Crown Prince of Love (وليعهد عشق) پارت 39
بعد از انجام دادن کارهام از دستشویی خارج میشم . نگاهی به ساعت میکنم . پوف هنوز یک ساعت و نیم مونده تا هفت .
روی تخت میشینم . دیگه خوابم نمی امد . حالا توی این چند ساعت چیکار کنم؟! از اتاق خارج میشم .
حالا که وقت دارم بهتر یک صبحونه برای خودم و اماندا اماده کنم . به اشپزخونه کوچیک اقامتگاه میرم و مشغول کار میشم .
نمیدونم چقدر میگذره که با صدای اماندا به خودم میام .
_ وای مرینت سوخت! حواست کجاست؟!
من: وای وای تخم مرغم ! یادم رفت زیرش رو خاموش کنم .
چاقو و گوجه ای که دستم بود رو روی تخته میزارم . به سرعت به سمت تخم مرغم میرم و با غصه بهش نگاه میکنم .
_ حواست کجاست دختر!؟ چند بار صدات کردم اما اصلا متوجه نشدی!
من: ببخش فکر کمی مشغول بود . یادم رفته بود که دارم چیکار میکنم .
اماندا ظرف تخم مرغ رو از دستم میگیره . داخل ظرف شویی میزار و روش اب میریزه .
سری با تاسف تکون میده و میگه:
_ تو چرا صبح به این زودی بیدار شوی دختر؟!
من: نمیدونم خوابم نبرد برای همین گفتم برای خودمون صبحونه درست کنم ولی اخرش گند زدم .
_ اشکال نداره .بشین من به جات درست میکنم .
سری تکون میدم و پشت میز میشینم . سرم رو داخل دست هام میگیرم و کمی ماساژش میدم .
خیلی افکارم اشفته بود و ذهنم درگیر این قضیه که پیش امده شده بود .اصلا نفهمیدم اماندا کِی صبحونه رو حاضر کرد و روی میز گذاشت .
_ چیشده دخترم ؟! چی انقدر فکرت رو درگیر خودش کرده؟!
من: چیزی نشده .. یکم که بگذره بهتر میشم .
_ باشه ..ولی اگه خواستی با کسی درد دل کن من هستم . مطمعن باش حرف هات رو اگه به من بزنی به کسی چیزی نمیگم .
من: ممنونم اماندا ..هر وقت خواستم با کسی حرف بزنم حتما پیشت میام .
اماندا لبخندی میزنه و مشغول خوردن صبحانه میشه . بعد از تموم شدن صبحانه هردو به سمت قصر اصلی حرکت میکنیم .
استرس تمام وجدم رو گرفته بود نمیدونستم چطوری باید با آدرین رو به رو بشم . اماندا سینی صبحانه رو به دستم میده تا برم روی میز بچینم .
وقتی وارد سالن میشم آدرین هم هم زمان با من وارد سالن میشه . با دیدنش اب دهانم رو به سختی پایین میدم .
آدرین نگاهی به من میکنه که سریع سرم رو پایین میندازم . به سمت میز میرم و با دست های لرزون شروع به چیدن میز میکنم .
_ وقتی میز صبحانه رو جمع کردی برو وسایل من رو برای سفر حاضر کن .
من:ولی دو روز دیگه که میخواید حرکت کنید
_ برنامم تغییر کرده امشب به سمت قصر پدرم حرکت میکیم .
من: باشه ..چه وسایلی نیاز داری برای این سفر؟
_ لیست وسایل مورد نیازم رو روی یک کاغذ نوشتم . بخون و برام حاضرش کن .
سری تکون میدم و چیز دیگه ای نمیگم . برام عجیب بود که آدرین خیلی عادی برخورد میکرد . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
با اینکه برام عجیب بود اما وقتی دیدم آدرین هیچ واکنشی نشون نمیده و عادی برخورد میکنه من هم کم کم اروم میشم و سعی میکنم به خودم مسلط بشم .
با حرفی که آدرین زد رشته افکارم پاره میشه و از فکر بیرون میام .
من: چی؟ حواسم نبود متوجه نشدم چی گفتی ..میشه یک بار دیگه تکرارشدکنی لطفا.
_ گفتم من میرم به کارهام برسم .
من: الان؟! اما تو که چیزی از صبحانه نخوردی!
_ گرسنه نیستم.
این رو میگه و بدون مکث از جاش بلند میشه و به سمت در خروجی میره . به سمت میز میرم و تند تند شروع به درست کردن یک لقمه میکنم .
بعد از درست کردنش با عجله به سمت آدرین میرم و قبل از اینکه از در خارج بشه جلوش رو میگیرم .
آدرین با این کارم سوالی نگاهم میکنه . نفس عمیقی میکشم و لقمه رو به سمتش میگیرم .
_ بیا بگیرش ..هر وقت گرسنت شد بخورش .
نگاه آدرین بین صورتم و دستی که لقمه رو به سمتش گرفته بود میچرخید. توی نگاهش قدردانی موج میزد .
لقمه رو به ارومی از دستم میگیره و تشکر زیر لبی میکنه .از در خارج میشه و به سمت اتاق کارش حرکت میکنه .
بعد از رفتن آدرین به سمت میز میرم و شروع به جمع کردنش میکنم . وقتی کارم تموم شد فوراً به سمت اتاق آدرین میرم تا وسایلش رو اماده کنم .
چون میدونستم آدرین داخل اتاقش نیست بدون در زدن وارد اتاقش میشم . نگاهی به سر تا سر اتاقش میکنم و بالاخره برگه ای که آدرین گفته بود رو پیدا میکنم .
نگاهی به لیست بلندی که برام گذاشته بود میکنم.اوه چه خبره!! این همه وسایل برای چی میخواد؟!
نفسم رو پر حرص بیرون میدم و شروع به اماده کردن وسایلش میکنم . نزدیک ناهار بود که بالاخره کار اماده کردن وسایلش تموم شد .
نگاهی به لیست میکنم . خوبه همه چیز امادس .دستی به کمرم میکشم و کمی ماساژش میدم .اوف کمر برام نموند بود!
میخوام از اتاق خارج بشم که با چیزی برخورد میکنم . اخ دماغم خورد شد! این دیگه چی بود .
همینجوری که دماغم رو ماساژ میدادم سرم رو بالا میارم که با چهره جدی و اخموی آدرین رو به رو میشم .
آدرین همینجوری با همون جدیت نگاهم میکنه و میگه:
_ کجا داری میری؟
من: کار اماده کردن اون لیستی که برام گذاشته بودی تموم شد .برای همین میخواستم برم .
_ خیلی خب میتونی بری .
من: واسه ناهار صدا..
آدرین نمیزاره حرفم رو کامل کنم و بین حرفم میگه:
_ برای ناهار نمیام .. قرار جایی برم .
من: اما اخه صبحونه هم نخوردی .
همینجوری که داشت با عجله به سمت شمشیری که کنار میزش بود میرفت رو به من میگه:
_ بعدا یک چیزی میخورم ..الان وقت برای این کارها ندارم .
این رو میگه و بعد از برداشتن شمشیر از کنارم رد میشه و از اتاق خارج میشه . وا ! این چرا اینجوری کرد؟!
چرا انقدر عجله داشت و عصبی بود؟! ولش کن اصلا به من چه! این رو میگم و شونه ای بالا میندازم. همینجوری که از پله ها پایین می رفتم داشتم فکر میکردم که چه وسایلی رو برای این سفر باید برای خودم بردارم
چون تا به حال به همچین جایی نرفته بودم نمیدونستم باید چه چیزی برای خودم اماده کنم . برای همین تصمیم گرفتم از اماندا در این مورد سوال کنم .
بعد از کلی گشتن بالاخره اماندا رو در حال صحبت با یکی از ندیمه ها میبینم . به سمتش میرم و منتظر میمونم تا حرف هاش تموم بشه .
_جانم دخترم با من کاری داری؟
من: بله ..میخواستم درمورد این قصر این سفر ازت چندتا سوال بپرسم .
اماندا کامل به سمتم برمیگرده و میگه :
_ هر سوالی داری بپرس .
من: خب میخواستم بدونم که برای این سفر چه وسیله هایی رو باید برای خودم ببرم ؟
_ هیچی !
من: چی؟! یعنی چی هیچی؟
_ خب یعنی هیچ وسیله ای رو لازم نیست با خودت ببری اونجا هر وسیله که فکر میکنی بهش نیاز داری خودشون بهت میدن !
من: واقعا؟! پس چرا شاهزاده یک لیست از وسایلی که قراره با خودش ببره رو داد من اماده کنم!!
اماندا کمی فکر میکنه و میگه:
_نمیدونم ..شاید اونها وسایلی هستن که شاهزاده خیلی بهشون احتیاج داشته و توی قصر پادشاه موجود نیست .
نفسم رو با عصبانیت بیرون میدم و پر حرس میگم:
من: نخیرم ! اون وسایلی که من اماده کردم بیشترشون لباس بود !آدرین برای اینکه من رو اذیت کنه به من گفته این کار رو انجام بدم .
_ وا ! دختر این چه حرفیه!؟ چرا شاهزاده باید بخواد تورو اذیت کنه!؟
من: چون از من بدش میاد ..چون از زجر کشیدن من لذت میبره .
این رو میگم و با ناراحتی از پیش اماندا میرم. توی دلم هر چی ناس.زا بلد بودم به آدرین میگم . یعنی حیف من که براش لقمه درست کردم .
لیاقت نداره پسره بیش.ور ! خیلی از این کارش بدم امد . از این به بعد دیگه بهش محل نمیزارم . دوبار که به روش خندیدم پرو شده ! پسره نک.بت .
تمام