درو باز کرد و نشست پشت فرمون.. منم کیفمو انداختم صندلی عقب و نشستم جلو پیشش..

 

نگاهی بهش کردم و گفتم

 

_فکر نمیکنی این حرفا رو قبل از عقد باید بهم میگفتی؟.. اگه من یه شوور مفلس و فقیر نخوام الان کیو باس ببینم؟

 

بدون اینکه نگام کنه حرکت کرد و گفت

 

_وضع مالی من ربطی به تو نداره.. مگه زنمی؟.. یه مدت باهم همخونه ایم بعدش نخود نخود هر که رود خانه ی خود

 

_تو این مدت من خرج خودمو خودم باید بدم؟.. تو که پول نداشتی گو.ه خوردی زن گرفتی

 

پوزخندی زد و با گوشه ی چشمش نگام کرد و گفت

 

_چه زنی ام گرفتم.. به اصغر نسناس گفته برو اونور من هستم

 

_اصغر نسناس دیگه کیه؟.. چقدر خوشم اومد از این شخصیت

 

_نمیخواد نگران خرجی و خورد و خوراکت باشی.. اونقدری دارم که گشنه نمونی.. ولی خب بعنوان همخونه توام باید کارایی بکنی.. نمیشه که غذای مف.ت بریزم تو شکمت

 

_وا.. چیکار باید بکنم؟.. عجب بیش.عوری هستی تو.. یکم مهمون نواز باش

 

_خب میتونی یه جورایی جبران کنی

 

و هیکلمو با هی.زی دید زد !.. با مشت زدم به بازوش و گفتم

 

_چشاتو درویش کن اونجوری نگام نکن.. پسر حرمت داره نه لذت

 

_فعلا که دختری.. هر چند خوشگل نیستی و هیچیت باب میل من نیست، ولی خب برای مواقع اورژانسی که دلم یه مونث میخواد بدک نیستی

 

از حرفی که زد چشمام گرد شد و با تعجب و شایدم کمی ترس گفتم

 

_جدی ای الان؟

 

چشمای لعنتی خوشگلش پر از خنده شد و گفت

 

_شلو.ارتو کثیف نکن حالا.. هووومم.. فکر نکنم کاری باهات داشته باشم.. من دختر لو.ند و هیکل س.ک.س.ی دوست دارم نه مثل تو دسته بیل

 

_من کجام دسته بیله بی.شعور؟.. چرا حرف بیخود میزنی؟

 

با دقت نگام کرد و با خنده گفت

 

_چیه؟ چرا ناراحت شدی؟.. مگه تو ادعا نمیکنی که د.ختر نیستی و پسری؟.. پس نباید بهت بربخوره.. نکنه میخوای باهات کاری داشته باشم؟

 

_غلط بکنی بیای نزدیک من

 

راست میگفت.. چرا از حرفش ناراحت شدم و بهم برخورد؟!.. برای خودمم عجیب بود..

 

دیگه حرفی نزدیم و بیرونو نگاه کردم تا برسیم خونه ش..

 

خونه ش تقریبا وسطای شهر بود، ولی جای خوب و آرومی بود.. یه ساختمون چهار طبقه بود که خونه ی آدرین طبقه ی دومش بود و آسانسور نداشت..

وسایلمو که چند تا چمدون و ساک و کیف دستی بود با هم بردیم بالا..

 

_چقدر چیز میز آوردی مگه میخوای تا آخر عمرت آویزون من باشی؟

 

_خوب وسایل مورد نیازمه.. لباسام، کتابام، آت آشغالم

 

_خوبه خودتم میگی آت آشغال.. میخواستم با موتور بیام دنبالت مامان نزاشت، گفت دخترا وسایل خصوصی زیادی دارن و به زور گفت بیا ماشینو ببر زشته پیش پدر مادرش.. راست میگفته

 

_اگه میگفتی با ماشین خودم میومدم

 

_خواستم جلو پدر مادرت نقش شوهر خوب بازی کنم واست

 

در حالیکه رسیده بودیم جلوی در واحدش و با خستگی چمدونا رو میزاشتم زمین گفتم

 

_تو چرا ماشین نداری؟.. پولشو نداری یا خوشت نمیاد؟

 

_هم پولشو ندارم هم با موتور بیشتر حال میکنم

 

درو باز کرد و رفتیم تو.. یه خونه ی نقلی بود حدود ۶۰ متر.. مبلمان کمی داشت ولی دکوراسیونش شیک و باکلاس بود.. به صاحبش میومد..

 

یه دست مبل مشکی راحتی نرم و بزرگ، از اونایی که وقتی مینشستی روش توش فرو میرفتی و خوابت میگرفت، و مقابلش یه تلویزیون قرار داشت..

 

آشپزخونه ش هم سبک آمریکایی بود و قاطی هال بود..

یه میز چهار نفره با صندلی های خوشگل چرم قرمز هم توی آشپزخونه بود.. و چیز دیگه ای نداشت..

 

دور و برو نگاهی کردم و گفتم

 

_زندگیت خلاصه ست

 

_از سرمم زیادیه.. نیازی به چیز دیگه ای ندارم.. خوش اومدی همخونه

 

لحنش صمیمی بود و برگشتم نگاهش کردم.. توی چشماش گرمای خاصی بود که خوش آمدش واقعی بنظرم اومد و به دلم نشست..

 

مشتمو زدم به مشتش و گفتم

 

_ایول

 

لبخندی زد و گفت

 

_بیا اتاقتو نشونت بدم

 

دنبالش راه افتادم که یهو وایساد و گفت

 

_راستی میگم نکنه ترجیح میدی پیش من تو اتاقم بخوابی همسر جان، هان؟

 

لگدی به ساک دستی خودم که دستش بود زدم و گفتم

 

_شتر در خواب بیند پنبه دانه

 

با بدجنسی خندید و گفت

 

_خب وظیفه ی من بعنوان شوهرت این بود که این پیشنهادو بهت بدم، حالا خود دانی

 

میدونم شوخی میکرد و حتی قبل از اومدنم اتاقمو آماده کرده بود..

 

_مرسی که به وظیفه ت عمل میکنی ولی اگه یه بار دیگه بگی شوهر، دهنتو سرو.یس میکنم

 

وسایلو گذاشت توی اتاق و بلند خندید و گفت

 

_با چیت میخوای دهنمو سرو.یس کنی؟ مگه داری؟

 

_حیف که ادبم اجازه نمیده وگرنه یه حرکت انگ.شت نشونت میدادم

 

سری تکون داد و گفت

 

_از چیزی که نداری مایه نزار

 

اتاق کوچیکی بود.. خیلی کوچکتر از اتاق خودم.. ساده بود و یه تخت تکنفره و میز توالت کوچیک کنارش بود..

ملحفه های نو و یه پتوی آبی و قرمز طرح اسپایدرمن روش بود!

 

با تعجب نگاهی به پتو کردم و گفتم

 

_اینجا قبلا اتاق بچه بوده؟

 

_نه.. بچه کجا بود؟.. این ست روتختی نوعه.. برا تو خریدمش که خیالت راحت باشه کسی استفاده نکرده

 

چشمامو ریز کردم و گفتم

 

_برا من پتوی مرد عنکبوتی خریدی؟!!

 

چشماش بازم پر از شیطنت شد و گفت

 

_آره.. مگه تو یه پسر بچه ی تخس و پررو نیستی؟.. پسر بچه ها روتختی اسپایدرمن دوست دارن

 

هم خنده م گرفته بود هم حرص میخوردم از دستش که منو مسخره کرده..

 

خنده مو جمع کردم و با اخم گفتم

 

_برو بیرون لباسامو عوض کنم

 

_بعدش بیا تو آشپزخونه وظایفتو بهت بگم کوزت جان

 

درو پشت سرش محکم کوبیدم طوری که اگه جاخالی نمیداد محکم میخورد بهش..

 

صدای دادش اومد که گفت

 

_عه خسارت نزن وحشی.. در خونمو شکستی

 

برگشتم به اتاق جدیدم نگاه کردم.. اتاقی که با همه ی کوچکی و سادگیش، برام حکم قصر رو داشت.. چون دیگه آزاد بودم تو این خونه و این اتاق.. دیگه مامان دم به دیقه غر نمیزد بخاطر کارهای پسرونه م و هر طوری که دلم میخواست زندگی میکردم..

 

بعضی از وسایلمو جابجا کردم و مانتو و شالمو دراوردم و رفتم بیرون از اتاق..

تمام