیم کوتاهی میکنم . خب خداروشکر شاهد دیدن صحنه های خاک بر سری نبودم .

رو به آدرین میگم:

من: جوشوندتون رو اوردم . کجا بزارمش؟

آدرین به عسلی کنار تختش اشاره میکنه و میگه :

_ بزارش اونجا.

سینی رو همونجایی که آدرین گفته بود میزارم . لینا بعد از گذاشت سینی سریع به طرفش میاد .

وقتی میبینه اون چیزهایی که گفته بود توی سینی نیست عصبی به سمتم برمیگرده و با جیغ میگه :

_ پس اون چیزهایی که من بهت دستور داده بودم بیاری کو ؟ هان؟ چرا نیاوردیشون دختره احمق !.

اخمی روی صورتم میشینه ولی سعی میکنم ارامش خودم رو حفظ کنم.

من: چرا فکر میکنی من باید دستور های تورو انجام بدم ؟

لینا پشت چشمی برای من نازک میکنه و میگه:

_ خب معلومه ! چون تو فقط یک ندیمه عادی هستی ولی من دوست دختر شاهزادم !

من: هر کی میخوای باش ! من وظیفه دارم به دستورات شاهزاده عمل کنم. توهم اگه کاری داری میتونی به بقیه ندیمه ها بگی برات انجام بدن . من وظیفه ای در قبال انجام دادن کارهای تو ندارم .

این رو میگم و بدون اینکه منتظر پاسخ لینا باشم تعظیم کوتاهی میکنم و میگم :

من: اگه با من کاری نداری من دیگه برم .

آدرین سری تکون میده و اجازه رفتن رو بهم میده . بدون لحظه ای درنگ کنم اتاق رو ترک میکنم.

در اتاقش رو میبندم . کمی پشت در میمونم تا حرف هاشون رو بشنوم . لینا با لحنی که مشخص بود از حسادت داره میترکه رو به آدرین میگه:

لینا: عشقم چرا هیچی بهش نگفتی؟ چرا گذاشتی با من اینطوری حرف بزنه!؟

_ چطوری حرف زد مگه؟

لینا با لحن جیغ مانندی با اعصبانیت میگه:

لینا: چطوری حرف زد!! اون هر چی دلش خواست به من گفت اما تو هیچی بهش نگفتی!!

_ چه گهی خوردی تو الان؟! چطور به خودت اجازه میدی با من اینجوری صحبت کنی دختره پاپتی؟!

لینا: من ..من که منظوری نداشتم که عشقم . من فقط کمی به خاطر رفتار اون دختره عصبی و ناراحت شدم .

_ تو فکر کردی کیی هستی که با من اینجوری صحبت کردی!؟ دو دفعه بهت رو دادم پرو شدی! فکر کردی چه خری هستی که به خودت اجازه دادی صدات رو برای من بلند کنی!

ترس رو میشد از توی صدای لینا کاملا حس کرد . با صدایی که میلرزید رو به آدرین میگه:

لینا: عه چرا حالا اعصبانی میشی . ببخشید عشقم . دیگه تکرار نمیشه.

_ من عشق تو نیستم این رو خوب توی گوش هات فرو کن !…درسته دیگه تکرار نمیشه .چون دیگه قرار نیست قیافت رو ببینم .همین الان از اتاق من و از قصر من گمشو بیرون !

لینا: خیلی خب باشه . لطفا عصبی نشو ! اخه من این موقع شب کجا برم!؟

_ اینکه تو قراره کجا بری اصلا به من ربطی نداره! همین که مجازاتت نکردم باید از من ممنون باشی . حالا هم پاشو و از اینجا برو . دیگه نمیخوام یک لحظه هم کسی مثل تو توی قصرم حظور داشته باشه .

صدای خنده بلند لینا توی اتاق میپیچه و بعد از اون صدای راه رفتن کسی رو از داخل اتاق میشنم. لحظه ای میترسم که شاید آدرین داره به سمت در میاد .

برای همین فوری از در فاصله میگیرم و به سمت اتاق خودم میرم . داخل اتاقم میشم و در رو میبندم .

پوف ! هنوز هم دلم میخواست ادامه حرف هاشون رو بشنوم . چرا لینا یک دفعه مثل دیونه ها شروع به خندیدن کرد؟

نمیدونم چرا دلم شور میزد . خیلی نگران بودم . اما دلیلش رو نمیدونستم . همش صدای خنده لینا توی مغزم تکرار میشد .

کلافه و نگران نفسم رو بیرون میدم . طبق معمول در اتاقم رو قفل میکنم و به سمت میز مطالعم میرم .

خوابم نمی امد برای همین تصمیم گرفتم کتاب بخونم .کتابی که از کتابخونه قصر انتخاب کرده بودم رو برمیدارم و شروع به خوندن میکنم .

یک ربعی از اون موقعه که شروع به خوندن کتابم میکنم میگذره . سر و صدایی از بیرون می امد .

سعی کردم بهشون توجه نکنم . اما صدای آدرینن سربازها توی راه رو های قصر نگرانی که از قبل داشتم رو بیشتر کرد .

به سمت پنجره اتاقم میرم . پرده رو کنار میزنم و نگاهی به بیرون میندازم . تعداد سربازها افزایش پیدا کرده بود و همشون توی حالت اماده باش قرار داشتن .

چرا این موقع شب سربازها رو افزایش دادن؟! اصلا چرا سربازها اماده باش ایستادن !.مگه اتفاقی افتاده؟!

نگران و عصبی کتابن رو روی تخت پرت میکنم و به سمت در میرم . قفل در رو باز میکنم و از اتاقم خارج میشم .

به سمت پله ها میرم و از بالای اونجا نگاهی به سالن میندازم . بیشتر از نیمی از سربازها داشتن دو نظامی توی سالن میرفتن .

از پله ها پایین میرم . دنبال اماندا میگردم تا دلیل این اتفاق رو ازش بپرسم .تا به حال قصر رو انقدر اشفته ندیده بودم .

میون اون همه رفت و امد آدرین رو میبینم که داشت عصبی با فرمانده نگهبانان صحبت میکرد .

به سختی از بین سربازهایی که هر کدوم داشتن به یک طرف قصر میرفتن رد میشم تا بالاخره پیش آدرین میرسم .

آدرین متوجه حضور من نشد . چون هنوز داشت با اعصبانیت با فرمانده نگهبان ها حرف میزد .

_ پس تو اینجا چیکاره ای؟ چطور اجازه دادی یک دختر از دست این همه سرباز فرار کنه ؟!

فرمانده: قربان لطفا نگران نباشید . اون هنوز نتونسته از قصر خارج بشه چون ما همه دروازه های قصر رو بستیم . اون دختر هنوز هم توی این قصره و مخفی شده . مطمعن باشید که ما پیداش میکنیم .

آدرین عصبی دستش رو به حالت تحدید تکون میده و رو به فرمانده میگه:

_ وای به حالت فرمانده اگه اون دختره فرار کنه! همین امشب باید اون هر_زه رو به من تحویل بدی !

فرمانده احترام نظامی میزاره و میگه :

فرمانده: اطاعت میشه سرورم . همین امشب اون دختر رو زنده یا مرده تحویل میگیرید .

_ نه مرده اون به دردم نمیخوره . باید زنده دستگیرش کنی . ولی اگه زخمی شد اشکالی نداره .متوجه شدی ؟!

فرمانده: بله سرورم !

_ خوبه میتونی بری .

فرمانده : من نمیتونم شما رو ترک کنم قربان . اولین وظیفه من محافظت از جون شماست .

_ لازم نکرده ! من نیازی به محافظت ندارم خودم میتونم از خودم مراقبت کنم . تو برو به بقیه سربازها رسبگی کن . فقط قبل از رفتنت یک شمشیر به من بده .

فرمانده: اما سرورم من نمیتونم شمارو تنها ..

_ نمیخوام چیزی بشنوم . زود باش شمشیرت رو بده به من و برو .

فرمانده به ناچار شمشیری به آدرین میده و اون رو ترک میکنه .آدرین شمشیر رو چندبار توی دست هاش میچرخونه و یک دفعه به سمت من برمیگرده.

طوری که تیزی شمشیرش دقیقا جلوی صورتم متوقف میشه . چون حرکتش ناگهانی بود میترسم و قدمی به عقب برمیدارم .

آدرین شمشیرش رو پایین میاره .اول با تعجب نگاهم میکنه . ولی کمکم اخم جای تعجب رو روی چهرش میگیره و رو به من میگه:

_ تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید الان توی اتاقت باشی؟

من : صدای رفت و امد سربازها روشنیدم بذای همین امدم ببینم چه خبره .

_ مگه تو خوای نبودی؟!

من: نتونستم بخوابم .

_ چرا؟!

من: نمیدونم . دلم خیلی شور میزد .چیشده ؟ چرا سربازها اماده باش هستن؟!

آدرین عصبی دستش رو چندبار بین موهاش میکشه . تلزه نگاهم به استین لباس که از قسمت بازو پاره شده بود می افته .

با صدای آدرین نگاهم رو از بازوش میگیرم .

_ اینجا فعلا امن نیست . سریع برو داخل اتاقت .

با چشم هایی که نگرانی توش بیداد میکرد زل میزنم بهش و با صدای لرزونی میگم :

من: دستت چیشده؟! چه اتفاقی داره میوفته ؟! داری نگرانم میکنی .

آدرین نگاهش رو از چشم ها میگیره و میگه :

_ چیزی نشده . نگران نباش . الان وقت این رو ندارم که تعریف کنم برات .

من: اما ..

_ هیس مرینت! امشب به اندازه کافی اعصابم خورد هست . نمیخوام سر تو خالی کنم . پس هیچی نگو و برو داخل اتاقت .

به ناچار ساکت میشم . سرم رو تکون میدم و برای اخرین بار با نگرانی نگاهش میکنم . آدرین وقتی نگاه نگرانم رو میبینه اخم هاش رو باز میکنه و با دستش به طبقه بالا اشاره میکنه .

اروم اروم بدونه اینکه برگردم چند قدم به عقب برمیدارم تا اینکه به پله ها میرسم . برمیگردم و شروع به حرکت به سمت بالا میکنم .

هر چندتا پله رو که میرفتم برمیگشتم و نگاهی به پشت سرم مینداختم . آدرین هنوز هم با نگاهش من رو دنبال میکرد .

خیلی نگران بودم اما دلیلش رو نمیدونستم . به اتاقم میرسم . نگاهی به در باز شده ی اتاقم میندازم .

من که در اتاقم رو بسته بودم . پس چرا الان بازه؟ نه مرینت حتما یادت رفته در رو ببندی . کسی که نمیتونه وارد این طبقه بشه . پس کار خودت بوده

شونه ای بالا میندازم و وارد اتاقم میشم. روی تختم میشینم و سرم رو توی دست هام میگیرم .

توی افکار خودم غرق بودم که با سردی چیزی روی گردنم مثل فنر از جام میپرم و از روی تختم بلند میشم .

دستم رو روی گردنم میزارم. برمیگردم و پشت سرم رو نگاه میکنم. اما تنها چیزی که میبینم شمشیر خونی بود که به روی من کشیده شده بود .

با وحشت به شمشیر نگاه میکنم . نمیتونستم ببینم شخصی که شمشیر دستشه زن هست یا مرد چون در قسمت تاریک اتاقم ایستاده بود .

با صدایی که به خاطر ترس میلرزید میگم :

من: تو ..تو کیی هستی ؟!

فرد ناشناس چند قدمی به سمتم برمیداره و توی نور میاد. با دیدن شخص رو به روم از تعجب دهانم باز میمونه .

من: ت…تو..تو؟!!

_ هه از دیدنم تعجب کردی دختر جون !

من: لینا تو اینجا چیکار میکنی ؟! چرا به روی من شمشیر کشیدی ؟!

_ اینکه من اینجا چیکار میکنم به تو ربطی نداره و اینکه چرا روی تو شمشیر کشیدم باز هم به تو ربطی نداره !

من: چی!! یعنی چی؟!

_ اه ببر صداتو دیگه ! چقدر سوال میپرسی ؟!

چند قدمی دوباره بهم نزدیک میشه و دقیقا پشت سرم قرار میگیره . شمشیرش رو روی گردنم قرار میده و میگه:

_ راه بی افت ! برو توی سالن اصلی .

وقتی میبینه حرکتی نمیکنم ضربه محکمی به پشتم میزنه که چند قدمی به جلو پرت میشم . تقریبا سرم فریاد میزنه و میگه :

_ زود باش راه بی افت . نشنیدی چی گفتم بهت!!

نمیدونستم باید چیکار کنم . اگه فرار میکردم حتما با شمشیرش من رو میکشت . مغز و زبونم قفل کرده بودن .

نمیدونستم باید چی بگم و یا چیکار کنم . با داد دوباره ای که لینا سرم میزنه به ناچار به سمت بیرون حرکت میکنم .

لینا اون لباس خواب توریش رو عوض کرده بود و لباسی سراسر مشکی به تن داشت . جوری پشت سرم قرار گرفته بود که در نگاه اول دیده نمیشد .

از پله ها پایین میرم و به سالن اصلی میرم . سربازها چون میدونستن من خدمتکار شخصی شاهزاده هستم بدون اینکه بهم گیر بدن از جلوی من رد میشدن .

وارد سالن اصلی میشم . که لینا میگه :

_ برو به سمت اونجایی که شاهزاده هست و صداش کن .

اب دهانم رو به سختی پایین میدم و به سمت آدرین میرم . با صدایی که میلرزید آدرینی که پشتش به من بود رو صدا میزنم .

من: دی ..آدرین !

آدرین برمیگرده و با دیدنم اخم غلیظی روی پیشونیش میشینه و با صدای تقریبا بلندی میگه :

_ تو واسه چی دوباره به اینجا امدی؟ زبون خوش حالیت نمیشه؟! حتما باید به زور متوسل بشم تا ..

همون لحظه لینا از پشتم بیرون میاد و کنارم می ایسته . شمشیرش رو کنار گردنم نگه میداره .

آدرین با دیدن لینا حرفش رو نیپه تموم میزاره . لینا با پوزخند نگاهی به سر تا پای آدرینی که حالا تعجب جای اون اخم غلیظش رو گرفته بود میندازه .

نیشخندی میزنه و رو به آدرین میگه:

_ چرا این همه خشونت؟! میدونی این دختر هم خیلی دلش میخواست به حرفت گوش بده اما تیزی شمشیر باعث شد به اینجا بیاد

آدرین عصبی قدمی به سمت ما برمیداره که لینا شمشیرش رو بیشتر روی گلوم فشار میده که باعث میشه آدرین به ایسته .

لینا رو به آدرین میگه:

لینا: اِه کجا با این عجله؟!زیادی داری تند میری شاهزاده ! اگه یک قدم دیگه به من نزدیک بشی خودم و این دختر رو باهم میکشم .

آدرین با اعصبانیت میگه :

_بزار اون دختر بره !

لینا: بزارم بره!؟ عمرا! حالا حالا ها من با این دختر کار دارم . اون گروگان منه .

_ شخص مناسبی رو برای گروگان گیری انتخاب نکردی . اون فقط یک خدمتکار ساده هست ! جونش ارزشی نداره .

لینا: نه من گروگانم رو خوب انتخاب کردم .بعید میدونم اون یک خدمتکار ساده باشه .

_ چرا همچین فکری میکنی ؟!

لینا به نگهبان هایی که شمشیر به دست دور تا دورمون رو گرفته بودن اشاره میکنه . بعدش به کمان دارهایی که طبقه دوم مخفی شده بودن رو نشون میده و میگه :

لینا:اگه اون یک خدمتکار معمولی بود بدون معطلی به سربازهات و کمان دارها فرمان میدادی تا من رو بزنن. پس اگه تا الان کاری نکردی یعنی جون این دختر برات مهم هست.

آدرین از اعصبانیت دست هاش رو مشت میکنه و از بین دندون های به هم قفل شدش میگه:

_ انقدر حاشیه نرو.بگو کیی تورو اینجا فرستاده؟برای چی به اینجا امدی؟!

لینا: اینکه کیی من رو اینجا فرستاده نمیتونم بگم . ولی اینکه برای چی اینجام رو میتونم بگم. بزار با یک سوال شروع کنم . تو کسی به اسم لایلا رو میشناسی؟!

_ لایلا؟! اون دیگه کیه!؟

لینا عصبی پوزخندی میزنه و میگه :

لینا: اون البته تو لایلا رو یادت نمیاد ولی اون و من تو رو به خوبی میشناسیم !

_ خب بشناسید! خیلیا هستن که من رو میشناسن ! من وقت این رو ندارم که به حاشیه های تو گوش بدم . یک راست برو سر اصل مطلب .

لینا برای چند لحظه سکوت میکنه . نفس عمیقی میکشه و بعدش شروع به حرف زدن میکنه :

_ برادرم و لایلا همیشه جاه طلب بودن.لایلا همیشه ارزو داشت ملکه بشه . همیشه تو بازیامون اون ملکه میشد و من خدمتکار .
چندسالی گذشت و ما بزرگ شدیم . لایلا تونست توی قصر تو کار پیدا کنه و ندیمه قصرت بشه ولی برادرم زیاد موفق نبود .
برادرم رو اورد به سمت کار خلاف . اما جورحیا موند توی قصر. به خاطر رسیدن به رویاهاش حاضر بود هر کاری بکنه .
ولی قافل از اینکه ممکن بود این رویاهاش کار دستش بده

لینا ساکت میشه . انگار که توی گذشته خودش غرق شده . نگاهی به آدرین میندازم. اهسته با سرش به سمت خودش اشاره میکنه .

آدرین به ارومی جوری که لینا متوجه نشه برای من لب میزنه:

_ تا حواسش نیست فرار کن ! بیا پیش من .

سرم رو به ارومی تکون میدم . نگاهی به لینا میندازم که هنوز توی فکر بود . با ترس و لرز اولین قدم رو برمیدارم و ازش فاصله میگیرم .

وقتی دیدم هیچ واکنشی نشون نداد جلوتر میرم . تقریبا چهار ،پنج قدم دیگه با آدرین فاصله داشتم .

دوست داشتم این چند قدم رو هم بِدَوم تا به آدرین برسم . اما نمیشد . هر حرکت عجولانه ای مساوی بود با فهمیدن لینا .

شاید توی فکر رفتن لینا دو یا سه دقیقه بیشتر طول نکشید .چون با عطسه بلندی که یکی از سربازها کرد صدای فریاد بلند لینا هم بلند شد .

لینا: کجا داری میری دختره عوضی ؟! فکر کردی میتونی از دست من فرار کنی؟!

با فریادش برمیگردم و به چهره خشمگین لینا رو به رو میشم. قلبم به شدت داشت میکوبید .

حالا دقیقا من وسط سالن بین آدرین و لینا ایستاده بودم . نمیدونستم باید چیکار کنم .

میخوام قدمی به سمت آدرین بردارم که دوباره صدای فریاد لینا بلند میشه .

_اگه یک قدم دیگه برداری مُردی! برام مهم نیست چه بلایی سرم میاد ولی اگه قرار باشه بمیرم تورو هم با خودم به گور میبرم .

من:چرا ؟! مگه من چیکارت کردم که انقدر از من کینه به دل داری؟!

_ چیکار کردی؟! تو عامل تمام بدبختی های خواهرمی!

من: من!؟ به من چه ! هر اتفاقی که برای لایلا افتاده تقصیر خودش بوده نه من!

_توی لعنتی اگه پات رو توی این قصر نمیذاشتی خواهر و برادر من الان فراری نبودن. تو اگه نبودی خواهر من توی زندان نمی افتاد تا بهش تج*اوز بشه . توی عوضی اگه نبودی خواهر من میتونست به ارزوهاش برسه .

با دهان باز داشتم لینا رو نگاه میکردم .باورم نمیشد که توی زندان به لایلا تج*اوز شده .

با اینکه هیچکدوم از اینها تقصیر من نبود اما زبونم قفل شده بود برای دفاع کردن از خودم .

دوست داشتم چشم هام رو ببندم و وقتی بازشون میکنم همه این اتفاقات بد تموم شده باشه و زندگی روی خوشش رو به من نشون بده .

توی همین فکرها بودم که با قرار گرفتن دستی روی کمرم و کشیده شدنم به سمت عقب از ترسیده جیغی میکشم و چشم هام رو میبندم .

با قرار گرفتم تو بغل شخصی و استشمام بوی اشنایی چشم هام رو باز میکنم . با دیدن شخص رو به روم ضربان قلبم روی هزار رفت .

باورم نمیشد ! آدرین من رو محکم توی بغلش گرفته بود و با چشم های نگران بهم خیره شده بود .

آدرین سرش رو کمی پایین میاره و با صدای ارومی رو به من میگه:

_ دیگه جات امنه کوچولو . پس دیگه مثل جوجه های بی پناه انقدر نلرز .

من:نمیتونم ..نمیتونم ! خیلی ترسیدم .

آدرین بیشتر من رو به خودش فشار میده و چیزی نمیگه . نگاهش رو از من میگیره و با اخم به رو به روش خیره میشه .

نمیخواستم ببینم به چی نگاه میکنه . فقط دلم میخواست از اغوش آدرین نهایت استفاده رو ببرم . سرم رو بیشتر توی سینش فشار میدم .

صدای جیغ ها و فریادهای لینا به گوشم میخورد . اما نمیخواستم برگردم و ببینم چه اتفاقی داره می افته . خیلی ترسیده بودم و الان به این امنیت واقعا نیاز داشتم .