Crown Prince of Love (وليعهد عشق) پارت 44
من: خب من که اقامتگاهم از تو جدا هست …اینجا رو هم که بلد نیستم..پس چجوری بفهمم تو کارم داری و یا چحوری راه رو پیدا کنم .
_ اقامتگاه تو از من جدا نیست ..همیشه خدمتکارهای شخصی داخل اقامتگاه کسی که براش کار میکنن اتاق جداگانه دارن تا وقتی بهشون نیاز بود فوراً در دسترس باشن .
سری به نشونه اینکه فهمیدم تکون میدم و میگم:
_لوکا هم اینجاست؟
با اوردن اسم لوکا اخمی روی صورت آدرین میشینه و میگه:
_ اره اینجاست ..داخل اقامتگاه مهمان های سلطنتی هست .
با دیدن اخم های آدرین چیزی نمیگم و تا رسیدن به اقامتگاهش سکوت میکنم . حدود بیست دقیقه بعد به جای مورد نظر میرسیم .
برعکس تصورم کلی خدمتکار اونجا بود که هرکدوم داشتن کارهای خوذشون رو انجام میدادن .آدرین داخل اقامتگاهش میره.
به از یکی از ندیمه ها دستور میده تا اتاق من رو بهم نشون بده . دنبال ندیمه میرم تا به اتاقم میرسم .
فاصله خیلی کوتاهی تا محل استراحت آدرین داشتم . نگاهی به در و دیوار اتلق میکنم . قشنگ تر از اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم .
اونقدر خسته بودم که حال اینکه برم وسایل اتاقم رو ببینم نداشتم . با همون لباس هایی که تنم بود خودم رو روی تخت پرت میکنم .
مدتی نمیگذره که چشم هام گرم میشه و به خواب فرو میرم …با صدایی شبیه دلینگ دلینگ زنگوله ای چشم هام رو خوابالود باز میکنم .
هوف این دیگه چیه . نگاهی به دور و اطراف میندازم تا بالاخره منبع صدا رو پیدا میکنم . به سمت زنگوله طلایی رنگی که هنوز داشت تکون میخور و صدا میداد میرم .
این دیگه چیه ؟ چرا الکی داره صدا میده! از این که با صدای گوش خراش این از خواب بیدار شده بودم به شدت عصبانی بودم.
همون لحظه در اتاقم به صدا درمیاد . خوابالو به سمت در میرم و بازش میکنم ندیمه ریزه میزه ای رو پشت در میبینم .
_ خانوم شما صدای زنگوله رو نشنیدید؟
همینجوری که داشتم چشم هام رو می مالیدم میگم:
من: سلام ..چرا شنیدم اتفاقاً خواب بودم و با صدای این زنگوله بیدار شدم .قضیه این زنگوله چیه!؟
_ اوه انقدر عجله داشتم که یادم رفت سلام کنم ..سلام ..این زنگوله ای هست که وقتی شاهزاده با شما کار دارن به صدا درش میارن .
من: اهان یعنی من الان باید برم پیش شاهزاده ؟!
_ بله ..لطفا عجله کنید چون خیلی وقته منتظر شما هستن .
سری تکون میدم و بعد از رفتن ندیمه داخل اتاقم میرم. فوراً به سمت کمد میرم و نگاهی به لباس های داخلش میندازم .
لباس سبز رنگی رو برمیدارم و میپوشمش . بعد از شونه کردن موهام به سرعت به سمت اتاق آدرین میرم .
مکثی میکنم . در میزنم و منتظر اجازه ورود میشم .
_ بیا داخل .
به ارومی داخل اتاقش میشم . آدرین رو میبینم که جلوی ایینه قدی ایستاده و داره اخرین دکمه لباسش رو میبنده .
_ تا حالا کجا بودی؟ چرا انقدر دیر امدی ؟
من: من نمیدونستم صدای اون زنگوله یعنی اینکه تو با من کار داری برای همین دیر شد .
آدرین اخم ظریفی میکنه و میگه :
_ از این به بعد بیشتر حواست رو جمع کن.
من: باشه ..حالا برای چی من رو خواسته بودی؟
_ کلی کار دارم و باید به خیلی جاها سر بزنم و تو هم باید همراه من بیایی .
باشه ارومی زیر لب زمزمه میکنم و همراه آدرین از اتاق خارج میشم . بعد از کلی چرخ زدن داخل قصر و نشون دادن جاهای مختلف به من به سمت قصر اصلی حرکت میکنیم .
تقریبا هوا تاریک شده بود . داخل قصر اصلی میشیم . همه ندیمه ها در حال تکاپو بودن . قدمی به آدرین نزدیک میشم و میگم:
من: اتفاقی افتاده؟ چرا همه انقدر شتاب زده هستن .
_ تقریبا موقع شام هست برای همین همه مشغول به کار هستن .
سری تکون میدم و چیزی نمیگم. آدرین از یکی از ندیمه میپرسه که ملکه و پادشاه کجا حظور داره .
ندیمه ادرس جایی رو میده که من تا به حال اسمش رو هم نشنیده بودم .اما انگار آدرین میدونست . چون خیلی عادی سری تکون میده و مسیرش رو تغییر میده .
من:اون جایی که ندیمه گفت چه جاییه ؟
_ وقتی رسیدیم خودت میفهمی .
من: نمیشه الان بگی ؟
_ نه!
وقتی دیدم چیزی نمیخواد بگه سکوت میکنم و چیز دیگه ای ازش نمیپرسم . بعد از چند دقیقه به در بزرگ مشکی رنگی میرسیم .
سه ندیمه که لباس هاشون با بقیه ندیمه ها متفاوت بود پشت به در منتظر ایستاده بودن و سراسر سالن پر بود از سربازهایی که برای نگهبانی اونجا ایستاده بودن .
آدرین به سمت در میره و رو به سرباز میگه :
_ ورود من رو اعلام کن .
سربازی که اونجا بود تعظیمی میکنه و با صدای هشک و نظامیش میگه:
_ اطاعت میشه سرورم ولی ندیمه همراهتون اجازه ورود ندارن .
آدرین با همون ژست همیشگیش میگه:
_ چرا ندیمه من اجازه ورود نداره؟!
_ چون پادشاه و ملکه با شاهزاده لوکا در حال مذاکره درمورد تجارتشون هستن برای همین هیچ ندیمه و مقام دون پایه ای اجازه ورود رو نداره .
آدرین سری تکون میده و میگه:
_ بسیار خب متوجه شدم . حالا ورودم رو اعلام کن .
بعد از اعلام ورودش آدرین از اون در مشکی رنگ میگذره و وارد اونجا میشه . خیلی دلم میخواست ببینم اونجا چه خبر هست اما نمیشد .
پوف حالا من اینجا تنهایی چیکار کنم ! تازه نه هیچکس رو میشناسم و نه جایی رو بلدم. یعنی باید تا امدن آدرین اینجا منتظرش بمونم؟!!
خب حوصلم سر میره! نگاهی به اون سه ندیمه ای که اونجا بودن میکنم .چون جلسه بین پادشاه و ملکه و لوکا بود پس اونها هم حتما ندیمه های شخصیشون هستن .
هیچکدوم از ندیمه ها باهم حرف نمیزدن و فقط به یک نقطه خیره شده بودن . اه چقدر کسل و بی روحن!
دوست نداشتم با ادم های خشوی مثل اونها صحبت کنم برای همین ترجیح دادم من هم مثل اونها سکوت کنم و منتظر بمونم تا این جلسه تموم بشه .
حدود یک ساعتی میگذره .کم کم داشتم کلافه میشدم که در باز میشه و لوکا و بقیه افراد از داخل بیرون میان .
آدرین اخم وحشتناکی کرده بود اما روی صورت ملکه و پادشاه لبخند بود . ملکه با همون لبخند روی صورتش رو بع لوکا میگه:
_ الان وقت شام هست بهتره این مذاکره رو به زمان دیگه ای موکول کنیم و الان به سالن غذاخوری بریم .
کوتاه بود؟
ببخشید
تمام