_ برو داخل …

 

 

 

یکم ساکت نگاش کردم و در اخر از کنارش رد شدم و داخل عمارت شدم …

 

عمارتی که به نظرم خیلی زیاد شبیه عمارتِ ادرین بود!

 

همونقدر مخوف ، همونقدر بزرگ و همونقدر زیبا!

 

 

 

نگاهی به سراسر حیاط بزرگش انداختم و حرکت کردم …

 

اون پسره که هنوز اسمشو نمیدونستم هم دنبالم راه افتاد ، همونطور که اطرافم رو داشتم بررسی میکردم ، لب زدم :

 

 

 

+ اینجا … مال توعه؟!

 

 

 

ایستادم …

 

سرمو چرخوندم سمتش و سوالی خیرش شدم ، بی تفاوت راهشو ادامه داد و در همون حین جواب داد :

 

 

 

_ نه … مگه مرض داشتم اینجا مال من می بود و من توی هتل اتاق رزرو می کردم!

 

اینجا مال من نیس …

 

 

 

خودمو بهش رسوندم و شونه به شونش حرکت کردم ، درهمون حین کنجکاو پرسیدم :

 

 

 

+ پس … مال کیه؟!

 

 

 

سرعت قدماشو بیشتر کرد و گفت :

 

 

 

_ به جای سوال پیچ کردن من ، ساکت باش و فقط بیا …

 

به زودی به جواب تمام سوالاتت میرسی!

 

 

 

شونه ای بالا انداختم و دیگه حرفی نزدم … .

 

داخل خونه شدیم ، خدای من!

 

حتی داخل شم شبیه خونه ی ادرینِ !!!

 

همینطور مشغول بررسی خونه بودم که یکهو صدای مرد غربیه ای اومد …

 

 

 

_ هرمان؟!

 

 

 

همون پسره زودی جلو رفت و کمی سرشو خم کرد …

 

وا …. !!!

 

الان این یعنی ادای احترام … !

 

چرا؟!!

 

مگه این پسره کیه؟!

 

همینطور متعجب به مردی که شباهت عجیبی با ادرین داشت ، خیره شده بودم … با صدای پسری که متوجه شده بودم اسمش هرمانِ ، به خودم اومدم :

 

 

 

_ سلام رئیس !

 

خسته نباشید … .

 

 

 

همون پسره در حالی که با اون چشمای سیاه رنگ و وحشیش به من زل زده بود ، با اخم گفت :

 

 

 

_ این کیه؟!

 

 

 

چشمام از حدقه داشت میزد بیرون ، چقدر آدم باید بی شعور و بی ادب باشه!

 

اخم غلیظی کردم و دست به کمر ، زودتر از هرمان لب زدم :

 

 

 

+ ببخشیدااا ولی این رو به درخت میگن … من اسم دارم … .

 

 

 

چند لحظه با تعجب بهم نگاه کرد و در اخر با پوزخند و اخم کمرنگی گفت :

 

 

 

_ اوه ببخشید بانوو …

 

ولی اخه خانوم عاقل ، بنده وقتی اسمتون رو نمیدونم … دقیقا باید چی بگم؟!

 

 

 

خدایی اینو راست می گفت!

 

هرمان خنده ی ریزی کرد …

 

خودمم خندم گرفته بود!

 

اون پسره هم حتی لبخند ریز و کوچیکی که بیش از حد جذابش کرده بود ، زد …

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

 

 

 

+ خب … خب در هر صورت به یه بانوی با شخصیت و با وقار نباید گفت این …

 

باید میگفتی ایشون!

 

 

 

یه تای ابروشو بالا انداخت …

 

مثل اینکه رفتار من واسش تازگی داشت!

 

چون هر حرفی که بهش میزدم ، زودی تعجب و اخم میکرد …!

 

دست به سینه خیرش شده بودم …

 

سکوت بزرگی همه جا رو فرا گرفته بود … !

 

و این بار هرمان بود که این سکوتو شکست!

 

 

 

_ قربان …

 

این همون کسیِ که راجبش باهاتون حرف زده بودم!

 

 

 

سرمو کمی کج کردم …

 

راجب من با اون حرف زده بود؟!

 

اخه یعنی چی؟!

 

من که اصلا اینا رو نمی شناسم … !

 

چند بار متعجب نگاهمو بینشون

 

رد و بدل کردم …

 

اون پسره حالا یه جور خاصی نگام میکرد …

 

این طرز نگاهشو دوست نداشتم!

 

ترسناک بود … .

 

بعد از گذشت چند لحظه همونطور که به من خیره شده بود ، گفت :

 

 

 

_ هرمان … تو میتونی بری …

 

 

 

هرمان هم سری تکون داد …

 

فوری بیرون رفت و من رو با این آدم وحشتناک و دلهره انگیز ، تنها گذاشت … .

 

اب گلومو قورت دادم وساکت خیرش شدم …

 

پشتش رو بهم کرد …

 

به سمت اتاقی قدم برداشت و گفت :

 

 

 

_ بیا … .

 

 

 

با کمی مکث دنبالش راه افتادم …

 

در رو باز کرد و داخل اتاق شد …

 

پشت سرش داخل شدم و در اتاق رو بستم … .

 

به سمت میز بزرگی که گوشه ی اتاق بود ، حرکت کرد و پشتش روی صندلی نشست … هنوز همونطور ساکت ایستاده بودم و متعجب اطرافمو نگاه میکردم که بت صدای پسره به خودم اومدم :

 

 

 

_ چرا وایستادی؟!

 

 

 

سرمو چرخوندم سمتش و خیرش شدم …

 

به یکی از مبل های روبه روی میزش اشاره کرد و ادامه داد :

 

 

 

_ بیا اینجا بشین …

 

 

 

با کمی مکث راه افتادم و روی یکی از مبل ها نشستم …

 

بهش خیره شدم و لب زدم :

 

 

 

+ خب … هرمان میگفت راجب ادرین باهام حرفی دارین !…

 

چه حرفی؟!

 

اصلا مگه شماها اونو میشناسین؟!

 

تو کی هستی؟!

 

اینجا مال کیه؟!

 

 

 

پرید بین حرفم و گفت :

 

 

 

_ یه نفس بگیر حداقل …

 

اینقدر تند تند و پشت سر هم حرف میزنی ، سکته نکنی!

 

 

 

نفس عمیقی کشیدم و ساکت بهش زل زدم … حالا نوبت اون بود که جواب تمام سوالامو بده ، زبونی روی لبش کشید و گفت :

 

 

 

_ هرمان درست گفته …

 

من خودم بهش گفتم تورو بیاره پیشم …

 

و حرفایی هم که میخوام الان بزنم ، همشون مربوط به ادرینِ … !

 

 

 

مکثی کرد …

 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

 

 

 

_ من نینوم …

 

شغلم تقریبا مثل ادرینِ …

 

ولی خب با تفاوتای کوچولو و ریزی!

 

من یه جورایی رقیب ادرین به حساب میام و … اینجا هم عمارت منه … .

 

خب حالا جواب سوالاتتو گرفتی؟!

 

 

 

سری به نشونه ی اره تکون دادم و اوهومی گفتم …

 

راستش یه جورایی توی بهت مونده بودم!

 

خدای من … پس ادرین راست میگفت!

 

پاریس خیلی خطرناکه … .

خییییلیییی!

اب گلومو با ترس قورت دادم که نینو ادامه داد :

 

_ ببین … من نگفتم بیای اینجا تا فقط خودمو بهت معرفی کنم!

من … من میخوام بدونم تو چیکاره ی ادرین؟!

ابجیشی؟! رفیقشی؟! رلشی؟!

دقیقا چیکارشی؟!

 

اخم غلیظی کردم و گفتم :

 

+ حالا این به تو چه ربطی داره که من چیکار شم؟!

 

_ جواب منو بده تا ربطشو بهت بگم … .

 

_ من … من دختر عموشم!

 

با شنیدن جواب من کُپ کرد …

انگار واسش خیلی عجیب بود !!!

بعد از چند لحظه با لکنت گفت :

 

_ د … دختر عموشی؟!

واقعااا؟!

 

اخم ریزی کردم و جواب دادم :

 

+ چه دلیلی داره دروغ بگم؟!

 

نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت …

خیلی مشکوک میزد!

 

+خب …

حالا بگو … چیکارم داری؟!

 

_ فقط دختر عموشی؟!

 

شونه ای بالا انداختم و لب زدم :

 

+ آره دیگه … .

 

چشماشو ریز کرد و پرسید :

 

_ چرا میخوای بَرش گردونی ایران؟!

ها … ؟!

 

+ تو از کجا میدونی …

 

پرید بین حرفم و گفت :

 

_ جوابمو بده مرینت … .

 

متعجب خیرش شدم ،

این حتی اسمم میدونس! …

با کمی مکث ، گفتم :

 

+ چون …

چون اومدم اینجا تا به ایران برگردونمش!

چون به مامان بزرگم قول دادم نوه شو بر می گردونم!

 

سری تکون داد و گفت :

 

_ پس … یعنی تو واقعا قصد داری برگردونیش … درسته؟!

 

+ خب معلومه که آره … .

 

_ تونستی به نتیجه ای هم برسی؟!

تونستی راضیش کنی برگرده؟!

 

آهِ دردناکی کشیدم و ناراحت لب زدم :

 

+ نه متاسفانه … .

 

_ اگه بخوای ، من میتونم کمکت کنم که اونو برگردونی ایران !… .

 

لبخندی زدم و گفتم :

 

+ واقعا؟!

چجوری اخه؟!

 

خنده ی ریزی کرد و گفت :

 

_ اهل معامله هستی؟!

 

ابرویی بالا انداختم …

 

+ م … معامله؟!

چه معامله ای؟! …

 

لبخند ریزی زد و گفت :

 

_ بین من کاری میکنم ادرین برگرده ایران … در عوض تو هم کاری میکنی که من میخوام … قبول؟!

 

+ تو چی میخوای؟!

 

بشکنی زد و گفت :

 

_ آهاااا …. .

🦋﹏

🦋﹏🦋﹏

🦋﹏🦋﹏🦋﹏