برای دومین بار اومدن خونمون و اینبار به قصد شیرینی خوردن و بله برون و تعیین روز عقد بود..

 

وقتی گفت که میخواد با من خصوصی حرف بزنه بازم رفتیم تو اتاقم و بهم گفت که امیدوارم خوب فکر کرده باشی چون دیگه راه برگشتی نیست..

 

گفتم فکرامو کردم و مطمئنم، فقط چند تا چیز هست که باید در موردش حرف بزنیم..

 

صندلی رو کشید عقب و نشست.. آرنجشو تکیه داد به میزم و نوک انگشتشو گذاشت روی لب ش و گفت

 

_بگو

 

ناخودآگاه چشمم روی لبش، که انقدر قرمز و خوشرنگ بود که انگار رژ لب داشت، موند و فکر کردم که چه لب.ایی داره..

 

ولی زود چشممو گرفتم از لباش و نشستم رو تخت..

 

_ببین داداش.. من بهیچ عنوان نمیخوام عروسی بگیریم و لباس عروس تنم کنن و آرایشم کنن.. سخته برام.. میفهمی که؟.. بنابراین تو باید این مشکلو حل کنی و بگی عروسی نمیخوایم.. چون به حرف من گوش نمیدن.. و دیگه اینکه من میخوام زود از این خونه خلاص بشم و بیام خونه ی تو.. بالاخره خونه ی تو برا من حکم آزادی رو داره و میشه گفت مثل یه خونه ی دانشجوییه.. اینم تو باید حلش کنی چون من اگه بگم میگن عروس هوله

 

همونطور که خیره نگاهم میکرد انگشتشو چند بار روی لبش کشید.. انگار داشت فکر میکرد..

 

_حله.. دیگه؟

 

_دیگه هیچی.. راستی، تو چند سالته؟

 

_۲۹.. تو چی؟

 

_منم ۲۱.. ۸ سال ازم بزرگتری

 

_مشکلیه؟.. ما که نمیخوایم زن و شوهر باشیم.. چه ۲ سال چه ۸ سال

 

_نه اتفاقا برا من خوبه.. من همیشه با پسرای بزرگتر از خودم میپرم.. دوستام یعنی.. ملتفتی که؟.. دوست پسر نه ها.. دوست خالی.. من زیاد دوست مونث ندارم بیشتر دوستام مذکرن

 

_اوکیه.. اگه حرف دیگه ای نداری بریم تموم کنیم این نمایشو

 

 با خونسردی و لحن محکمی گفت که فعلا نمیخواد عروسی بگیریم و فعلا فقط یه عقد محضری باشه..

مادرها اعتراض کردن و گفتن که بالاخره که باید عروسی بگیرین نمیشه که همینطوری.. ولی گفت بعد از چند ماه فکر اونجاشم میکنیم و به نوعی موضوع رو بست.. و به این ترتیب فقط قرار و مدار عقد گذاشته شد و برای دو هفته ی بعد تاریخی رو معین کردن..

 

قبل از رفتنشون، شماره شو بهم گفت تا سیو کنم و گفت که لازم میشه.. گوشیمو که دید لبخند معناداری زد و گفت

 

_عوضش نکردی

 

با مسخره نگاهش کردم و گفتم

 

_آخه باهاش خاطره دارم.. خاطره ی یه دزد موذی

 

پوزخندی زد و گفت

 

_حقت بود پسش ندم بهت تا لنگ فایل ها و مطالبت بمونی

 

دهن کجی کردم بهش که گفت

 

_میمون هر چی زشت تر اداش هم زشت تر.. شماره تو بگو

 

_میمون خودتی پررو

 

دوتایی یه گوشه ی سالن حرف میزدیم و خانواده هامون فکر میکردن داریم حرفای عاشقانه و محبت آمیز میزنیم به هم..

 

تو اون دو هفته چندبار تماس تلفنی داشتیم با هم و رفتیم برای آزمایش و کارهای معمول عقد و خرید حلقه و آینه شمعدون..

 

خرید این چیزها برام خیلی مسخره و کسالت آور بود ولی میگفت مثل یه دختر رفتار کن و به ..امون نده!

 

بد دهن بود و منم که همیشه دوست داشتم‌ مثل پسرا لا.ت بازی دربیارم و فح.ش بدم، عاشق لحنش و ادبیاتش بودم..

 

مادرهامون و آنیتا همراهمون بودن و همون اولش از دیدن من با یه مانتوی کوتاه ساده و شلوار گرمگن مشکی و کفشهای ورزشی چشماشون گرد شد..

 

مامانم حسابی غر زده بود و من گفته بودم اینطوری دوسم داره و دیگه زبونش بسته شده بود..

 

موقع خرید هم سعی میکردم لباسها و وسایل زنانه ای که میخوان بخرن رو قبول نکنم و بگم نپسندیدم و تا حدی هم موفق میشدم و بجای کفش پاشنه بلند یه جفت آل استار مشکی خوشگل و بجای چکمه های پاشنه بلندی که آدرینا نشونم داد یه جفت چکمه ی کابویی خریدم که خیلی حال داد..

 

ولی وقتی مقابل لباس زی.ر فروشی وایسادیم اینبار نوبت من بود که چشمام گرد بشه و نخواستم باهاشون برم تو..

 

ولی کمرمو گرفت و تقریبا هولم داد تو مغازه و گفت

 

_انقدر تابلو بازی دربیار تا بفهمن یه مرگت هست و دخ.تر نیستی.. برو دو سه تا ست بخر تا شک نکنن

 

تا اینو گفت صدای هین کشیدن آدرینا رو از بغل دستم شنیدم که انگار یه چیزایی از حرفای شنیده بود ولی وقتی اخم رو دید حرفی نزد و رفت داخل مغازه..

 

برای اولین بار توی عمرم ست قرمز گیپور خریدم و با تصور خودم توی اون دو تا تیکه پارچه که اندازه ی کف دست بود، کم مونده بود گریه کنم..

 

ولی مجبور بودم و دم نزدم.. وقتی مادرش یه سرهمی دانتل مشکی فوق س.ک.س.ی داد دستم و آروم و با خنده گفت

 

_زمونه ی بدی شده.. زنا و دخترا مردای خوشتیپ رو ول نمیکنن.. باید چشم و دل شوهرتو سیر کنی که چشمش دنبال زنای دیگه نگرده

 

کم مونده بود عوق بزنم و خودمو زدم به خجالت و از مغازه بیرون رفتم..

 

 پشت سرم اومد و دیدم که یه لبخند موذی رو لبشه..

عصبی گفتم

 

_خیلی حال میکنی نه؟

 

سرشو به معنی آره تکون داد که عصبی تر شدم و گفتم

 

_چطوره این چیز توری رو بجای من تو بپوشی و یکمم من بخندم، هان؟

 

_منکه ظاهرا و باطنا مردم و ممکن نیست بپوشمش.. تویی که امکاناتش رو داری

 

با یه نگاه شیطون اشاره کرد به سی.نه هام.. از حرصم پامو گذاشتم روی پاش و محکم فشار دادم که صدای آخش دراومد و خندید..

 

موقع خرید حلقه یه انگشتر مردونه با نگین عقیق چشممو گرفت و یواشکی به گفتم

 

_نمیشه من اینو بخوام؟

 

بازومو سفت گرفت و گفت

 

_بیا برو بابا.. با این انگشتر باید یه سبیل چخماقی هم بزاری که بهش بیاد

 

دستی کشیدم بالای لبم و گفتم

 

_به زودی اونم میشه ایشالا

 

دو تا حلقه ی ساده و ست برداشتیم و هر چی مادرش اصرار کرد که یه انگشتر خوشگلتر و یه سرویس کامل بخریم من قبول نکردم و گفتم اونا هم بمونه برای عروسی ایشالا..

 

عروسی ای که میدونستم در کار نبود و وعده ی سر خرمن میدادم به مادرها..

 

روز عقد هر چقدر که مامان خودشو جر واجر داد که بزارم ابروهام و سبیلامو برداره نزاشتم و گفتم اینطوری دوس داره !

 

اوووه.. چه خوب بود که هر کاری که دلم میخواست رو میزاشتم به حساب و دیگه هیچ کس نمیتونست مخالفتی کنه..

 

_آخه کدوم مردی از سبیل و پشم و پیل خوشش میاد دختر؟

 

_ میگه من اینطوری دخترونه و بکر دوست دارم

 

مانتوی طوسی کوتاه اسپورتی همراه با شلوار جین پوشیدم و شال مشکی انداختم روی سرم.. زیر بار مانتو و شال سفید مثل عروس ها عمرا نمیرفتم..

 

با ساده ترین شکل و بدون ذره ای آرایش همراه مامان و بابا رفتم محضر و از خودم راضی بودم که تونستم مقابلشون مقاومت کنم..

 

خانواده ی عموم و عمه ی بزرگم و خاله خانمها قبل از ما رسیده بودن و کمی بعد ماشین سفید شاسی بلند و خیلی گرونقیمتی مقابلمون پارک کرد و خانواده ی آگراست پیاده شدن..

و پشت سرش چندتا ماشین دیگه که اولی آدرینا و شوهرش بودن و بقیه شون چند تا آقا و خانم مسن که حتما فامیلای بودن..

 

 کت و شلوار نوک مدادی و پیرهن طوسی پوشیده بود و دکمه های بالایی پیرهنشو باز گذاشته بود و خیلی جذاب دیده میشد.. با اون موهای بلند طلاییش درست شبیه مانکن های معروف خارجی بود..

 

کراوات نبسته بود و حتما اونم مثل من این مراسم رو به رسمیت نمیشناخت..

 

انقدر چشمگیر و خوشگل بود که آدم ناخودآگاه خیره میشد بهش..

خاله هام و عمه طوری نگاهش میکردن که گفتم الان پسره رو با نگاه قورت میدن..

 

عمه م که نزدیک به من وایساده بود آروم گفت

 

_ عجب چیزی تور کردی ور.پریده.. این پسره ایرانیه؟

 

بعدشم نگاهی به سر و وضع من کرد و کلمه ی ایششش رو واضح تو چشماش خوندم!

 

لابد با خودش میگفت این دختره ی ایکب.یری کجا و این پرنس رویایی کجا..

 

آخرشم نتونست خودداری کنه و گفت

 

_خاک بر سرت بیش.عور حداقل توام یه رنگ و لعابی میزدی به صورتت که یکم به این جیگر بیای

 

عمه مسن بود ولی خیلی باحال بود و از رک گوییش خوشم میومد.. حرفای تلخشو ترجیح میدادم به اونایی که مقابلم خوب بودن و میگفتن فدات بشم ولی پشت سرم بدگویی میکردن..

 

بعد از سلام و احوالپرسی و خوش و بش رفتیم داخل محضر..

 

 نگاهی به سرتا پا و صورت من کرد و گفت

 

_خوشم میاد که غدی پسر

 

هر بار که پسر میگفت بهم حال خوشی بهم دست میداد و میفهمیدم که واقعا نظری به من نداره و پسر بودنم رو قبول داره..

 

لبخند بدجنسی زدم و گفتم

 

_بله که غدم.. انتظار که نداشتی با لباس سفید و آرایش و چسان فسان بیام

 

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت

 

_نه انتظار نداشتم ولی تا این حد هم ساده فکر نمیکردم بیای.. مامانم و زنای فامیل هنگن

 

_چیه پشیمونی؟

 

_نه.. اولا که تو زن واقعیم نیستی که بخاطر نپسندیدن اونا دمغ بشم.. دوما اگه واقعا بودی هم نظر اونا به … چپ.مم نبود چون زندگی من به کسی ربطی نداره

 

_دمت جیز پس

 

کمی بعد خطبه ی عقد من و خونده شد و ما رسما و شرعا زن و شوهر شدیم!

 

هر چند که هیچ هیجان و حسی نداشتم ولی بازم برام جالب بود که با آگراست سر سفره ی عقد نشستم و بهش بله گفتم..

 

جای دخترای دبیرستانمون خالی بود که ببینن شون با مری مذکر پای سفره ی عقد نشسته و داریم حلقه میندازیم تو انگشت هم!

 

مری مذکر لقبی بود که در دوران مدرسه بچه ها بخاطر رفتارهای زمخت پسرونه م و حرفام بهم داده بودن و تنها کسی که تو اون مدرسه حتی یک درصد هم احتمالش نمیرفت که روزی زن آگراست بشه مسلما من بودم..

 

ولی زندگی و تقدیر چیز عجیبی بود و پشت سر هم این پسر رو سر راه من قرار داد و آخرشم به همدیگه وصلمون کرد..

 

بعد از عقد، مادر گفت که عروس و داماد رو از هم جدا نکنیم و جون بیاد خونه ی ما.. ولی من معذب بودم و دلم نمیخواست برم خونشون..

 

قرار بود چند ساعت بعد بریم رستوران و پدر و مادرم همه ی مهمونای عقد رو دعوت کرده بودن برای شام..

مجبورا گفتم پس بهتره با ما بیاد و از خونه ی ما با هم بریم رستوران..

 

اصلا با هم راحت نبودیم و هیچ شباهتی به عروس و داماد نداشتیم و با هم سرد و بی حس بودیم..

 

وقتی وارد خونمون شدیم آروم گفت

 

_کی این خاله بازی ها تموم میشه و به زندگی راحتم برمیگردم خدایا

 

_اگه میخوای از این خاله بازیا و عروس دوماد بازیا خلاص بشی یه بهونه جور کن من بیام خونه ت تا همش مجبور نشیم جلوی چشم پدر و مادرامون باشیم

 

_فکرشو کردم.. معده ی من سالهاست که داغونه و همه میدونن.. دو سه روز بعد خودمو میزنم به مریضی و میگم دکتر گفته زخم معده ت شدیده و اگه غذای خونگی نخوری معده ت سوراخ میشه.. بعدشم میگم میخوام زنم بیاد پیشم و برام غذا بپزه

 

_مگه من آشپزتم دیوونه؟.. من حتی یه نیمرو هم برات نمیپزم

 

_ای بیعرضه.. من نمیخوام برام آشپزی کنی و این فقط یه بهونه ست.. ولی برا خودت که باید بپزی.. نکنه برا توام من باید غذا درست کنم؟

 

_هوم.. نه برا خودم یه چیزی میپزم میخورم.. ولی برای تو نه.. من آشپزت نیستم یادت باشه

 

……………………………………

 

بعد از چند روز چیزی رو که گفته بود انجام داد و مادرش با ناراحتی زنگ زد به مادرم و گفت که حال خیلی بده و وضعیت معده ش خطرناکه.. بهتره زنش یه مدت بره پیشش و حواسش به خورد و خوراکش باشه..

پدر و مادر من هم که از خداشون بود من سریعا وارد زندگی زنا.شویی بشم و هوس تغییر جنسیت از سرم بره، بعد از یکم ناز و نوز الکی گفتن خب بالاخره زن شرعی و رسمیشه حالا عروسی نگرفتن که نگرفتن، سلامتی جان از همه چی مهمتره..

 

و به این ترتیب من در حالی که با دمم گردو میشکستم مشغول جمع آوری وسایلم شدم تا فرداش بیاد دنبالم و برم خونه ی بخت!

 

بعد از ظهر یه روز آفتابی و دلپذیر بهاری بود که اومد دنبالم و کمک کرد تا وسایلمو بزاریم تو ماشین..

 

با همون ماشین سفید خوشگل اومده بود و تا دید من ماشینو نگاه میکنم گفت

 

_این ماشین من نیستا.. ماشین باباست.. من فقط یه موتور دارم و بس.. حتی خونه م هم اجاره ایه و مایه دار نیستم.. گفته باشم که با دیدن ماشین ددی دلتو صابون نزنی

تمام