در قلب آدرین❤🎸 پارت 6
درو باز کرد و نشست پشت فرمون.. منم کیفمو انداختم صندلی عقب و نشستم جلو پیشش..
نگاهی بهش کردم و گفتم
_فکر نمیکنی این حرفا رو قبل از عقد باید بهم میگفتی؟.. اگه من یه شوور مفلس و فقیر نخوام الان کیو باس ببینم؟
بدون اینکه نگام کنه حرکت کرد و گفت
_وضع مالی من ربطی به تو نداره.. مگه زنمی؟.. یه مدت باهم همخونه ایم بعدش نخود نخود هر که رود خانه ی خود
_تو این مدت من خرج خودمو خودم باید بدم؟.. تو که پول نداشتی گو.ه خوردی زن گرفتی
پوزخندی زد و با گوشه ی چشمش نگام کرد و گفت
_چه زنی ام گرفتم.. به اصغر نسناس گفته برو اونور من هستم
_اصغر نسناس دیگه کیه؟.. چقدر خوشم اومد از این شخصیت
_نمیخواد نگران خرجی و خورد و خوراکت باشی.. اونقدری دارم که گشنه نمونی.. ولی خب بعنوان همخونه توام باید کارایی بکنی.. نمیشه که غذای مف.ت بریزم تو شکمت
_وا.. چیکار باید بکنم؟.. عجب بیش.عوری هستی تو.. یکم مهمون نواز باش
_خب میتونی یه جورایی جبران کنی
و هیکلمو با هی.زی دید زد !.. با مشت زدم به بازوش و گفتم
_چشاتو درویش کن اونجوری نگام نکن.. پسر حرمت داره نه لذت
_فعلا که دختری.. هر چند خوشگل نیستی و هیچیت باب میل من نیست، ولی خب برای مواقع اورژانسی که دلم یه مونث میخواد بدک نیستی
از حرفی که زد چشمام گرد شد و با تعجب و شایدم کمی ترس گفتم
_جدی ای الان؟
چشمای لعنتی خوشگلش پر از خنده شد و گفت
_شلو.ارتو کثیف نکن حالا.. هووومم.. فکر نکنم کاری باهات داشته باشم.. من دختر لو.ند و هیکل س.ک.س.ی دوست دارم نه مثل تو دسته بیل
_من کجام دسته بیله بی.شعور؟.. چرا حرف بیخود میزنی؟
با دقت نگام کرد و با خنده گفت
_چیه؟ چرا ناراحت شدی؟.. مگه تو ادعا نمیکنی که د.ختر نیستی و پسری؟.. پس نباید بهت بربخوره.. نکنه میخوای باهات کاری داشته باشم؟
_غلط بکنی بیای نزدیک من
راست میگفت.. چرا از حرفش ناراحت شدم و بهم برخورد؟!.. برای خودمم عجیب بود..
دیگه حرفی نزدیم و بیرونو نگاه کردم تا برسیم خونه ش..
خونه ش تقریبا وسطای شهر بود، ولی جای خوب و آرومی بود.. یه ساختمون چهار طبقه بود که خونه ی آدرین طبقه ی دومش بود و آسانسور نداشت..
وسایلمو که چند تا چمدون و ساک و کیف دستی بود با هم بردیم بالا..
_چقدر چیز میز آوردی مگه میخوای تا آخر عمرت آویزون من باشی؟
_خوب وسایل مورد نیازمه.. لباسام، کتابام، آت آشغالم
_خوبه خودتم میگی آت آشغال.. میخواستم با موتور بیام دنبالت مامان نزاشت، گفت دخترا وسایل خصوصی زیادی دارن و به زور گفت بیا ماشینو ببر زشته پیش پدر مادرش.. راست میگفته
_اگه میگفتی با ماشین خودم میومدم
_خواستم جلو پدر مادرت نقش شوهر خوب بازی کنم واست
در حالیکه رسیده بودیم جلوی در واحدش و با خستگی چمدونا رو میزاشتم زمین گفتم
_تو چرا ماشین نداری؟.. پولشو نداری یا خوشت نمیاد؟
_هم پولشو ندارم هم با موتور بیشتر حال میکنم
درو باز کرد و رفتیم تو.. یه خونه ی نقلی بود حدود ۶۰ متر.. مبلمان کمی داشت ولی دکوراسیونش شیک و باکلاس بود.. به صاحبش میومد..
یه دست مبل مشکی راحتی نرم و بزرگ، از اونایی که وقتی مینشستی روش توش فرو میرفتی و خوابت میگرفت، و مقابلش یه تلویزیون قرار داشت..
آشپزخونه ش هم سبک آمریکایی بود و قاطی هال بود..
یه میز چهار نفره با صندلی های خوشگل چرم قرمز هم توی آشپزخونه بود.. و چیز دیگه ای نداشت..
دور و برو نگاهی کردم و گفتم
_زندگیت خلاصه ست
_از سرمم زیادیه.. نیازی به چیز دیگه ای ندارم.. خوش اومدی همخونه
لحنش صمیمی بود و برگشتم نگاهش کردم.. توی چشماش گرمای خاصی بود که خوش آمدش واقعی بنظرم اومد و به دلم نشست..
مشتمو زدم به مشتش و گفتم
_ایول
لبخندی زد و گفت
_بیا اتاقتو نشونت بدم
دنبالش راه افتادم که یهو وایساد و گفت
_راستی میگم نکنه ترجیح میدی پیش من تو اتاقم بخوابی همسر جان، هان؟
لگدی به ساک دستی خودم که دستش بود زدم و گفتم
_شتر در خواب بیند پنبه دانه
با بدجنسی خندید و گفت
_خب وظیفه ی من بعنوان شوهرت این بود که این پیشنهادو بهت بدم، حالا خود دانی
میدونم شوخی میکرد و حتی قبل از اومدنم اتاقمو آماده کرده بود..
_مرسی که به وظیفه ت عمل میکنی ولی اگه یه بار دیگه بگی شوهر، دهنتو سرو.یس میکنم
وسایلو گذاشت توی اتاق و بلند خندید و گفت
_با چیت میخوای دهنمو سرو.یس کنی؟ مگه داری؟
_حیف که ادبم اجازه نمیده وگرنه یه حرکت انگ.شت نشونت میدادم
سری تکون داد و گفت
_از چیزی که نداری مایه نزار
اتاق کوچیکی بود.. خیلی کوچکتر از اتاق خودم.. ساده بود و یه تخت تکنفره و میز توالت کوچیک کنارش بود..
ملحفه های نو و یه پتوی آبی و قرمز طرح اسپایدرمن روش بود!
با تعجب نگاهی به پتو کردم و گفتم
_اینجا قبلا اتاق بچه بوده؟
_نه.. بچه کجا بود؟.. این ست روتختی نوعه.. برا تو خریدمش که خیالت راحت باشه کسی استفاده نکرده
چشمامو ریز کردم و گفتم
_برا من پتوی مرد عنکبوتی خریدی؟!!
چشماش بازم پر از شیطنت شد و گفت
_آره.. مگه تو یه پسر بچه ی تخس و پررو نیستی؟.. پسر بچه ها روتختی اسپایدرمن دوست دارن
هم خنده م گرفته بود هم حرص میخوردم از دستش که منو مسخره کرده..
خنده مو جمع کردم و با اخم گفتم
_برو بیرون لباسامو عوض کنم
_بعدش بیا تو آشپزخونه وظایفتو بهت بگم کوزت جان
درو پشت سرش محکم کوبیدم طوری که اگه جاخالی نمیداد محکم میخورد بهش..
صدای دادش اومد که گفت
_عه خسارت نزن وحشی.. در خونمو شکستی
برگشتم به اتاق جدیدم نگاه کردم.. اتاقی که با همه ی کوچکی و سادگیش، برام حکم قصر رو داشت.. چون دیگه آزاد بودم تو این خونه و این اتاق.. دیگه مامان دم به دیقه غر نمیزد بخاطر کارهای پسرونه م و هر طوری که دلم میخواست زندگی میکردم..
بعضی از وسایلمو جابجا کردم و مانتو و شالمو دراوردم و رفتم بیرون از اتاق..
تمام