در قلب آدرین❤🎸 پارت 3
_مادر من وقتی یه نفر از لحاظ ج.سمی و روحی مشکل داره با جن.سیتش، و اذیت میشه، چرا باید از امکانات پزشکی استفاده نکنه و طوری که میخواد زندگی نکنه؟
_این حرفا تو کت من نمیره مرینت.. خودش هر غلطی میخواد بکنه ولی بچه ی منو از راه بد.ر نکنه
_چه بچه ای مامان؟.. من ۲۱ سالمه.. دانشجوام.. چرا نمیخوای کمی منو، تمایلاتمو، مشکلاتمو، درک کنی؟
_تو مشکلی نداری و یه دختر عادی هستی.. من زاییدمت خودمم کره خرمو میشناسم.. اینا همش تاثیر حرفا و رفتارهای اون دختره ی گور.بگور شده ست.. ایشالا خبر مرگش بیاد که دخترمو هو.ایی کرده
_مامان !!.. بسه دیگه برو بیرون بازم گند نزن به اعصابم تورو جدت
بالاخره رفت بیرون و در اتاقمو محکم کوبید.. دری که سالها بود همیشه کوبیده میشد و هیچوقت با مهربونی و ملایمت باز و بسته نشد از طرف مادرم..
سالها پیش که تو سن بل.وغ بودم و دوران سختی رو از نظر روحی و جس.می میگذروندم، مادرم هیچوقت سعی نکرد دلیل گریه های شبونه ی دختر نوجوونش رو بفهمه و دست نوازشی به سرم بکشه و دوست و رفیق باشه برام..
همیشه انتقاد.. همیشه انتظار و توقع بیجا.. توقع داشت من بی نقص باشم.. توقعی بیجا که نباید از یه نوجوون ۱۴_۱۵ ساله داشت..
ولی مادر کمال گرای من انگار خودش از اون دوران نگذشته بود و میخواست که من کامل و خانم و پرفکت باشم..
میخواست تو همه ی مهمونی های خاله زنکی همراهش بهترین لباسمو که خودش برام انتخاب کرده بود بپوشم و فقط لبخند بزنم و مقابل چرت و پرتایی که دوستاش میگفتن مودب باشم و فقط بگم بله، مرسی، چشم..
و درس بخونم و دکتر بشم..
فکر کردن به رشته ای بجز تجربی تو خونه ی ما گناه کبیره بود و پدر و مادرم بدون توجه به خواست و علاقه ی من برای آینده م برنامه ریزی میکردن..
برای منی که همیشه تنها بودم و توی اون سنین بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم.. بعد ها که سنم بیشتر شد فهمیدم که اکثر دختر و پسرها ی نوجوون اون حالات افسردگی و حس تنهایی و درک نشدن رو دارن و اقتضای سن بل.وغ هست و بعدا رفع میشه..
ولی خوشبحال اونایی که پدر و مادر فهمیده ای داشتن و از اون سنین، با سختی و پر از زخم و جراحت روی روحشون نگذشتن..
شاید بزرگترین دلیل نزدیکتر شدن من به میلن، مادرم و سختگیریها و عدم درکش بود..
اگه مادرم همون سالها دوست میشد برای من و حرفامو گوش میکرد، شاید من به دوستام و مخصوصا میلن که حرفامو با حوصله گوش میکرد و دلداریم میداد، پناه نمیبردم..
شاید هم مادرم راست میگفت و من تحت تاثیر میلن تو فکر تغییر جن.سیت بودم..
همونطور که باهاشون لج کردم و با وجود علاقه م به رشته ی ریاضی، هنر رو انتخاب کردم، که شدیدا مخالفش بودن، و خواستم به خواسته ی اونا عمل نکنم و تجربی نخونم، همونطور هم پافشاری کردم روی تغییر جن.سیتم و هر چقدر که پدر و مادرم گفتن نمیشه من گفتم باید بشه..
تا حدی که تو سن ۲۱_۲۲ سالگی هنوز هم حس میکردم از دختر بودن متنفرم و دلم میخواد پسر باشم..
ولی در واقع نمیدونستم حس.یاتم واقعا مثل میلن پسرونه ست یا اونم از روی لج و اعتراض به پدر و مادرمه..
هر چی که بود پدر و مادرم، علی الخصوص مادرم به سالهای حساس عمرم گند زده بود و دیگه زمان رو نمیشد برگردوند و زخم ها رو ترمیم کرد..
من با داشتن همه ی نعمت ها و مزایا و دارایی ها، تنها و بی پناه بودم و همیشه دنبال منبع آرامشی میگشتم که حمایتم کنه و پشتم باشه..
پشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا مادرم تو مشکلات و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش..
تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود میلن بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه..
چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم و با فرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جن.سیت هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون میلن رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی کنن..
هر چند که میلن راضی نبود و مثل همیشه عصیان میکرد که من گناهی مرتکب نشدم که بخوام از وطن خودم فرار کنم، ولی پدرش با مهربونی متقاعدش کرده بود که ما فرار نمیکنیم و به همه هم میگیم که میلن عمل کرده، فقط دنبال آرامشیم و نمیخوایم اجازه بدیم یه عده آدم بی فرهنگ و سطحی نگر با حرفی یا تیکه ای آرامش زندگیمون رو خدشه دار بکنن..
بالاخره میلن رفت و بعد از چند ماه بهم زنگ زد و گفت که عمل کرده و خیلی حالش خوبه..
صداش کلفت تر شده بود در اثر هورمونهای مردونه ای که بهش تزریق میکردن و میگفت با صدا و ظاهر جدیدش خیلی حال میکنه..
خیلی غبطه خوردم بهش که اونقدر خانواده ی پایه ای داشت که به مشکلش و تمایلاتش توجه کردن و ارزش دادن بهش..
کاش منم میتونستم برم پیشش و اونجا عمل کنم.. میلن میگفت پاشو بیا خودم همه ی کاراتو حل میکنم و پیش خودمون بمون..
ولی شدنی نبود.. از پدر و مادرش خجالت میکشیدم و نمیشد سربار اونا بشم..
یه شب نشستم با بابا و مامان جدی صحبت کردم و گفتم که هیچ حس دخترانه ای ندارم و حتی یکبار هم دلم برای پسری نلرزیده..
بهشون گفتم منو پیش یه روانشناس یا هر مرجعی که صلاحیتش رو داره و میتونه با انجام تست و یا هر چیز تخصصی دیگه ای ثابت کنه که روح و تم.ایل من پسر.ونه ست، ببرن.. ولی مادرم داد و بیداد کرد و گریه کرد و پدرم بلند شد و سیگاری روشن کرد..
و نتیجه ی حرفهای اون شب من این شد که دوتایی تصمیم گرفتن منو سریعا شوهر بدن !
روزهای بدی از پی هم میگذشت و هر روز توی خونه مون جنگ و دعوا داشتیم..
مامانم با هر کدوم از زنهای فامیل و یا دوستاش که تلفنی حرف میزد لابه لای حرفاش میگفت که مرینت قصد ازدواج داره و باباش میخواد تا ما زنده ایم سر و سامون بگیره..
طوری میگفت انگار ۸۰ سالشون بود و نگران مردن خودشون و تنها موندن من بودن..
و به این ترتیب هر کدوم از اون زنها یک خواستگار برای من ردیف میکردن و قرار و مدار میزاشتن..
مامانم به خاله زنک های دور و برش رضایت نمیداد و به بابام هم سپرده بود که پیش دوستاش از من حرفی وسط بیاره و بهشون بفهمونه که دختر دم بخت داره !
عوقم میگرفت از کارایی که میکردن و به زور میخواستن برای دخترشون شوهر جور کنن..
دل من از اون پدرها میخواست که با اخم و تخم و نارضایتی دخترشون رو به خونه ی بخت میفرستادن و دلشون میخواست دخترشون تا ابد پیششون بمونه..
و مادری میخواستم که بگه برای دختر من زوده که ازدواج کنه، و چشماش از فکر رفتن و ازدواج من پر از اشک بشه..
ولی این ها رویاهای من بودن و غیرممکن..
مامانم میگفت تنها راهی که فکر تغییر جن.سیت از سرش بره ازدواجه و تا بدبختمون نکرده و آبرو.مونو نبرده باید شوهرش بدیم..
و بابام مثل همیشه حرفهای مادرمو تایید میکرد..
مقابل همه ی قرار خواستگاری ها مقاومت کردم و گفتم غیر ممکنه بیام جلوی خواستگار و اگه تحت فشارم بزارین حرفایی میزنم که آبروتون بره..
ولی یه بار که قرار بود خواستگار خیلی پولدار و مهمی بیاد، اولش با دو روز دعوا و مرافعه و بعدش با نرمی و زبون خوش بهم گفتن که قول میدن اگه از پسره خوشم نیومد اصرار نکنن و بزارم بیان..
من هم خسته بودم از اونهمه مقاومت و دعوا و قبول کردم که بیان چون میدونستم جوابم منفیه و قول داده بودن اصرار نکنن..
وقتی خواستگارها اومدن لباس ساده ای پوشیدم و رفتم پیششون..
پسره که خیلی خوش لباس و مطابق مد روز بود، نگاهی به من کرد که حتی رژ هم نداشتم و سبیل هایی بالای لبم داشتم که همش تیغ میکشیدم که بیشتر و زبرتر بشن.. هرچند زبر و زیاد نبودن ولی منظره ی چندان جالبی هم نبود..
معلوم بود که پسره دنبال دختری مثل خودش خوشتیپ و امروزی میگرده و با دیدن من هنگ کرده بود و با تعجب به مادرش نگاه کرد..
خوشحال شدم که منو نپسندیده و یه گوشه بدون حرف نشستم تا اینکه مادر پسره گفت که با اجازه ی آقای دوپن چنگ بچه ها با هم یه صحبتی بکنن و من پسره رو راهنمایی کردم به اتاقم..
اتاقی که از قصد درب و داغون کرده بودم که از بی سلقیگیم بدش بیاد..
بوی ادکلن پسره توی اتاقم پیچید و من خم شدم دستمال کاغذی مچاله شده ای رو از روی زمین برداشتم و فین کردم توش..
دیدم که چندشش شد و با تعجب نگام کرد.. نخواستم طولش بدم همونطور که سرپا بودیم گفتم
_ببین بچه قرتی، من خودم یه پا مردم برا خودم.. سبیلامو ببین.. اینا بزودی از سبیلای تو پرپشت تر میشن.. پس دمتو بزار رو کولت و برو، وقت هردومونو تلف نکن
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت
_تو دیگه چه جور جونوری هستی؟
و از اتاقم خارج شد.. دنبالش نرفتم و نفهمیدم چی گفت به پدر و مادرامون که رفتن و یکم بعدش مامانم اومد و کلی دعوام کرد که ای مارمولک بگو چیکار کردی که پسره اونطوری با عجله رفت..
تا یه مدت خیالم راحت بود تا اینکه بابا گفت قراره خانواده ی دوستش برای خواستگاری بیان و از من خواهش کرد که معقول رفتار کنم و آبروشو نبرم..
برام مهم نبود کدوم دوستش رو میگفت و من میشناختمشون یا نه.. چون بهر حال هر کی که بود جوابم منفی بود..
اونم نگفت کیا قراره بیان، و من بازم ازشون قول گرفتم که اگه خودم نخوام مجبورم نکنن وگرنه از اتاقم بیرون نمیام..
چاره ای نداشتم و باید یکم باهاشون راه میومدم.. جایی رو نداشتم برم.. نه عمو و دایی مهربونی، نه برادر و خواهر بزرگتری داشتم که قهر کنم و برم خونشون..
یه بار که خیلی ناراحت بودم و بریده بودم تصمیم گرفتم فرار کنم و برم از خونه..
ولی انقدری عاقل بودم که بدونم اون بیرون چه خبره و چقدر خطرناکه برای یه دختر فر.اری..
از فرو.خته شدن به عرب.ها بعنوان بر.ده ی جن.سی و فاح.شه گری گرفته تا مع.تاد شدن و هزار جور خل.اف و کث.افت دیگه، اون بیرون بین گرگ ها منتظرم بود و من عمرا از خونه فرار نمیکردم..
پس مجبور بودم بمونم و بجنگم برای خواسته هام..
قرار بود عصر بیان و یک ساعتی تا اومدنشون مونده بود که مامانم اومد توی اتاقم و از بین لباسام پیراهن یاسی رنگ تنگی رو که قدش تا بالای زانوهام بود گذاشت روی تختم و یه جفت کفش پاشنه بلند هم با لباس ست کرد و گفت اینارو میپوشی موهاتم خودم برات میپیچم
پوزخندی زدم و گفتم
_نه مامان خودم میپیچم موهامو تو برو به کارت برس
باور کرد و گفت
_حتما همینو بپوشیا، دوست ندارم طوری بیای که امیلی چشم و ابرو نازک کنه برامون
امیلی لابد زن دوست بابا بود و با مامان هم آشنای مهمونیها بودن که میخواست با بزک دوزک کردن من پیشش پز بده
من چند سالی میشد که باهاشون به مهمونی ها نمیرفتم و هر چی اصرار میکردن تو خونه میموندم یا ترجیح میدادم با دوستای خودم باشم.. اینه که بیشتر دوستها و همکارهاشون رو نمیشناختم..
وقتی مامان از اتاقم رفت بیرون، یه شلوار پارچه ای مشکی با یه بلوز سفید که سبک پیرهن مردونه بود پوشیدم و موهامو یه دم اسبی ساده بستم..
مامان وقتی سر و وضعمو میدید سورپرایز میشد حتما.. منم عاشق این لج کردن هام بودم و لذت میبردم از اینکه نقشه هاشو به باد میدادم..
کمی بعد صدای در شنیدم و مامان داد زد
_مرینت بیا بیرون اومدن
معلومه که نمیرفتم بیرون.. صبر میکردم تا بیان و یکم منتظر بشن تا افتخار بدم و برم پیششون و چشمشون به جمال بینظیرم روشن بشه..
صدای تعارفات و فدات بشم قربونت برم های الکی به گوشم خورد و من بیخیال روی تختم دراز کشیده بودم و سیب گاز میزدم..
داشتم فکر میکردم که به این یکی پسره چی بگم که مثل اون یکی فلنگو ببنده و بره رد کارش..
تو فکر بودم که مامان صدام زد و مجبور شدم بلند بشم برم بیرون..
وقتی قدم گذاشتم توی پذیرایی اولین چیزی که دیدم قیافه ی رنگ پریده ی مامان بود که با چشمهای گرد شده سرتاپامو نگاه میکرد..
آروم سلامی کردم و یه نگاه کلی به خواستگارها انداختم و رفتم نشستم روی مبل کنار مامان..
چهار نفر اومده بودن.. دو تا مرد و دو تا زن.. ولی از لجم به پسره اصلا نگاه نکردم..
خانمی که حتما امیلی خانم بود و مادر پسره بود با لبخند شروع کرد به احوالپرسی با من و تشکر کردم که مامان گفت برم چای بیارم..
این دیگه برای من زیادی دخترونه بود و فکر کردم جای میلن خالیه که منو موقع تعارف چای به خواستگارام ببینه و حسابی بخنده بهم..
موقع رفتن به آشپزخونه چشمم خورد به زن جوونی که کنار امیلی خانم نشسته بود و با دقت منو نگاه میکرد..
احتمال دادم خواهر پسره باشه چون شبیه امیلی خانم بود و زن خوشگلی هم بود..
رفتم توی آشپزخونه و چای های کمرنگی توی استکانهای پایه نقره ای که مامان آماده گذاشته بود ریختم..
اولین حرکتمو زدم برای اثبات بی لیاقتیم و کمی از چایی های بی رنگ و رو رو ریختم توی سینی تا بفهمن چقدر بی سلیقه م..
دوباره وارد پذیرایی شدم و اول چای رو به امیلی خانم تعارف کردم و به ترتیب به اونایی که پیشش نشسته بودن..
مرد میانسالی که حتما پدر پسره بود کنار دخترش نشسته بود و با محبت نگاهم کرد و موقع برداشتن چای گفت ماشاالله دخترم..
از مقابلش رد شدم و مقابل کسی که روی مبل کناری نشسته بود وایسادم..
از دیدن شلوار کتان مشکی و کت بهاره ی کرم رنگی که تنش بود مطمئن شدم آقای داماد اوشون هستن و سرمو بلند کردم تا هم ریختشو ببینم هم چای تعارفش کنم..
سرمو که بلند کردم نگاهم افتاد به دو تا چشم آبی سبز آشنا !
و موهای بلند طلاییش که نگاهمو اسیر کرد..
ولی این.. این پسر.. این که آدرین بود !.. آدرین آگراست !!!
تمام