Crown Prince of Love (وليعهد عشق) پارت 37
بعد از اینکه کامل میز رو چیدم کنار می ایستم تا غذای اونها تموم بشه . ای کاش میتونستم همین الان کف سالن بشینم و خستگی بگیرم .
اما نمیشد باید تا تموم شدن غذاشون مثل مجسمه اونجا می ایستادم . آه خسته ای میکشم و شروع به ماساژ دادن چشم هام میکنم .
حدود نیم ساعت بعدش بالاخره غذاشون تموم میشه و من شروع به جمع کردن میز میکنم . باز هم نگاه خیره دنیل رو روی خودم حس میکردن اما انقدر خسته بودم که حتی حال نداشتم سرم رو برگردونم و نگاهش کنم .
اخرین ظرف روی میز رو داخل سینی میزارم و میخوام سالن رو ترک کنم که با صدای آدرین متوقف میشم .
_ هر وقت کارت تموم شده به اتاق من بیا .
با حالت خسته ای به سمتش برمیگردم و میگم :
_ اگه کارت زیاد مهم نیست میشه فردا بهم بگی؟ من امروز خیلی …
بی توجه به اینکه داشتم حرف میزدم . صحبتم رو قطع میکنه و میگه;
_ تا سی دقیقه دیگه باید داخل اتاقم باشی .
این رو میگه و به سمت اتاقش حرکت میکنه . از این همه زورگویشش لجم میگیره و نفسم رو پر حرص بیرون میدم
دنیل که حالم رو میبینه به سمتم میاد و دلجویانه میگه:
_ از دستش عصبی نشو . حتما کار مهمی داره که الان ازت خواسته بری پیشش.
من: نمیتونست حدعقل صبر کنه تا من حرفم تموم بشه ؟! شاید میخواستم بگم من دو دقیقه دیگه قراره بمیرم نمیتونم بیام تو اتاقت ! چرا اتقدر خودخواه هست! اه
دنیل اخمی میکنه و با لحن جدی میگه:
_ میدونم خسته ای اما حق نداری اینطوری صحبت کنی . خدا نکنه بمیری! این چه حرفیه ؟!
پوزخندی به این حرف دنیل میزنم . ای خدا من حال ندارم حتی دو دقیقه دیگه سر پا باشم بعد این وقت گیر اورده داره به من درس چطوری حرف زدن میده !
بی حوصله لبخند مصلحتی رو به دنیل میزنم و میگم:
_ باشه از این به بعد سعی میکنم درست حرف بزنم .
این رو میگم و سری به نشانه احترام برای دنیل تکون میدم . میخوام از پیشش برم که دستم رو میگیره و مانع میشه .
_ صبر کن !
من: چرا؟!
_ خب میگم اگه میخوای میتونم با شاهزاده صحبت کنم تا فردا کارش رو بهت بگه ! هوم؟! نظرت چیه؟!
من: نه ممنون ..نمیخوام دوباره داستان برام درست بشه . میرم پیشش .
این رو میگم و به سمت اشپزخونه میرم . میدونم زیاد خوب با دنیل صحبت نکردم . اما واقعا خستم ! حال صحبت کردن با هیچکس رو نداشتم .
بعد از تموم شدن کارهام داخل اشپزخونه به سمت اتاق آدرین میرم. مثل همیشه در میزنم و منتظر اجازه ورود میشم.
_ میتونی بیایی داخل .
من: چه کار مهمی داشتی که گفتی این موقع شب بیام اتاقت؟
_ دو روز دیگه من قراره به قصر پدرم برم .
من: اهان متوجه شدم ..پس میخواستی من وسایل سفرت رو برات اماده کنم ؟!
_ یکی از دلیل هاش میتونه این باشه .
چپ چپ نگاهش میکنم و با عصبانیت کنترل شده ای میگم:
من: خب این حرف رو فردا هم میتونستی بگی! یعنی من الان ! این موقع شب! پاشم برات وسایلت رو حاضر کنم ؟!
_ اره خب ولی من الان دلم میخواست بهت بگم .تو با این.کار مشکلی داری؟!
من: اره مشکل دارم! خیلی زورگویی من واقعا امروز خسته شده بودم ولی تو انقدر خودخواهی که حتی صبر نکردی من حرفم تموم بشه . هر چیزی که میخوای همون لحظه برات باید انجام بشه . تو حتی یک درصد هم حال اون لحظه بقیه برات مهم نیست!
من: خب که چی؟! خب اینکه من حالم از این رفتارت بهم میخوره !
آدرین از جاش بلند میشه و قدم های محکمی به سمتم میاد .توی فاصله کمی از من می ایسته و با لحن ارومی میگه:
_ من هر کاری بخوام میکنم ! هر وقت که دلم بخواد دستور میدم! هر چیزی رو که بخوام همون لحظه به دست میارم!و برام مهم نیست بقیه چی درموردم فکر میکنن !
من: ولی با همه نمیتونی اینطوری برخورد کنی!
_میتونم ! من حتی اگر بخوام مبتونم کاری کنم که همین الان تو پیشم بخوابی تا صبح !
من: چی؟!؟ عمراً من همچین کاری بکنم !
_ میکنی! یعنی مجبوری که بکنی!
من: هیچ چیز من رو به این کار وادار نمیکنه!
آدرین بهم نزدیک تر میشه . جوری که نفس های گرمش صورتم رو نوازش میکنه . میخوام سرم رو پایین بندازم که نمیزاره . با یکی از دست هاش چونم رو میگیره و سرم رو بالا میاره .
_ وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن!
من: نمیخوام ! برو عقب.
_ مرینت! به من نگاه کن!
مردد نگاهم رو به چشم هاش میدوزم. از این فاصله رنگ چشم هاش خیلی قشنگ بود .یک جورایی انگار محبت ..مهربونی..شادی ..دلگرمی ..عشقو..داخل چشم هاش بود .
اما همیشه این همه احساس رو با یک نقاب سردی و خشم میپوشوند . دلیل این همه مقاومت برای نشون ندادن احساش رو نمیدونستم .
با صدای آدرین از افکارم خارج میشم .
_ تو امشب پیش من میخوابی وگرنه ..
من: وگرنه چی؟! میخوای چیکار بکنی؟
آدرین نیشخندی میزنه و میگه:
_ وگرنه مجبوری وقتی میخوان به قصر پدرم برم با رویه جلوی همه ظاهر بشی.
با دهانی باز به آدرین خیره میشم . چشم ها تا اخرین حد ممکن گرد شده بودن .چند بار دهنم رو باز و بسته میکنم اما هیچ اوایی ازش خارج نمیشه .
_ چیشد ؟! امشب رو پیش من میخوابی و یا حاضری تو کل مدتی که من توی قصر پدرم هستم با رویه باشی؟
من: چی داری میگی؟! من رویه بزنم؟! مگه عهد بوقه که من رویه بزنم!!؟
آدرین بی تفاوت و خیلی عادی میگه:
_ من تورو به رویه زدن مجبور نمیکنم . انتخاب با خودته . یا امشب پیش من میخوابی و یا رویه میزنی .
من: هیچکدوم ! من اصلا با تو به قصر پدرت نمیام که بخوام همچین کاری بکنم .
_ مجبوری که بیایی!
من: چه چیزی من رو مجبور به این کار میکنه؟!
_ تو خدمتکار شخصی منی مجبوری که هر جا که میرم همراهم باشی . البته باید از اینکه پیش منی خوشحال باشی و به خودت افتخارکنی !
من: خب من با کمال میل همچین افتخاریو به شخص دیگه ای میدم .
آدرین یکی از ابروهاش رو بالا میبره و با لحن نسبتاً خشنی میگه:
_ یادت باشه مرینت تو خدمتکار منی ! تو هنوز بدهی اسب من رو بهم پرداخت نکردی . پس تا اون موقع برده منی و هر چیزی که بگم باید انجام بدی ! اگه همین الان بگم بمیر باید بمیری! اگه بهت بگم زنده بمون باید زنده بمونی ! حواست باشه برای کیی داری زبون درازی میکنی! اگه ازت درمورد چیزی نظر خواستم دور برندار و مثل ادم جوابمو بده!
من: دور برنداشتم ! نظرمو گفتم ! نه دوست دارم پیش تو بخوابم نه دوست دارم رویه بزنم! انقدر نظرم برات غیر قابل درک هست؟!
آدرین نگاهی از سر تا پام میکنه . پوزخندی میزنه و میگه:
_ لیاقت همچین کاری رو نداری! برو از اتاق من بیرون !
نه تحمل بحث کردن با آدرین رو داشتم و نه دیگه میتونستم فضای اون اتاق رو تحمل کنم . برای همین بدون هیچ مکثی از اونجا خارج میشم و در رو نسبتا محکم به هم میکوبم .
حتی دوست نداشتم داخل سالنی که به اتاق آدرین ختم میشد بمونم .پا تند میکنم و به پیش اماندا میرم .
اروم در خونش رو باز میکنم و داخل میشم . هیچکس نبود به سمت اتاقش میرم. از لای در نگاهی داخل اتاقش میندازم .
اماندا رو غرق خواب توی تختش میبینم .خوب شد که بیدار نیست جون حوصله نداشتم براش چیزی رو توضیح بدم . به سمت اتاقم میرم و خودم رو روی تختم پرت میکنم .
بغض بدی به گلوم چنگ میندازه . دروغ چرا اما انتظار این رفتار رو از آدرین نداشتم . فکر کردم ادم شده و دست از اذیت کردن من و نیش و کنایه هاش برداشته .
اما مثل اینکه اشتباه برداشت کرده بودم . اون فقط به خاطره اینکه این چند وقت حالم بد بود داشت بهم ترحم میکرد .
اون رفتارهای خوبش باهام فقط و فقط از سر دلسوزی بوده و نه چیز دیگه ای. چه خوش خیال بودی مرینت .
چرا فکر میکنی آدرین رفتار متفاوتی با تو داره! تو برای اون هیچی نیستی هیچی! پس الکی دلت رو به این رفتارهای آدرین خوش نکن .
نفسم رو با بغض و آه بیرون میدم.امشب دلم بیشتر از همه برای مادرم تنگ شده بود . با اینکه به یاد اورده بودم که اون مادر واقعیم نیست .
اما به شدت دلم هوای بغل هاش و نوازش های وقت و بی وقتش تنگ شده بود . نمیدونم چقدر توی این افکار بودم که کم کم چشم هام گرم میشه و به خواب میرم .
♡آدرین:
کلافه طول و عرض اتاقم رو راه میرم . خیلی عصبی بودم هم از دست خودم و هم از دست مرینت.
اون حق نداشت با من اینطوری برخورد کنه ! این دختر مگه چقدر دل و جرعت داره که با من اینجوری حرف میزنه؟!
از دست خودم هم عصبی بودم . چرا بهش گفتم پیش من بخوابه؟! چرا یک دفعه همچین حرفی از دهنم خارج شد؟!
به سمت تختم میرم و خودم رو روش پرت میکنم و سعی میکنم بخوابم . چند دقیقه ای میگذره اما من همچنان بیدار بودم .
چند بار توی تخت جا به جا میشم اما فایده ای نداره ! هیچ مدلی خوابم نمیبره . کلافه روی تختم میشینم و موهام رو بهم میریزم.
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم! امشب بیشتر از همه دلم برای آغوش مرینت تنگ شده و این بی خوابیم هم دلیلش همینه .
نمیدونم شاید چون اون چند وقت که مرینت پیشم خوابیده بود بهش عادت کردم . از اون موقع ای که مرینت از پیشم رفت خیلی خودم رو کنترل کردم ازش نخوام پیشم باشه.
اما امشب واقعا دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم . نگاهی به ساعت میکنم . حدود دو ساعتی بود که مرینت از اتاقم رفته بود .
به احتمال زیاد هم تا الان خواب هست چون به شدت خسته به نظر میرسید . با فکری که به سرم زد مثل فنر از روی تختم بلند میشم .
لباس خوابم رو با یک لباس سر تا سر مشکی عوض میکنم و به ارومی از اتاقم خارج میشم. ساعت خاموشی شده بود و همه بجز سربازهای گشت رفته بودن که بخوابن.
قدم هام رو به ارومی برمیدارم . نمیخواستم سربازها متوجه خروج من از اتاقم بشن. اهسته به سمت در خروجی حرکت میکنم .
از قصر خارج میشم و به سمت اقامتگاه اماندا حرکت میکنم . میدونستم مرینت این چند وقت پیش اماندا میخوابه .
بعد از چند دقیقه بالاخره به اقامتگاه اماندا میرسم . هوف شانس اوردم که سربازهای گشت من رو ندیدن.
دستم رو به سمت دستگیره در میبرم و میخوام بازش کنم اما بین راه منصزف میشم .نفسم رو کلافه بیرون میدم .
اگه اماندا و یا مرینت بیدار باشن چی؟اون وقت چی میخوام بگم ؟ بگم برای چی به اینجا امدم؟
از پنجره نگاهی به داخل میندازم . خب تمام برق ها خاموشه پس یعنی هردو خوابیدن ! خب اگه تازه خوابیده باشن چی!؟
هیچ با خودت فکر کردی اگه مرینت تورو با این سر و وضع ببینه چی پیش خودش فکر میکنه!؟ چی میخوای بهش بگی اگه پرسید تو اینجا چیکار میکنی؟.
کمی مکث میکنم و یه فکر فرو میرم . خب بهشون میگم که برای چک کردن امنیت قصر امدم اینجا .
میگم میخواستم ببینم اگر کسی بخواد مخفیانه وارد قصر و یا اینجا بشه میتونه یا نه . با این فکر لبخند محوی روی صورتم میشینه .
دستم رو به سمت دستگیره در میبرم و به ارومی بازش میکنم . با قدم هایی اروم وارد اونجا میشم .
خونه کوچیکی بود که از سه در تشکیل شده بود . اواین در اتاق اماندا بود . دومی هم سرویش بهداشتی بود .
پس در سوم حتما اتاق مرینت هست . به سمت در میرم و به اهستگی بازش میکنم . نگاه کوتاهی داخل اتاق میندازم تا مطمعن بشم مرینت خواب هست .
تمام