آدرین با صدای محکمی رو به سربازهاش میگه:

 

_خلع سلاحش کنید و به زندان قصرم ببریدش .خودم شخصن ازش بازجویی میکنم.

 

از صدای کوبیده شدن نظامی پای سربازها و فریاد و جیغ های لینا میفهمیدم که سربازها دارن فرمان آدرین رو اجرا میکنن .

 

لرز بدنم کمتر شده بود اما هنوز هم میترسیدم . نمیخواستم از این اغوش امن بیرون بیام .

 

 

اما نمیتونستم هم زیاد توی بغلش بمونم . صدای جیغ های لینا هر لحظه دور تر میشد .

 

این یعنی سربازها دارن اون رو از اینجا میبرن .با اینکه هنوز وحشت داشتم ولی بیشتر از این توی بغل آدرین موندن رو جایز ندونستم .

 

دست هام رو روی سینه پهن و ورزیدش میزارم. میخوام ازش فاصله بگیرم که حلقه دست هاش رو دورم محکم تر میکنه و میگه :

 

_ تا وقتی لرزش بدنت تموم نشده از جات تکون نمیخوری.

 

با صدایی که نمیدونستم به خاطر ترسه یا خجالت میلرزید میگم :

 

من: اخه زشته !همه سربازها و ندیمه ها دارن ما رو نگاه میکنن .

 

_ نگاه کنن. برای من مهم نیست .

 

من :اما اخه ..

 

_ هیس ! هیچی نگو .

 

وقتی دیدم کاری از دستم برنمیاد دیگه اسرار نکردم و خودم رو به اغوش آدرین سپردم .

 

کیه که موقع ترس اغوشی که بهش امنیت بده رو پس بزنه!؟ مخصوصا اون اغوش بغل کسی باشه که تو عاشقی!

 

آدرین داشت زیر لب چیزی رو برای خودش رمزمه میکرد که من تیکه نامفهومی از اون رو شنیدم .

 

_…..دیگه نمیزارم تکرار بشه …نمیزارم کسی ازم بگیرت …..

 

من: چیزی گفتی ؟!

 

_ نه داشتم با خودم صحبت میکردم .

 

چند دقیقه ای بی حرف توی اغوشش بودم . که آدرین با فشار خفیفی من رو از خودش جدا میکنه و میگه:

 

_ دیگه برو توی اتاقت و به هیچ عنوان بیرون نیا . چندتا سرباز برای محافظت میفرستم بالا تا صبح جلوی در اتاقت کشیش بدن . پس نگران نباش .. من دیگه باید برم .

 

من: کجا؟

 

_باید تا دیر نشده و لینا فکر احمقانه ای به سرش نزده ازش بازجویی کنم .

 

من: میشه ..میشه من هم بیام باهات؟

 

آدرین اخمی میکنه و میگه:

 

_ چرا میخوای بیایی؟ من که گفتم سربازها رو برای محافظت ازت میفرستم پس لازم نیست برای اینکه ترسیدی همراهم بیایی .

 

من: برای ترسیدن نیست ! میخوام بدونم چرا لینا من رو عامل تمام هایی که سر لایلا امده میدونه .

 

_اونجا جای مناسبی برای تو نیست !

 

من: میدونم .اما خواهش میکنم من هم ببر ! میخوام بدونم لینا چه دلیلی برای توجیح کارهاش داره! اون داشت امشب من رو به کشتن میداد.

 

_ خیلی خب بیا. ولی حق نداری ت. هیچ کدوم از کارهای من دخالت کنی . تو اونجا فقط شنوده ای . متوجه شدی؟

 

من: بله متوجه شدم .

 

پشت سر آدرین به طرف زندان قصر حرکت میکنم . بین راه صدای پچ پچ ندیمه ها و نگاه معنا دار سربازها اذیتم میکرد .

 

سعی میکنم بهشون توجهی نکنم . به هر حال اتفاقیه که افتاده . دیگه نمیتونم کاریش کنم .

 

مطمعنم الان ندیمه ها کلی حرف ها پشت سرم میزنن . ولی برام مهم نیست . دبگه به حرف ها و نبش و کنایه هاشون عادت کرده بودم .

 

آدرین از سالن خارج میشه و به طرف حیاط میره .تا به حال به زندان داخل قصر نرفته بودم . برای همین نه جاش رو میدونستم و نه میدونستم محیطش چجوری هست .

 

آدرین به سمت انتهای باغ قصر شروع به حرکت میکنه. سربازها همگی به صف ایستاده بودن. و وقتی آدرین از جلوشون رد میشد بهش ادای احترام میکردن .

 

بعد از چند دقیقه راه رفتن به در مشکی میرسیم. آدرین به یکی لز سربازها دستور میده تا در رو براش باز کنن .

 

بعد از باز کردن در آدرین بدون هیچ مکثی واردش میشه . من هم پشت سرش حرکت میکنم اما سربازها جلوی وردم رو میگیرن .

 

سرباز: نمیتونم اجازه بدم تو داخل بشی . ورود افراد متفرقه ممنوعه .

 

میخوام چیزی بگم که صدای آدرین رو از پشت سر سربازها میشنوم که میگه :

 

_ بزار داخل بشه . اون همراه منه .

 

سربازها بعد از شنیدن صدای آدرین تعظیمی بهش میکنن و از جلوی در کنار میرن . به سرعت داخل میشم و پیش آدرین میرم .

 

_ وقتی وارد زندان اصلی شدیم از کنار من تکون نمیخوری . اونجا اصلا جای مناسبی برای تو نیست .

 

من: باشه

 

آدرین سرش رو تکون میده. دستم رو توی دست های گرم و مردونش میگیره و میگه :

 

_ خوبه ! نمیخوام دوباره اتفاق امشب تکرار بشه ! پس بهتره تکون نخوری از پیشم .

 

با تماس دستش با دست های سردم لرزی میکنم . قلبم دوباره داشت خودش رو به در و دیوار سینم میکوبید .

 

آدرین بدون اینکه منتظر پاسخی از سمت من باشه شروع به حرکت میکنه و مت هم همراهش میرم .

 

بعد از گذشتن چندتا راه روی تو در تو بالاخره به اتاقی که روی درش بزرگ نوشته شده بود( اتاق بازجویی) میرسیم.

 

سربازها در رو برای آدرین باز میکنن و کنار میرن . وقتی وارد اتاق میشم اولین صدایی که میشنوم ، صدای ضرب سیلی بود که توی صورت کسی فرود امد .

 

ترسیده خودم رو کمی به آدرین نزدیک میکنم . دوباره صدای سیلی دیگه ای به گوشم میرسه .

 

چون چندتا از سربازها برای محافظت جلوی ما ایستاده بودن نمیتونستم ببینم این صدا برای چی هست .

 

آدرین دستش رو بالا میبره و رو به شخصی میگه :

 

_ کافیه دیگه تو میتونی بری . خودم ازش حرف میکشم .

 

بعدش به سربازها اشاره میکنه تا کنار برن . بعد از رفتنشون تازه تونستم جلوم رو ببینم . نمیدونستم از دیدن این صحنه چه واکنشی نشون بدم .

 

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت . دست و پاهای لینا با طناب بسته شده بودن .

 

و جلوی دهنش هم پارچه سفیدی قرار داشت . لینا با چشم هایی که توشون نفرت موج میزد به من و آدرین خیره شده بود .

 

آدرین رو به یکی از سربازها میگه:

 

_ دهنش رو باز کنید .

 

سرباز به سمت لینا میره تا دستور آدرین رو اجرا کنه . با باز شدن پارچه از روی دهن لینا صدای فریاد لینا بلند میشه :

 

لینا : حالم از جفتتون بهم میخوره..ازتون متنفرم ..متنفر!..اگه جرعت داری دست و پاهام رو باز کن تا نشونت بدم عوضی..ولم کنید بزار من برم !

 

بیشتر به جای اینکه از دیدن این صحنه خوشحال باشم ناراحت بودم. نمیدونم چرا به خاطر اینکه لینا رو توی این وضعیت دیدم قلبم به درد امد .

 

آدرین بدون ذره ای احساس رو به لینا میگه:

 

_ جیغ و داد هات تموم شد؟خالی شدی؟

 

 

لینا: نه ! امیدوارم تو و اون دختره عوضی هردوتون بمیرید . اون وقته که من خالی میشم .

 

دوباره صدای سیلی توی فضا میپیچه .همون مردی که آدرین بهش گفت کافیه به لینا سیلی زد و با صدای تقریبا بلندی رو به لینا میگه:

 

_خفشو دختره لجن ! به چه حقی همچین حرفی به شاهزاده زدی !

 

لینا: حقشه ! هر حرفی که به این دوتا اشغال بزنم حقشونه ! هر روز و هر دقیقه ارزوی مرگشون رو میکنم !

 

اون مرد این بار سیلی محکم تری به لینا میزنه جوری که همراه با صندلیش روی زمین می افته .

 

با غم به این صحنه نگاه میکنم . هر چی پیش خودم فکر میکردم نمیفهمیدم که چرا لینا انقدر از من نفرت داره.

 

آدرین رو به سربازها میگه:

 

_ از روی زمین بلندش کنید و بزارید روی صندلی ..بعدش هم اینجا رو ترک کنید .

 

سربازها بدون مکث فرمان آدرین رو اجرا کردن . وقتی افرادش ما رو ترک کردن آدرین صندلی میاره و دقیقا رو به روی لینا میشینه و میگه:

 

_ الان یک چشمه کوچیک از بازجویی کردن افرادم رو دیدی. اگه با من راه نیایی و به سوالاتم جواب ندی افرادم به وسیله شکن.جه جسمی ازت حرف میکشن. پس بهتره مثل یک دختر خوب جواب سوالاتم رو بدی .

 

لینا بی رمق سرش رو بالا میاره و به ویوید زل میزنه.بهش نگاه میکنم . جای دست های اون مرد روی صورتش خودنمایی میکرد.

 

صورتش کبود شده بود و گوشه لبش داشت خون می امد . با دیدن وضعیتش دلم واسش سوخت .

 

واقعا یک کینه ارزش این رو داره که ادم رو به این شکل بندازه ! لینا نگاه بی فروغش رو از آدرین میگیره و با صدای خش داری میگه:

 

لینا: چی رو میخوای بدونی !

 

_ میخوام بدونم برای چی امدی اینجا ؟ کیی تورو فرستاده ؟هدفت از اینکار چی بود؟

 

لینا: فکر کنم تا حدودی جریان خودم و خواهرم رو قبل از دستگیر شدنم گفتم .

 

آدرین سری تکون میده و میگه:

 

_ اره گفتی ..حالا ادامش رو بگو .

 

لینا: خواهرم هر وقت از قصر مرخصی میگرفت و به خونه می امد یک بند فقط درمورد قصر حرف میزد .

میگفت خیلی بزرگ و قشنگه . هر روز غذاهای مختلف توش درست میشه و اونجا خیلی بهش خوش میگذره.

من از اینکه خواهرم توی جایی بود که بهش خوش میگذشت خیلی خوشحال بودم .

هر دفعه از شاهزاده و اتفاقات توی قصر برای من تعریف میکرد .بهم گفت عاشق شاهزاده شده .

هر بار که این حرف رو میزد بهش این عشق فایده و سرانجامی نداره و بهتره رهاش کنه .اما اون گوش نمیکرد .

چند ماهی از این ماجرا میگذره . یک روز لایلا خوشحال و شاد به خونه میاد .اون روز خیلی بیشتر از روزهای دیگه شاد بود و خوشحالی میکرد .

دلیل این همه شادیش رو ازش پرسیدم که گفت: شاهزاده بهم گفته که من رو دوست داره .

 

با چشم هایی که از تعجب گرد شده بودن میگم:

 

من: چی!!! آدرین،جورحیا رو دوست داره؟!

 

لینا با عصبانیت بهم خیره میشه و میگه:

 

_اره این دوتا عاشق هم بودن ولی تو نزاشتی بهم برسن . تو عامل تمام بدبختیای خواهرمی !

 

من: چی!! من نزاشتم!!

 

لینا با نفرت و اعصبانیت سرم فریاد میکشه:

 

لینا: اره توی هر*زه نزاشتی خواهرم به عشقش برسه . از وقتی تو به قصر امدی و خدمتکار شخصی شاهزاده شدی سعی کردی بین خواهرم و آدرین جدایی بندازی .از هر روشی استفاده کردی تا عشق خواهرم رو ازش بدزدی.

 

با دهن باز داشتم به چرت و پرت هایی که لینا میگفت گوش میدادم ! من حتی روحم هم خبر نداشت آدرین و لایلا هم دیگه رو دوست داشتن .

 

آدرین کمی صندلیش رو جلوتر میکشه و میگه:

 

_ خب دلیل تنفرت نسبت به مرینت مشخص شد ..اما تو اول میخواستی من رو بکشی ! چرا ؟ دلیلش چی بود؟

 

لینا پوزخندی میزنه و میگه:

 

_تو خواهرم رو به خاطر تهمتی که این دختر بهش زد انداختی زندان !! ..هه تو واقعا حرف این دختر رو باور کردی؟! چطور تونستی همچین کاری بکنی؟!

 

دیگه داشتم شاخ در می اوردم هم متعجب بودم و هم اعصبانی. با صدایی که سعی میکردم بالا نره رو به لینا میگم:

 

من: این چرت و پرت ها چیه که داری میگی! من چه تهمتی به خواهر تو زدم ! این حرف ها رو از کجا میاری میگی!؟

 

_ خودت رو به اون راه نزن دختره عوضی! خواهرم همه چیز رو برای من تعریف کرده .

بهم گفت که تو رفتی به شاهزاده گفتی که لایلا توی غذای خواهر گمشده دنیل سم ریخته تا حافظش رو از دست بده که وقتی دزدیدنش برای همیشه نتونه به قصر برگرده !

آدرین هم وقتی این رو میفهمه لایلا رو توی زندان میندازه تا ازش بازجویی کنن.

 

برای چند لحظه من و آدرین خشکمون میزنه . مگه خواهر دنیل حافظش رو از دست داده بود؟! اصلا این چرا همه چیز رو برعکس متوجه شده؟!

 

قطره اشکی از گوشه چشم های لینا سرازیر میشه و با بغض ادامه میده:

 

_ اونها خواهرم رو به اینجا اوردن . ازش میخواستن به گناهی که نکرده بود اعتراف کنه .وقتی دیدن با شکن.جه جسمی خواهرم چیزی نمیگه.

گفتن اگه واقعیت رو اعتراف نکنی بهت تجا*وز میکنیم . خواهرم هم به بی گناهی خودش اعتراف کرد .

ولی اونها حرف خواهرم رو باور نکردن و بدنش رو به تاراج بردن ! به خواهر معصوم و بی گناه من بی رحمانه تجا*وز کردن .

 

لینا چشم های اشکیِ پر از نفرتش رو به آدرین میدوزه و میگه :

 

_ازت متنفرم ! میدونی چرا؟!برای اینکه عشقت رو به یک دختر تازه وارد فروختی!به خاطره اینکه گذاشتی به کسی که دوسش داشتی تج.اوز کنن ! خوب شد که اون من رو وارد قصرت کرد تا بتونم انتقامم رو ازت بگیرم .

 

آدرین یکی از ابروهاش رو بالا میندازه و میگه :

 

_ اون ؟! اون کیه؟!

 

لینا که انگار متوجه سوتی که داده بود شد.برای همین با ترس گفت:

 

لینا: اون؟! نم..نمیدونم منظورت چیه ! من گفتم اون؟!

 

_ خیلی مشخصه داری دروغ میگی! اصلا دروغگوی خوبی نیستی.

 

لینا پوزخندی میزنه و میگه :

 

لینا: اره همه که مثل تو توی دروغ گفتن استاد نیستن ! همه که مثل تو بازی کردن با احساس بقیه براشون عادی نیست .

 

_من با احساس کسی بازی نکردم . من هیچ علاقه ای به لایلا نداشتم .

 

لینا با این حرف آدرین از کوره در میره و با جیغ میگه:

 

لینا: داری دروغ میگی ! تو اگه خواهرم رو دوست نداشتی غلط کردی با احساسش بازی کردی!

 

با فریادی که آدرین میزنه از وحشت قدمی به عقب برمیدارم .

 

_ خفشو! چطور به خودت اجازه میدی صدات رو برای من بلند کنی دختره پاپتی! من هیچ علاقه ای به خواهرت نداشتم .اون امد پیش من به علاقش اعتراف کرد و من هم خیلی واضح بهش گفتم هیچ حسی بهش ندارم.

 

لینا با صدای تحلیل رفته ای میگه:

 

لینا: داری ..دروغ میگی ! لایلا خودش به من گفت تو هم به اون علاقه داری !

 

_ نه لینا داری اشتباه میکنی . اون کسی که دروغ گفته من نیستم بلکه خواهرت لایلا هست . اون تمام ماجرا رو به تو اشتباه گفته .

 

لینا که معلوم بود به شدت گیج شده سوالی به آدرین نگاه میکنه و میگه:

 

لینا: من متوجه منظورت نمیشم ! یعنی چی این حرف ها؟ چی رو خواهرم به من اشتباه توضیح داده ؟!

 

_اگه میخوای واقعیت رو بدونی با دقت به حرف هام گوش کن . وقتی دارم توضیح میدم هم وسط حرفم صحبت نکن .

 

لینا با شک و تردید سرش رو تکون میده و ساکت میشه. آدرین هم شروع به تعریف کردن ماجرای اون غذایِ مسموم رو میکنه .

 

با هر جمله ای که از دهن آدرین خارج میشد لینا بیشتر متعجب میشد . بهش حق میدم باور اینکه خواهرش توی غذا سم ریخته براش سخت هست .

 

وقتی حرف های آدرین تموم شد لینا،گیج رو به آدرین میگه :

 

_ من از کجا باور کنم که تو راست میگی؟!درک اینکه همچین کاری رو کرده باشه واقعا برام سخته !

 

آدرین بی تفات نگاه سر سری به لینا میندازه و میگه:

 

_ من هیچ دلیلی برای دروغ گفتن به تو نمیبینم . وقتی اون اتفاق افتاد چندتا از ندیمه ها هم اونجا بودن . میتونم به عنوان شاهد برات بیارمشون .

 

لینا برای چند دقیقه ای سکوت میکنه و چیزی نمیگه . مشخص بود که داشت سعی میکرد حرف های آدرین رو برای خودش هضم کنه .

 

بعد از گذشت چند دقیقه لینا دوباره به حرف میاد. زبونش رو روی لب های خشکش میکشه و میگه:

 

لینا: خب ..خب به فرض که این هایی که تو گفتی درست باشه . ولی بازم هم این دلیل نمیشه که به خواهر من توی زندان تجا*وز بشه .

 

_ به خواهر تو توی زندان تج.اوز نشده !

 

لینا که معلوم بود خیلی تعجب کرده میگه:

 

لینا: چی؟!؟! شوخی میکنی؟!

 

آدرین از روی صندلیش بلند میشه و میگه:

 

_ چند لحظه منتظر بمون !

 

بعد از گفتن این حرف بدون معطلی. به سمت در اتاق بازجویی میره و اونجا رو ترک میکنه .

 

من و لینا متعجب به جای خالیش خیره میشیم و منتظر امدنش شدیم.بعد از چند لحظه آدرین همراه با مردی که لباس های به شدت کثیفی داشت به اتاق برمیگرده .

 

دوباره روی صندلیش میشینه و با دستش به مردی که همراهش اورده بود اشاره میکنه و میگه:

 

_ میدونی این کیه؟!

 

لینا سرش رو به طرفین تکون میده و میگه :

 

لینا: نه نمیشناسمش .

 

_این همون کسی هست که به قول خودت به خواهرت تج.اوز کرده !

 

با شنیدن این حرف. لینا به شدت اعصبانی میشه و شروع به ناسزا گفتن به اون مرد ناشناس میکنه.

 

آدرین که معلوم بود از جیغ ها و دادهای لینا خسته شده بود با اخم به لینا تَشَر میزنه .

 

_ بسه دیگه ! این رو نیاوردم که تو بهش فحاشی کنی و عقده هات رو سرش خالی کنی . اوردمش اینجا تا ماجرای فرار لایلا رو برات تعریف کنه .

 

لینا باز میخواد چیزی بگه که آدرین دستش رو به حالت تحدید رو به لینا میگیره و میگه:

 

_ اگه حتی یک کلمه ..فقط یک کلمه دیگه از دهنت خارج بشه زبونت رو قطع میکنم میندازم جلوی سگ های قصرم .

 

لینا که معلوم بود از تحدیدی که آدرین کرده بود ترسیده ، ساکت میشه و چیزی نمیگه.

 

آدرین وقتی مطمعن شد که لینا دیگه حرفی نمیزنه برمیگرده و رو به اون مرد میگه :

 

_ براشون بگو اون شب چه اتفاقی افتاد.

 

مرد: چشم سرورم.

 

مرد نفس عمیقی میکشه و شروع به حرف زدن میکنه .

 

_ همینطور که میدونید لایلا رو به اینجا اوردن . اوایلش فقط فحاشی میکرد و اسایش برای افراد اینجا نزاشته بود .

به هیج چیزی اعتراف نمیکرد و فقط یک چیز میگفت اون هم این بود که من بی گناهم .

کم کم داشت باورمون میشد که اون هیچ جرمی مرتکب نشده و چون مدرکی علیهش نداشتیم باید ازاد بشه

من که اون زمان مسئول زندان بودم باید هر روز به شاهزاده گزارش امور زندان رو میدادم .

برای همین گزارشی مبنی بر بی گناه بودن لایلا برای شاهزاده فرستادم .

فردای اون روز شاهزاده به همراه دوک دنیل به اینجا امدن تا خودشون برای با اخر از لایلا بازجویی کنن .

نمیدونم سرورم و جناب دوک به لایلا چی گفتن که یک دفعه شروع کرد به فریاد زدن و اعتراف کردن .

میگفت از عمد تو غذای شاهزاده سم ریخته چون میدونسته دختری به اسم مرینت قبل از شاهزاده قراره اون رو تست کنه .

میگفت از اینکه اون دختر حالش بده و قراره بمیره خوشحاله و اگه بفهمه نجات پیدا کرده باز هم برای کشتن اون دختر اقدام میکنه.

بعد از گرفتن اون اعترافات شاهزاده و جناب دوک از اینجا میرن .اما قبلش به من میگن که هیچ حکمی رو روی لایلا اجرا نکنم چون هنوز اون به یک سری چیزها اعتراف نکرده .

بعد از رفتن شاهزاده لایلا هم ساکت میشه و دیگه دست از فحاشی برمیداره.

چند روزی میگذره . توی این مدت اون خیلی ساکت شده بود و حرفی نمیزد ما هم دیگه کاری به کارش نداشتیم و فقط برای دادن وعده های غذایی بهش سر میزدیم .

همه چیز خوب بود تا اینکه نمیدونم از کجا جورحیا مطلع میشه که برادرش هم توی همین زندان بازداشت هست .

 

مرد نفس عمیقی میکشه و دستش رو روی گلوش میزاره . مثل اینکه گلوش خشک شده بود .

 

به سمت پارچ ابی که اونجا بود میرم و کمی براش اب میریزم و بهش میدم . بعد از گرفتن لیوان اب تشکر کوتاهی میکنه و اب رو میخوره .

 

لینا که تا اون موقع ساکت بود شروع به حرف زدن میکنه .

 

لینا: فرض کنیم همه این هایی که تو گفتی درست بوده . ولی باز خم دلیل نمیشه توی عوضی بخوای به خواهر من تجا*وز کنی !

 

_ من به خواهرت تج.اوز نکردم . اون من رو مجبور به این کار کرد !

 

لینا با شنیدن این حرف از اعصبانیت جیغی میکشه و میگه:

 

_ داری مثل سگ دروغ میگی . خواهر پاک تر از گل من دخترونگیشو زیر دست تو از دست داد ! از اون موقع به بعد افسردگی گرفته و اصلا حرف نمیزنه . بعد تو میگی خواهر من خودش خواسته بهش تجا*وز بشه و تو رو مجبور به این کار کرده؟!

 

آدرین کلافه رو به لینا میگه:

 

_ اگه برای چند لحظه دندون روی جیگر بگیری و حرف نزنی جواب تمام سوال هات رو میگیری ! پس مثل ادم خفه خون بگیر و ادامه حرف هاش رو گوش کن .

 

آدرین به سمت اون مرد برمیگرده و میگه:

 

_ادامه حرف هات رو بگو .

 

مرد تعظیم کوتاهی به آدرین میکنه و شروع به تکمیل کردن ادامه حرف هاش میکنه.

 

_ بعد از مطلع شدن لایلا از وجود برادرش در اینجا همه چیز عوض میشه . لایلا از ما میخواست تا بزاریم برادرش رو ببینه .

من به هیچ عنوان همچین اجازه ای نمیدادم اما بعداً متوجه شدن زمان هایی که من نبودم لایلا به سربازها باج میداده تا بزارن برادرش رو ببینه .

 

لینا وسط حرف اکن مرد میپره و میگه :

 

لینا :چجوری باج میداده؟! اونکه داخل زندان بوده و هیچ دسترسی به پول نداشته!

 

_ باج که همیشه پول نیست ! با خیلی چیزها میشه به کسی باج داد؟!لایلا برای اینکه بزارن برادرش رو ببینه زیر خواب سربازها میشده . اونها هم اجازه دیدن برادرش رو بهش میدادن .

 

دوباره صدای جیغ و دادهای یارا توی اتاق میپیچه .

 

لینا: دروغ میگی ..دروغ میگی ..خواهر من هیچ وقت همچین کاری نمیکنه! تو برای تبرئه کردن خودت از کاری که انجام دادی همچین حرف هایی رو میزنی ! تو یک …

 

یا سیلی که آدرین توی گوش لینا میزنه حرفش نیمه تموم باقی میمونه .آدرین با چشم های به خون نشسته به لینا نگاه میکنه و میگه:

 

_ اگه فقط یک بار دیگه جیغ بکشی و یا فریاد بزنی عواقبش پای خودته دختره زبون نفهم !

 

لینا با چشم هایی که داخلشون نفرت موج میزد به آدرین خیره میشه .

 

آدرین بدون توجه به نگاه های لینا به اون مرد اشاره میکنه تا حرفش رو ادامه بده . مرد هم بدون هیچ مکثی شروع به صحبت میکنه.

 

_ چند مدتی میگذره تا اینکه یک روز از طرف قصر شاهزاده نوشیدنی برای ما به عنوان هدیه اوردن . همه ما از این هدیه بی مناسبت تعجب کرده بودیم .

من اول میخواستن از اون نوشیدنی نخورم اما با اسرار سرباز ها به

مقدار خیلی کم از اون نوشیدنی خوردم .

بعد مدت کوتاهی همه سربازها خوابشون گرفته بود و من هم جزوشون بودم . خیلی سعی میکردم نخوابم اما چندان موفق نبودم .

همه سربازهام به خواب رفته بودن و من هم داشتم چرت میزدم که یک دفعه با صدای برخورد کلید با کف زمین از خواب بیدار میشم .

چشم هام رو باز میکنم و با قیافه ترسیده لایلا رو به رو میشم . اون داشت فرار میکرد ولی ما بین راه کلید از دستش می افته و باعث میشه من بیدار بشم . نمیدونم کلید در زندان رو از کجا اورده بود .

تمام


آدرین با صدای محکمی رو به سربازهاش میگه:

_خلع سلاحش کنید و به زندان قصرم ببریدش .خودم شخصن ازش بازجویی میکنم.

از صدای کوبیده شدن نظامی پای سربازها و فریاد و جیغ های لینا میفهمیدم که سربازها دارن فرمان آدرین رو اجرا میکنن .

لرز بدنم کمتر شده بود اما هنوز هم میترسیدم . نمیخواستم از این اغوش امن بیرون بیام .


اما نمیتونستم هم زیاد توی بغلش بمونم . صدای جیغ های لینا هر لحظه دور تر میشد .

این یعنی سربازها دارن اون رو از اینجا میبرن .با اینکه هنوز وحشت داشتم ولی بیشتر از این توی بغل آدرین موندن رو جایز ندونستم .

دست هام رو روی سینه پهن و ورزیدش میزارم. میخوام ازش فاصله بگیرم که حلقه دست هاش رو دورم محکم تر میکنه و میگه :

_ تا وقتی لرزش بدنت تموم نشده از جات تکون نمیخوری.

با صدایی که نمیدونستم به خاطر ترسه یا خجالت میلرزید میگم :

من: اخه زشته !همه سربازها و ندیمه ها دارن ما رو نگاه میکنن .

_ نگاه کنن. برای من مهم نیست .

من :اما اخه ..

_ هیس ! هیچی نگو .

وقتی دیدم کاری از دستم برنمیاد دیگه اسرار نکردم و خودم رو به اغوش آدرین سپردم .

کیه که موقع ترس اغوشی که بهش امنیت بده رو پس بزنه!؟ مخصوصا اون اغوش بغل کسی باشه که تو عاشقی!

آدرین داشت زیر لب چیزی رو برای خودش رمزمه میکرد که من تیکه نامفهومی از اون رو شنیدم .

_…..دیگه نمیزارم تکرار بشه …نمیزارم کسی ازم بگیرت …..

من: چیزی گفتی ؟!

_ نه داشتم با خودم صحبت میکردم .

چند دقیقه ای بی حرف توی اغوشش بودم . که آدرین با فشار خفیفی من رو از خودش جدا میکنه و میگه:

_ دیگه برو توی اتاقت و به هیچ عنوان بیرون نیا . چندتا سرباز برای محافظت میفرستم بالا تا صبح جلوی در اتاقت کشیش بدن . پس نگران نباش .. من دیگه باید برم .

من: کجا؟

_باید تا دیر نشده و لینا فکر احمقانه ای به سرش نزده ازش بازجویی کنم .

من: میشه ..میشه من هم بیام باهات؟

آدرین اخمی میکنه و میگه:

_ چرا میخوای بیایی؟ من که گفتم سربازها رو برای محافظت ازت میفرستم پس لازم نیست برای اینکه ترسیدی همراهم بیایی .

من: برای ترسیدن نیست ! میخوام بدونم چرا لینا من رو عامل تمام هایی که سر لایلا امده میدونه .

_اونجا جای مناسبی برای تو نیست !

من: میدونم .اما خواهش میکنم من هم ببر ! میخوام بدونم لینا چه دلیلی برای توجیح کارهاش داره! اون داشت امشب من رو به کشتن میداد.

_ خیلی خب بیا. ولی حق نداری ت. هیچ کدوم از کارهای من دخالت کنی . تو اونجا فقط شنوده ای . متوجه شدی؟

من: بله متوجه شدم .

پشت سر آدرین به طرف زندان قصر حرکت میکنم . بین راه صدای پچ پچ ندیمه ها و نگاه معنا دار سربازها اذیتم میکرد .

سعی میکنم بهشون توجهی نکنم . به هر حال اتفاقیه که افتاده . دیگه نمیتونم کاریش کنم .

مطمعنم الان ندیمه ها کلی حرف ها پشت سرم میزنن . ولی برام مهم نیست . دبگه به حرف ها و نبش و کنایه هاشون عادت کرده بودم .

آدرین از سالن خارج میشه و به طرف حیاط میره .تا به حال به زندان داخل قصر نرفته بودم . برای همین نه جاش رو میدونستم و نه میدونستم محیطش چجوری هست .

آدرین به سمت انتهای باغ قصر شروع به حرکت میکنه. سربازها همگی به صف ایستاده بودن. و وقتی آدرین از جلوشون رد میشد بهش ادای احترام میکردن .

بعد از چند دقیقه راه رفتن به در مشکی میرسیم. آدرین به یکی لز سربازها دستور میده تا در رو براش باز کنن .

بعد از باز کردن در آدرین بدون هیچ مکثی واردش میشه . من هم پشت سرش حرکت میکنم اما سربازها جلوی وردم رو میگیرن .

سرباز: نمیتونم اجازه بدم تو داخل بشی . ورود افراد متفرقه ممنوعه .

میخوام چیزی بگم که صدای آدرین رو از پشت سر سربازها میشنوم که میگه :

_ بزار داخل بشه . اون همراه منه .

سربازها بعد از شنیدن صدای آدرین تعظیمی بهش میکنن و از جلوی در کنار میرن . به سرعت داخل میشم و پیش آدرین میرم .

_ وقتی وارد زندان اصلی شدیم از کنار من تکون نمیخوری . اونجا اصلا جای مناسبی برای تو نیست .

من: باشه

آدرین سرش رو تکون میده. دستم رو توی دست های گرم و مردونش میگیره و میگه :

_ خوبه ! نمیخوام دوباره اتفاق امشب تکرار بشه ! پس بهتره تکون نخوری از پیشم .

با تماس دستش با دست های سردم لرزی میکنم . قلبم دوباره داشت خودش رو به در و دیوار سینم میکوبید .

آدرین بدون اینکه منتظر پاسخی از سمت من باشه شروع به حرکت میکنه و مت هم همراهش میرم .

بعد از گذشتن چندتا راه روی تو در تو بالاخره به اتاقی که روی درش بزرگ نوشته شده بود( اتاق بازجویی) میرسیم.

سربازها در رو برای آدرین باز میکنن و کنار میرن . وقتی وارد اتاق میشم اولین صدایی که میشنوم ، صدای ضرب سیلی بود که توی صورت کسی فرود امد .

ترسیده خودم رو کمی به آدرین نزدیک میکنم . دوباره صدای سیلی دیگه ای به گوشم میرسه .

چون چندتا از سربازها برای محافظت جلوی ما ایستاده بودن نمیتونستم ببینم این صدا برای چی هست .

آدرین دستش رو بالا میبره و رو به شخصی میگه :

_ کافیه دیگه تو میتونی بری . خودم ازش حرف میکشم .

بعدش به سربازها اشاره میکنه تا کنار برن . بعد از رفتنشون تازه تونستم جلوم رو ببینم . نمیدونستم از دیدن این صحنه چه واکنشی نشون بدم .

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت . دست و پاهای لینا با طناب بسته شده بودن .

و جلوی دهنش هم پارچه سفیدی قرار داشت . لینا با چشم هایی که توشون نفرت موج میزد به من و آدرین خیره شده بود .

آدرین رو به یکی از سربازها میگه:

_ دهنش رو باز کنید .

سرباز به سمت لینا میره تا دستور آدرین رو اجرا کنه . با باز شدن پارچه از روی دهن لینا صدای فریاد لینا بلند میشه :

لینا : حالم از جفتتون بهم میخوره..ازتون متنفرم ..متنفر!..اگه جرعت داری دست و پاهام رو باز کن تا نشونت بدم عوضی..ولم کنید بزار من برم !

بیشتر به جای اینکه از دیدن این صحنه خوشحال باشم ناراحت بودم. نمیدونم چرا به خاطر اینکه لینا رو توی این وضعیت دیدم قلبم به درد امد .

آدرین بدون ذره ای احساس رو به لینا میگه:

_ جیغ و داد هات تموم شد؟خالی شدی؟


لینا: نه ! امیدوارم تو و اون دختره عوضی هردوتون بمیرید . اون وقته که من خالی میشم .

دوباره صدای سیلی توی فضا میپیچه .همون مردی که آدرین بهش گفت کافیه به لینا سیلی زد و با صدای تقریبا بلندی رو به لینا میگه:

_خفشو دختره لجن ! به چه حقی همچین حرفی به شاهزاده زدی !

لینا: حقشه ! هر حرفی که به این دوتا اشغال بزنم حقشونه ! هر روز و هر دقیقه ارزوی مرگشون رو میکنم !

اون مرد این بار سیلی محکم تری به لینا میزنه جوری که همراه با صندلیش روی زمین می افته .

با غم به این صحنه نگاه میکنم . هر چی پیش خودم فکر میکردم نمیفهمیدم که چرا لینا انقدر از من نفرت داره.

آدرین رو به سربازها میگه:

_ از روی زمین بلندش کنید و بزارید روی صندلی ..بعدش هم اینجا رو ترک کنید .

سربازها بدون مکث فرمان آدرین رو اجرا کردن . وقتی افرادش ما رو ترک کردن آدرین صندلی میاره و دقیقا رو به روی لینا میشینه و میگه:

_ الان یک چشمه کوچیک از بازجویی کردن افرادم رو دیدی. اگه با من راه نیایی و به سوالاتم جواب ندی افرادم به وسیله شکن.جه جسمی ازت حرف میکشن. پس بهتره مثل یک دختر خوب جواب سوالاتم رو بدی .

لینا بی رمق سرش رو بالا میاره و به ویوید زل میزنه.بهش نگاه میکنم . جای دست های اون مرد روی صورتش خودنمایی میکرد.

صورتش کبود شده بود و گوشه لبش داشت خون می امد . با دیدن وضعیتش دلم واسش سوخت .

واقعا یک کینه ارزش این رو داره که ادم رو به این شکل بندازه ! لینا نگاه بی فروغش رو از آدرین میگیره و با صدای خش داری میگه:

لینا: چی رو میخوای بدونی !

_ میخوام بدونم برای چی امدی اینجا ؟ کیی تورو فرستاده ؟هدفت از اینکار چی بود؟

لینا: فکر کنم تا حدودی جریان خودم و خواهرم رو قبل از دستگیر شدنم گفتم .

آدرین سری تکون میده و میگه:

_ اره گفتی ..حالا ادامش رو بگو .

لینا: خواهرم هر وقت از قصر مرخصی میگرفت و به خونه می امد یک بند فقط درمورد قصر حرف میزد .
میگفت خیلی بزرگ و قشنگه . هر روز غذاهای مختلف توش درست میشه و اونجا خیلی بهش خوش میگذره.
من از اینکه خواهرم توی جایی بود که بهش خوش میگذشت خیلی خوشحال بودم .
هر دفعه از شاهزاده و اتفاقات توی قصر برای من تعریف میکرد .بهم گفت عاشق شاهزاده شده .
هر بار که این حرف رو میزد بهش این عشق فایده و سرانجامی نداره و بهتره رهاش کنه .اما اون گوش نمیکرد .
چند ماهی از این ماجرا میگذره . یک روز لایلا خوشحال و شاد به خونه میاد .اون روز خیلی بیشتر از روزهای دیگه شاد بود و خوشحالی میکرد .
دلیل این همه شادیش رو ازش پرسیدم که گفت: شاهزاده بهم گفته که من رو دوست داره .

با چشم هایی که از تعجب گرد شده بودن میگم:

من: چی!!! آدرین،جورحیا رو دوست داره؟!

لینا با عصبانیت بهم خیره میشه و میگه:

_اره این دوتا عاشق هم بودن ولی تو نزاشتی بهم برسن . تو عامل تمام بدبختیای خواهرمی !

من: چی!! من نزاشتم!!

لینا با نفرت و اعصبانیت سرم فریاد میکشه:

لینا: اره توی هر*زه نزاشتی خواهرم به عشقش برسه . از وقتی تو به قصر امدی و خدمتکار شخصی شاهزاده شدی سعی کردی بین خواهرم و آدرین جدایی بندازی .از هر روشی استفاده کردی تا عشق خواهرم رو ازش بدزدی.

با دهن باز داشتم به چرت و پرت هایی که لینا میگفت گوش میدادم ! من حتی روحم هم خبر نداشت آدرین و لایلا هم دیگه رو دوست داشتن .

آدرین کمی صندلیش رو جلوتر میکشه و میگه:

_ خب دلیل تنفرت نسبت به مرینت مشخص شد ..اما تو اول میخواستی من رو بکشی ! چرا ؟ دلیلش چی بود؟

لینا پوزخندی میزنه و میگه:

_تو خواهرم رو به خاطر تهمتی که این دختر بهش زد انداختی زندان !! ..هه تو واقعا حرف این دختر رو باور کردی؟! چطور تونستی همچین کاری بکنی؟!

دیگه داشتم شاخ در می اوردم هم متعجب بودم و هم اعصبانی. با صدایی که سعی میکردم بالا نره رو به لینا میگم:

من: این چرت و پرت ها چیه که داری میگی! من چه تهمتی به خواهر تو زدم ! این حرف ها رو از کجا میاری میگی!؟

_ خودت رو به اون راه نزن دختره عوضی! خواهرم همه چیز رو برای من تعریف کرده .
بهم گفت که تو رفتی به شاهزاده گفتی که لایلا توی غذای خواهر گمشده دنیل سم ریخته تا حافظش رو از دست بده که وقتی دزدیدنش برای همیشه نتونه به قصر برگرده !
آدرین هم وقتی این رو میفهمه لایلا رو توی زندان میندازه تا ازش بازجویی کنن.

برای چند لحظه من و آدرین خشکمون میزنه . مگه خواهر دنیل حافظش رو از دست داده بود؟! اصلا این چرا همه چیز رو برعکس متوجه شده؟!

قطره اشکی از گوشه چشم های لینا سرازیر میشه و با بغض ادامه میده:

_ اونها خواهرم رو به اینجا اوردن . ازش میخواستن به گناهی که نکرده بود اعتراف کنه .وقتی دیدن با شکن.جه جسمی خواهرم چیزی نمیگه.
گفتن اگه واقعیت رو اعتراف نکنی بهت تجا*وز میکنیم . خواهرم هم به بی گناهی خودش اعتراف کرد .
ولی اونها حرف خواهرم رو باور نکردن و بدنش رو به تاراج بردن ! به خواهر معصوم و بی گناه من بی رحمانه تجا*وز کردن .

لینا چشم های اشکیِ پر از نفرتش رو به آدرین میدوزه و میگه :

_ازت متنفرم ! میدونی چرا؟!برای اینکه عشقت رو به یک دختر تازه وارد فروختی!به خاطره اینکه گذاشتی به کسی که دوسش داشتی تج.اوز کنن ! خوب شد که اون من رو وارد قصرت کرد تا بتونم انتقامم رو ازت بگیرم .

آدرین یکی از ابروهاش رو بالا میندازه و میگه :

_ اون ؟! اون کیه؟!

لینا که انگار متوجه سوتی که داده بود شد.برای همین با ترس گفت:

لینا: اون؟! نم..نمیدونم منظورت چیه ! من گفتم اون؟!

_ خیلی مشخصه داری دروغ میگی! اصلا دروغگوی خوبی نیستی.

لینا پوزخندی میزنه و میگه :

لینا: اره همه که مثل تو توی دروغ گفتن استاد نیستن ! همه که مثل تو بازی کردن با احساس بقیه براشون عادی نیست .

_من با احساس کسی بازی نکردم . من هیچ علاقه ای به لایلا نداشتم .

لینا با این حرف آدرین از کوره در میره و با جیغ میگه:

لینا: داری دروغ میگی ! تو اگه خواهرم رو دوست نداشتی غلط کردی با احساسش بازی کردی!

با فریادی که آدرین میزنه از وحشت قدمی به عقب برمیدارم .

_ خفشو! چطور به خودت اجازه میدی صدات رو برای من بلند کنی دختره پاپتی! من هیچ علاقه ای به خواهرت نداشتم .اون امد پیش من به علاقش اعتراف کرد و من هم خیلی واضح بهش گفتم هیچ حسی بهش ندارم.

لینا با صدای تحلیل رفته ای میگه:

لینا: داری ..دروغ میگی ! لایلا خودش به من گفت تو هم به اون علاقه داری !

_ نه لینا داری اشتباه میکنی . اون کسی که دروغ گفته من نیستم بلکه خواهرت لایلا هست . اون تمام ماجرا رو به تو اشتباه گفته .

لینا که معلوم بود به شدت گیج شده سوالی به آدرین نگاه میکنه و میگه:

لینا: من متوجه منظورت نمیشم ! یعنی چی این حرف ها؟ چی رو خواهرم به من اشتباه توضیح داده ؟!

_اگه میخوای واقعیت رو بدونی با دقت به حرف هام گوش کن . وقتی دارم توضیح میدم هم وسط حرفم صحبت نکن .

لینا با شک و تردید سرش رو تکون میده و ساکت میشه. آدرین هم شروع به تعریف کردن ماجرای اون غذایِ مسموم رو میکنه .

با هر جمله ای که از دهن آدرین خارج میشد لینا بیشتر متعجب میشد . بهش حق میدم باور اینکه خواهرش توی غذا سم ریخته براش سخت هست .

وقتی حرف های آدرین تموم شد لینا،گیج رو به آدرین میگه :

_ من از کجا باور کنم که تو راست میگی؟!درک اینکه همچین کاری رو کرده باشه واقعا برام سخته !

آدرین بی تفات نگاه سر سری به لینا میندازه و میگه:

_ من هیچ دلیلی برای دروغ گفتن به تو نمیبینم . وقتی اون اتفاق افتاد چندتا از ندیمه ها هم اونجا بودن . میتونم به عنوان شاهد برات بیارمشون .

لینا برای چند دقیقه ای سکوت میکنه و چیزی نمیگه . مشخص بود که داشت سعی میکرد حرف های آدرین رو برای خودش هضم کنه .

بعد از گذشت چند دقیقه لینا دوباره به حرف میاد. زبونش رو روی لب های خشکش میکشه و میگه:

لینا: خب ..خب به فرض که این هایی که تو گفتی درست باشه . ولی بازم هم این دلیل نمیشه که به خواهر من توی زندان تجا*وز بشه .

_ به خواهر تو توی زندان تج.اوز نشده !

لینا که معلوم بود خیلی تعجب کرده میگه:

لینا: چی؟!؟! شوخی میکنی؟!

آدرین از روی صندلیش بلند میشه و میگه:

_ چند لحظه منتظر بمون !

بعد از گفتن این حرف بدون معطلی. به سمت در اتاق بازجویی میره و اونجا رو ترک میکنه .

من و لینا متعجب به جای خالیش خیره میشیم و منتظر امدنش شدیم.بعد از چند لحظه آدرین همراه با مردی که لباس های به شدت کثیفی داشت به اتاق برمیگرده .

دوباره روی صندلیش میشینه و با دستش به مردی که همراهش اورده بود اشاره میکنه و میگه:

_ میدونی این کیه؟!

لینا سرش رو به طرفین تکون میده و میگه :

لینا: نه نمیشناسمش .

_این همون کسی هست که به قول خودت به خواهرت تج.اوز کرده !

با شنیدن این حرف. لینا به شدت اعصبانی میشه و شروع به ناسزا گفتن به اون مرد ناشناس میکنه.

آدرین که معلوم بود از جیغ ها و دادهای لینا خسته شده بود با اخم به لینا تَشَر میزنه .

_ بسه دیگه ! این رو نیاوردم که تو بهش فحاشی کنی و عقده هات رو سرش خالی کنی . اوردمش اینجا تا ماجرای فرار لایلا رو برات تعریف کنه .

لینا باز میخواد چیزی بگه که آدرین دستش رو به حالت تحدید رو به لینا میگیره و میگه:

_ اگه حتی یک کلمه ..فقط یک کلمه دیگه از دهنت خارج بشه زبونت رو قطع میکنم میندازم جلوی سگ های قصرم .

لینا که معلوم بود از تحدیدی که آدرین کرده بود ترسیده ، ساکت میشه و چیزی نمیگه.

آدرین وقتی مطمعن شد که لینا دیگه حرفی نمیزنه برمیگرده و رو به اون مرد میگه :

_ براشون بگو اون شب چه اتفاقی افتاد.

مرد: چشم سرورم.

مرد نفس عمیقی میکشه و شروع به حرف زدن میکنه .

_ همینطور که میدونید لایلا رو به اینجا اوردن . اوایلش فقط فحاشی میکرد و اسایش برای افراد اینجا نزاشته بود .
به هیج چیزی اعتراف نمیکرد و فقط یک چیز میگفت اون هم این بود که من بی گناهم .
کم کم داشت باورمون میشد که اون هیچ جرمی مرتکب نشده و چون مدرکی علیهش نداشتیم باید ازاد بشه
من که اون زمان مسئول زندان بودم باید هر روز به شاهزاده گزارش امور زندان رو میدادم .
برای همین گزارشی مبنی بر بی گناه بودن لایلا برای شاهزاده فرستادم .
فردای اون روز شاهزاده به همراه دوک دنیل به اینجا امدن تا خودشون برای با اخر از لایلا بازجویی کنن .
نمیدونم سرورم و جناب دوک به لایلا چی گفتن که یک دفعه شروع کرد به فریاد زدن و اعتراف کردن .
میگفت از عمد تو غذای شاهزاده سم ریخته چون میدونسته دختری به اسم مرینت قبل از شاهزاده قراره اون رو تست کنه .
میگفت از اینکه اون دختر حالش بده و قراره بمیره خوشحاله و اگه بفهمه نجات پیدا کرده باز هم برای کشتن اون دختر اقدام میکنه.
بعد از گرفتن اون اعترافات شاهزاده و جناب دوک از اینجا میرن .اما قبلش به من میگن که هیچ حکمی رو روی لایلا اجرا نکنم چون هنوز اون به یک سری چیزها اعتراف نکرده .
بعد از رفتن شاهزاده لایلا هم ساکت میشه و دیگه دست از فحاشی برمیداره.
چند روزی میگذره . توی این مدت اون خیلی ساکت شده بود و حرفی نمیزد ما هم دیگه کاری به کارش نداشتیم و فقط برای دادن وعده های غذایی بهش سر میزدیم .
همه چیز خوب بود تا اینکه نمیدونم از کجا جورحیا مطلع میشه که برادرش هم توی همین زندان بازداشت هست .

مرد نفس عمیقی میکشه و دستش رو روی گلوش میزاره . مثل اینکه گلوش خشک شده بود .

به سمت پارچ ابی که اونجا بود میرم و کمی براش اب میریزم و بهش میدم . بعد از گرفتن لیوان اب تشکر کوتاهی میکنه و اب رو میخوره .

لینا که تا اون موقع ساکت بود شروع به حرف زدن میکنه .

لینا: فرض کنیم همه این هایی که تو گفتی درست بوده . ولی باز خم دلیل نمیشه توی عوضی بخوای به خواهر من تجا*وز کنی !

_ من به خواهرت تج.اوز نکردم . اون من رو مجبور به این کار کرد !

لینا با شنیدن این حرف از اعصبانیت جیغی میکشه و میگه:

_ داری مثل سگ دروغ میگی . خواهر پاک تر از گل من دخترونگیشو زیر دست تو از دست داد ! از اون موقع به بعد افسردگی گرفته و اصلا حرف نمیزنه . بعد تو میگی خواهر من خودش خواسته بهش تجا*وز بشه و تو رو مجبور به این کار کرده؟!

آدرین کلافه رو به لینا میگه:

_ اگه برای چند لحظه دندون روی جیگر بگیری و حرف نزنی جواب تمام سوال هات رو میگیری ! پس مثل ادم خفه خون بگیر و ادامه حرف هاش رو گوش کن .

آدرین به سمت اون مرد برمیگرده و میگه:

_ادامه حرف هات رو بگو .

مرد تعظیم کوتاهی به آدرین میکنه و شروع به تکمیل کردن ادامه حرف هاش میکنه.

_ بعد از مطلع شدن لایلا از وجود برادرش در اینجا همه چیز عوض میشه . لایلا از ما میخواست تا بزاریم برادرش رو ببینه .
من به هیچ عنوان همچین اجازه ای نمیدادم اما بعداً متوجه شدن زمان هایی که من نبودم لایلا به سربازها باج میداده تا بزارن برادرش رو ببینه .

لینا وسط حرف اکن مرد میپره و میگه :

لینا :چجوری باج میداده؟! اونکه داخل زندان بوده و هیچ دسترسی به پول نداشته!

_ باج که همیشه پول نیست ! با خیلی چیزها میشه به کسی باج داد؟!لایلا برای اینکه بزارن برادرش رو ببینه زیر خواب سربازها میشده . اونها هم اجازه دیدن برادرش رو بهش میدادن .

دوباره صدای جیغ و دادهای لینا توی اتاق میپیچه .

لینا: دروغ میگی ..دروغ میگی ..خواهر من هیچ وقت همچین کاری نمیکنه! تو برای تبرئه کردن خودت از کاری که انجام دادی همچین حرف هایی رو میزنی ! تو یک …

یا سیلی که آدرین توی گوش لینا میزنه حرفش نیمه تموم باقی میمونه .آدرین با چشم های به خون نشسته به لینا نگاه میکنه و میگه:

_ اگه فقط یک بار دیگه جیغ بکشی و یا فریاد بزنی عواقبش پای خودته دختره زبون نفهم !

لینا با چشم هایی که داخلشون نفرت موج میزد به آدرین خیره میشه .

آدرین بدون توجه به نگاه های لینا به اون مرد اشاره میکنه تا حرفش رو ادامه بده . مرد هم بدون هیچ مکثی شروع به صحبت میکنه.

_ چند مدتی میگذره تا اینکه یک روز از طرف قصر شاهزاده نوشیدنی برای ما به عنوان هدیه اوردن . همه ما از این هدیه بی مناسبت تعجب کرده بودیم .
من اول میخواستن از اون نوشیدنی نخورم اما با اسرار سرباز ها به
مقدار خیلی کم از اون نوشیدنی خوردم .
بعد مدت کوتاهی همه سربازها خوابشون گرفته بود و من هم جزوشون بودم . خیلی سعی میکردم نخوابم اما چندان موفق نبودم .
همه سربازهام به خواب رفته بودن و من هم داشتم چرت میزدم که یک دفعه با صدای برخورد کلید با کف زمین از خواب بیدار میشم .
چشم هام رو باز میکنم و با قیافه ترسیده لایلا رو به رو میشم . اون داشت فرار میکرد ولی ما بین راه کلید از دستش می افته و باعث میشه من بیدار بشم . نمیدونم کلید در زندان رو از کجا اورده بود .

تمام