🤴شاهزاده ی طلسم شده🤴 پارت 5
به سختی موافقت کرد که از هم جدا شوند؛ ولی رابرت موفق شد به تنهایی از پس زندگیاش بربیاید و
مرینت فهمید خیلی تصمیم بدی هم نبوده است. رابرت با لبخند نمکی جلو آمد.
- اوضاع چطوره مری؟
مرینت لبخندی زد و موهایش را تکان داد.
- خوب. تو؟
رابرت سرخوش گفت:
- عالی!
مرینت: خوبه! البته اگه تو نسل حیوونا رو منقرض نکنی.
رابرت با نگاهی به پشت سر مرینت گفت:
- اون کیه؟
مرینت سری تکان داد.
- هیچکس. فقط بهش نگاه نکن.
رابرت شانهای بالا انداخت.
- برام مهم نیست. من میرم.
مرینت: قبلش غذا و لباس ببر. من یه مدت نیستم.
رابرت پشتش را کرد.
- نیازی ندارم. تا بعد!
خم شد، چند هیزم برداشت و مرد جوان کنار مرینت قرار گرفت.
مرد جوان: برادرته؟
رزالین درحالیکه با نگاهش رابرت را بدرقه میکرد، گفت:
- آره. به خاطر شیطنتش بهش میگیم هیکاپ (سکسکه).
مرد لبهایش را به هم فشرد و چیزی نگفت.
مرینت به طرف کلبه رفت و گفت:
- همونطور اونجا نمون. بیا! باید شکمامون رو سیر کنیم.
در کلبه با صدای تیزی باز شد. هردو داخل شدند.
مرینت درحالیکه به ته کلبه میرفت، گفت:
- خب، دزد طلسم شده! اسمت چیه؟
مرد جوان شمشیرش را کنار میز قرار داد و بر روی یک صندلی چوبی که بدون تکیه بود،
نشست. تردید داشت که نامش را بگوید. نمیدانست که این دخترک او را میشناسد یا خیر.
اگر حقیقت را بفهمد چه برخوردی دارد؟ ممکن بود پشیمان شود و دیگر کمکش نکند.
مرینت: با تو هستم. فهمیدی چی گفتم؟
مرد سرش را تکان داد و با تردید گفت:
- آدرین! (Adrian)
مرینت اَبرویی بالا انداخت.
- اوه! آدرین یعنی شیر!
آدرین که عکسالعمل عادی مرینت را دید، آرام شد و گفت:
- بله و تو مری ، درسته؟
مرینت ظرف برنج کوفته و سیبزمینی را مقابلش گذاشت.
- مرینت رو بیشتر دوست دارم. بخور!
و به طرف اتاقکش رفت. واردش شد. آنجا کم اتاق خوابش را داشت. کیسه ی خاکستری رنگی
برداشت و هرچند تا لباسی که داشت را درونش قرار داد. در کشو چوبی اش مواد های خوراکی را هم برداشت. به طرف صندوقچه ی خانوادگیشان رفت. فوت محکمی کرد و خاکها محو شدند.
قفلش را باز کرد. تمام خاطرات اینجا بودند. گردنبند مادرش، عروسک چوبی برادرش، فرمول های پدرش برای ساختن پادزهر و حتی لباسهایشان که بالاخره قرار بود به یک دردی بخورند.
یک دست لباس از لباس های پدرش برداشت و بیرون رفت. مقابل آدرین ایستاد و بی هوا لباسها را روی سرش انداخت. آدرین که مشغول خوردن بود، حرکت دستش متوقف شد.
مرینت: اینا رو بپوش.
آدرین با خشم لباسها را در چنگ گرفت و روی میز پرت کرد.
آدرین: تو نمیتونی یه کم مؤدبتر باشی معمولی؟ من اینا رو نمیپوشم!
مرینت بدون نگاه به او گفت:
- و تو نمیدونی که من نمیتونم با این زره پر زرق و برق جایی ببرمت؟ اگه من معمولیم، تو هم باید باشی. البته اگه میخوای چشمات عادی بشه. پس بپوششون!
آدرین نتوانست چیزی بگوید. تنها مشت هایش را روی میز فشار داد. خب، شاید حق با او بود. میز را خالی کرد و اینبار مرینت پشتش جا گرفت. چند دقیقه بعد آدرین با لباسهای قهوه ای رنگی که به تنش زار میزدند، روبه روی مرینت ایستاد. مرینت با بهت به او خیره شد و بعد ناگهان به قهقهه افتاد. آدرین با فک قفل شده اش غرید:
- نخند!
مرینت بینی اش را بالا کشید.
- آه! بامزه شدی.
از جا بلند شد و ادامه داد:
راه میافتیم.
آدرین بیحرف از کلبه خارج شد. مرینت بعد از چک اطرافش و برداشتن کیسهاش، به در کلبه،قفل مخصوصش را زد و به راه افتادند.
***
پایتخت ، قصر پادشاهی
شاه گابریل با عصبانیت بر تخت کوبید و فریاد زد:
- منظورت چیه که فرار کرده؟
سرباز فوراً با ترس گفت:
- سرورم! ما در حال تعقیبش بودیم؛ اما با ورودش به جنگل متوجه نشدیم که چطور...
شاه گابریل اجازه ی صبحت بیشتر را نداد و از جا بلند شد. صورتش از شدت عصبانیت، نگرانی
و درد سر به سرخی میزد. با تحکم گفت:
- من این حرفها رو نمیپذیرم. پیداش کنید و اونو برگردونید!
سرباز: اما سرورم!
شاه گابریل: ساکت شو! وگرنه جونت رو از دست میدی.
پشت به سرباز کرد و ادامه داد:
- افراد رو جمع کنید. دوباره به جنگل برید. اگه پیداش کنید، جایزه دریافت میکنید؛ اما اگه با خبرای بد بیایید...
سکوت کرد و به سرباز نگاه کرد. سرباز در آتش نگاه شاهش، همه چیز را خواند. سربه زیر اطاعت کرد و با سرعت از تالار خارج شد. ملکه امیلی از روی تختش برخاست و کنار همسرش ایستاد.
ملکه امیلی: تو... از این تصمیم مطمئنی؟
شاه گابریل با اخم به او نگریست و گفت:
- البته که مطمئنم! اون باعث دردسره.
ملکه با رنجش گفت:
اما اعالحضرت! اون پسر ماست. تو نمیتونی...
شاه خشمگین گفت:
- این دیگه مهم نیست ملکه امیلی! اگه کاری که میخواست با من بکنه رو نادیده بگیریم، کشور و سلطنت در خطره. پسر تو باعث ناامنی بین مردم شده، پس باید برگرده و جواب بده.
بر تختش نشست و دیگر ادامه نداد. ملکه امیلی با دلی نگرانی سکوت اختیار کرد. باید منتظر نتیجه میماندند.
***
تمام