Crown Prince of Love (وليعهد عشق) پارت 41
اون لیست و اماده کردنش دوباره خشم تمام وجودم رو میگیره .اما سعی میکنم به خودم مسلط بشم و به ارومی میگم:
_ بله حاضر کردم ..ولی چرا به من گفتید لیستی رو اماده کنم که هیچ نیازی به وسایلش ندارید .
آدرین با تعجب نگاهی به من میکنه و میگه:
_ کیی به تو گفته که من نیازی به اون وسایل ندارم ؟!
نمیخواستم اسمی از اماندا ببرم چون ممکن بود آدرین از دستش عصبانی بشه و اون رو تنبیه کنه . برای همین میگم:
_ کسی چیزی نگفته .. خب من حدس زدم ..گفتم اونجا قصر امپراطور هست و تو سال ها اونجا بزرگ شدی ..پس حتما وسایل مورد نیازت اونجا وجود داره .
آدرین سری تکون میده و میگه:
_ درسته تقریبا درست حدس زدی ..اما من اون لباس ها و وسایل رو برای خودم نمیخواستم ؟
من: من متوجه نشدم ..وسایل خودت رو برای خودت نمیخوای؟ پس برای کیی میخوای؟
_ خب هر سال وزیر اعظم یک مزایده فروش اجناس رو برگذار میکنه و داخل اون افراد اجناس اثار هنری که یکی از اونها موجود هست و یا اجناسی که ارزش خیلی بالایی دارن رو به بالاترین قیمت اونجا به فروش میرسونن .
من: خب این چه ربطی به لباس ها و وسایل تو داره؟
_ اون لباس هایی که من گفتم اماده کنی لباس های معمولی نبودن ..لباس هایی با پارچه های اصل ابریشمی و یا طلا کوب شده و یا پوست حیوانات هستن که فقط شاهزاده ها و شاهان توانایی خرید و یا استفاده از اونها رو دارن . من اونها رو گفتم اماده کنی تا داخل مزایده وزیر اعظم به فروش برسن .
من: اما چرا میخوای اونها رو بفروشی ؟ کسی این کار رو میکنه که به پولش احتیاج داشته باشه ولی تو شاهزاده ای ! چه نیازی به این کار داری؟!
_ من و وزیر اعظم تصمیم گرفتیم که نصف درامد این مزاید رو به افراد فقیر بدیم و یا صرف امور کشوری و رفاه مردم کنیم . من به پول این اجناس نیازی ندارم تمام پولش رو صرف این کارهایی که گفتم میکنم .
از این کار آدرین به شدت متعجب میشم .
_ چیه ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟
کمی خودم رو جمع و جور میکنم و میگم:
من: نمیدونم ..اخه اصلا فکر نمیکردم که تو همچین کار بزرگی رو انجام بدی !
_ فکر کردی چرا بهت گفتم که اون وسایل رو برام اماده کنی در حالی که بهشون هیچ احتیاجی ندارم؟
من: نمیدونم ..گفتم شاید میخواستی من رو اذیت کنی!
_ درسته من شاید اذیتت میکردم ولی الان فرق میکنه ..دیگه اذییتت نمیکنم
من: چرا یک دفعه نظرت عوض شد؟ من همیشه فکر میکردم تو از ازار دادن من لذت میبری.
آدرین کمی بهم نگاه میکنه و بعد از چند ثانیه سکوت میگه:
_ من هیچ وقت از ازار و اذیت کردن کسی لذت نمیبرم .
توی سکوت بهش خیره میشم . خیلی سوال ها توی ذهنم بود اما ترجیح دادم هیچکدوم رو به زبون نیارم و بزارمشون برای یک موقع مناسب تر .
چند لحظه ای میگذره .آدرین تک سرفه ای میکنه و برای اینکه بحث رو عوض کنه میگه:
_ سوالی درمورد قصر پدرم داری که بخوای جوابش رو بدونی؟
من: اره دارم .
_ خب بپرس تا اونجا که بتونم جوابت رو میدم .
من: خب اونجا قوانین خاصی داره که باید رعایت بشه؟..یعنی خب چجوری بگم ..من نمیدونم اونجا چه محیطی هست و چجوری باید رفتار کنم .
_ اونجا هم مثل قصر خودم هست فقط بزرگ تر هست و بیشتر کنترل میشه. تو اموزش های لازم رو دیدی .لازم نیست رفتار خاصی بکنی . فقط خیلی باید مواظب حرف زدنت باشی . مقام هایی که از تو بالاتر هستن رو به هیچ عنوان تو خطاب نمیکنی و باید رسمی حرف بزنی باهاشون .
من: فقط همین؟
_ اره فقط همین . اگه چیز دیگه ای یادم امد بهت گوشزد میکنم .
من: باشه ..ممنون
_ بسیار خب اگه سوالی نداری میتونی بری .
من: باید صبر کنم وقتی صبحانت تموم شد سینی رو ببرم .
آدرین نگاهی به سینی میکنه و میگه:
_ الان نمیخوام بخورمش ..یک سری کار دارم باید انجام بدم . هر وقت خوردم صدات میکنم بیایی ببریش.
من: اهان باشه .
این رو میگم و چادر رو ترک میکنم . بعد از اینکه متوجه شدم آدرین برای اذیت کردن من نخواسته که اون لیست رو اماده کنم عصبانیتم فروکش کرده بود .
نگاهی به دور و اطراف میکنم . خیلی جای قشنگی بود . حالا که کسی نیست این بهترین فرصت هست که بعد از مدت ها برم و گشتی برای خودم بزنم .
با این فکر لبخندی روی لب هام میشینه . به سمت درخت تنومندی که اونجا بود میرم. به سختی ازش بالا میرم و روش میشینم .
واقعا منظره زیبایی بود . حدود یک و یا دوساعتی اون بالا بودم که با صدای یکی از ندیمه ها که داشت من رو بلند بلند صدا میزد از درخت پایین میام .
به سمت اون ندیمه میرم و میگم:
من: من اینجام ..با من کاری داشتی؟
_ شاهزاده کارت داره ..داخل چادرش منتظر هست .
سری تکون میدم و به سمت چادر حرکت میکنم . آدرین رو میبینم که عصبی ببرون چادر ایستاده و داره به اطراف نگاه میکنه .
با قدم های اهسته به سمتش میرم و میگم:
_با من کاری داشتی؟
خشمگین به سمتم برمیگرده و میگه:
_ تا حالا کجا بودی؟ چرا دیر امدی؟
از این همه عصبانیتش متعجب میشم و اون درختی که روش نشسته بودم اشاره میکنم و با لحن متعجبی میگم :
من: روی اون درخت نشسته بودم ..چطور مگه؟! چیشده!؟
_ چرا بدون اینکه به کسی اطلاع بدی رفتی اونجا؟
من: خب نمیدونستم باید به کسی اطلاع بدم ..نزدیک بود گفتم اگه کسی کارم داشته باشه با خبر میشم .
آدرین نفسش رو کلافه بیرون میده و میگه :
_ از این به بعد هرجا که خواستی بری باید اطلاع بدی به من .
من: باشه ..حالا چیکارم داشتی؟
_ هیچی خواستم بگم بیایی سینی صبحونه رو ببری .
من: همین؟
_ اره همین !
وقتی دیدم دیگه حرفی نزد من هم سکوت میکنم و به داخل چادر میرم تا سینی رو بردارم. خب نمیتونست به یکی دیگه بگه سینی رو بردارهذکه من این همه راه نیام اینجا!
سینی رو برمیدارم و از چادر خارج میشم .آدرین رو نمیبینم. شونه ای بالا میندازم و به سمت جایی که ظرف ها رو میشستن میرم تا سینی رو تحویل بدم .
مدتی میگذره . بعد از خوردن ناهار کاروان شروع به حرکت میکنه . بالاخره بعد از دو و یا سه روز توی راه بودن به قصر میرسیم .
پرده های کالاسکه رو کنار میزنم و با اشتیاق به قصری که تازه واردش شدیم نگاه میکنم . وای خدا باورم نمیشه .
اینجا از قصر آدرین هم بزرگ تر هست ! با اینکه خیلی وقت بود توی قصر آدرین زندگی میکردم ولی اینجا انقدر زیبا بود که حتی نمیتونستم چشم ازش بردارم .
با تکون تکون خوردن های کالاسکه به خودم میام و متوجه میشم که آدرین از کالاسکه پیاده شده .
سریع به خودم مسلط میشم و من هم از کالاسکه پایین میام . سعی میکنم تا اونجا که میتونم مثل ادم های ندید بدید رفتار نکنم و به در و دیوار قصر خیره نشم .
آدرین رو میبینم که منتظر من ایستاده . به سمتش میرم که میگه:
_ اگه اماده ای حرکت کنیم ..فقط حواست به رفتارت باشه .
من: باشه حواسم هست بریم .
تمام