Crown Prince of Love (وليعهد عشق) پارت 47
با تعجب رو به دنیل نگاه میکنم و میگم:
من : یعنی چی هیچی؟ یعنی من هبچ کاری نباید بکنم؟!
_ اره ..خدمتکارهایی که تو این جشن ها پذیرایی میکنن جدا هستن . تو هیچ کاری لازم نیست انجام بدی . فقط لباس مناسب مهمانی بپوش و خودت رو برای این جشن اماده کن .. البته این رو هم بگم که زیاد نباید از شاهزاده دور بمونی اما لازم هم نیست تو طول مهمونی همش پیش شاهزاده باشی .
من: پس یعنی میتونم یک زمانی از مهمونی رو برای خودم باشم؟ لازم نیست هیچ پذیرایی و یا کمکی بکنم؟
_ نه فقط تو جشن باش و از لحظه لذت ببر .
با خوشحالی سری تکون میدم و رو به دنیل میگم:
من: باشه پس من میرم برای جشن اماده بشم .
_ باشه برو ..هر وقت شاهزاده از حمام امد بهش بگو که من منتظرش هستم .
من: باشه بهش میگم .
این رو میگم و بعد از تعظیم کوتاهی اونجا رو ترک میکنم . به سمت اتاقم میرم و نگاهی به کمد لباس هام میکنم .
همشون خوب بودن ولی ترجیح دادم پوشیده ترین لباسی که داخل کمد بود رو برای این جشن انتخاب کنم .
چون نمیدونستم چه جور ادم هایی داخل جشن حضور دارن برای همین سعی کردم لباسی که به نظرم میتونم با اون تو مهمونی راحت باشم رو انتخاب کنم .
لباس بلند مشکی رو انتخاب میکنم و میپوشمش . خیلی قشنگ بود فقط یکم یقش باز بود که اون هم موهام رو میریزم دورم زیاد مشخص نمیشه .
بقیه لباس ها یا کوتاه بودن و یا جنس پارچش از حریر بود که قسمت های زیادی از بدن مشخص میشد .
به نظرم این لباس از همشون مناسب تر بود . لباس رو درمیارم و اون رو جدا از بقیه لباس ها میزارم تا برای فردا اماده باشه .
همینجوری که داشتم فکر میکردم که برای جشن با موهام چیکار کنم زنگوله ای که مخصوص آدرین بود به صدا درمیاد .
فوراً از جام بلند میشم و به سمت اتاق آدرین میرم و بعد از اینکه اجازه ورود رو بهم داد داخل اتاقش میشم .
آدرین رو میبینم که با حوله کوچیکی در حال خشک کردن موهاش هست.
من: با من کاری داشتی؟
_ اره ..اماده باش قراره به قصر اصلی بریم .
من: باشه ..دنیل وقتی تو حموم بودی به اینجا امد و باهات کار داشت .
_ هنوز هم اینجاست؟
من: اره ..برم بهش بگم بیاد؟
_ اره برو بگو بیاد داخل .
از اتاقش خارج میشم و به سمت جایی که دنیل بود میرم اما پیداش نمیکنم .کمی داخل محوطه رو میگردم ولی باز هم پیداش نمیکنم .
به سمت اتاق آدرین میرم و بعد از اینکه اجازه ورود رو بهم داد داخل اتاقش میشم .
آدرین رو میبینم که با حوله کوچیکی در حال خشک کردن موهاش هست.
من: با من کاری داشتی؟
_ اره ..اماده باش قراره به قصر اصلی بریم .
من: باشه ..دنیل وقتی تو حموم بودی به اینجا امد و باهات کار داشت .
_ هنوز هم اینجاست؟
من: اره ..برم بهش بگم بیاد؟
_ اره برو بگو بیاد داخل .
از اتاقش خارج میشم و به سمت جایی که دنیل بود میرم اما پیداش نمیکنم .کمی داخل محوطه رو میگردم ولی باز هم پیداش نمیکنم .
به سمت اتاق آدرین میرم که خود آدرین از اتاقش خارج میشه و به سمت من میاد .
_ به دنیل گفتی بیاد پیش من ؟
من: نه نتونستم پیداش کنم .. انگار که رفته .
_ بسیار خب بیا به قصر اصلی بریم شاید اونجا باشه .
باشه ارومی میگم و همراه با آدرین به قصر اصلی میرم . آدرین پدرش رو میبینه. به سمتش میره و مشغول صحبت کردن باهاش میشه .
من که هیچی از حرف هاشون رو نمیفهمیدم چون داشتن درمورد بعضی از وزیرها صحبت میکردن .
اندازه یک یا دو قدم ازشون فاصله میگیرم و به افراد در حال تکاپوی قصر نگاه میکنم. دنیل رو میبینم که با سرعت داشت به سمت پله های طبقه بالا میرفت .
صداش میکنم اما متوجه نمیشه . قیافش خیلی اشفته و بهم ریخته بود . یک حسی بهم میگفت که دنبالش برم .
نگاهی به آدرین هنوز هم داشت با پدرش صحبت میکرد . انگار که صحبت هاشون طول میکشید . برای همین به سمت جایی که دنیل رفته بود میرم .
صدای صحبت کردن دو نفر رو باهم میشنوم . قدم هام رو اهسته میکنم و پشت دیوار مخفی میشم .
_برو به لوکا بگو من با یک ندیمه هیچ حرفی برای گفتن ندارم . اگر میخواد جوابی از من بگیره خودش پیشم بیاد نه اینکه یک ندیمه رو واسطه کنه!
صدای ظریف و زنونه ای رو میشنوم که رو به دنیل میگه:
_ اگر شاهزاده لوکا من برای گرفتن جواب فرستادن پس بدونید که برای ایشون قابل اعتماد بودم . پس لطفا جوابتون رو به من بگید .
صدای قدم های دنیل رو میشنوم که داشت از اون دختر فاصله میگرفت . همینطوری که داشت به سمت پله ها میرفت رو به اون ندیمه میگه:
_ شاهزاده لوکا اگر میخواد جواب من رو بشنوه تا زمان مهمونی بهش فرصت میدم تا خودش بیاد جلو نه ندیمش .
دنیل این رو میگه و به سرعت از پله ها پایین میره . دلم میخواست بدونم اون ندیمه ای که لوکا فرستاده چه کسی هست .
برای همین از پشت دیوار نگاهی به اون ندیمه
دنیل این رو میگه و به سرعت از پله ها پایین میره . دلم میخواست بدونم اون ندیمه ای که لوکا فرستاده چه کسی هست .
برای همین از پشت دیوار نگاهی به اون ندیمه میکنم . پشتش به من بود . به سرعت به سمت پله ها میرم و وانمود میکنم که تازه از پله ها دارم بالا میام .
اون ندیمه با شنیدن صدای پا فوراً برمیگرده و من میتونم چهرش رو ببینم . خودش بود! این همون خدمتکار شخصی لوکا هست .
خدمتکار با دیدن من پشت چشمی نازک میکنه و با اکراه میپرسه :
_ تو از کِی امدی اینجا ؟
من: همین الان امدم ..چطور؟
_ امدی تو این طبقه برای چی؟
من: فکر نکنم لازم باشه برای تو توضیحی بدم .
این رو میگم و به سرعت از کنارش رد میشم و برای رد گم کردن به یکی از اتاق ها میرم . چند دقیقه ای اونجا میمونم .
نگاهی به ساعت میکنم . خب فکر کنم دیگه رفته باشه . اما برای احتیاط صندوقچه کوچیکی که اونجا بود رو برمیدارم و همراه با اون از اتاق خارج میشم .
اما در کمال تعجب ندیمه لوکا رو میبینم که هنوز اونجا ایستاده و داره به من و صندوقچه داخل دستم نگاه میکنه .
سعی میکنم عادی رفتار کنم و بدون توجه به اون به سمت پله ها برم و از اونجا خارج بشم.تقریبا دو قدم با پله ها فاصله داشتم که با صداش متوقف میشم .
_ اون صندوقچه چیه دستت؟
من: به تو ربطی نداره !
این رو میگم و به سرعت از پله ها پایین میرم . به دور و اطراف نگاهی میکنم تا آدرین رو پیدا کنم .
بعد از کمی گشتن بالاخره اون رو روی مبل سلطنتی میبینم . به سمتش میرم که متوجه من میشه .
اخمی میکنه و رو به من میگه:
_ کجا بودی؟ کیی به تو اجازه داد که اونجا رو ترک کنی ؟
نگاهی به پله ها میکنم . خدمتکار لوکا رو میبینم که داشت از پله ها پایین می امد . برای اینکه شک نکنه فوراً به سمت آدرین برمیگردم و میگم:
_ بیا این رو بگیر .
آدرین نگاهی به صندوقچه داخل دستم میکنه و میگه:
_ این چیه؟
با استرس رو بهش میگم:
_ خواهش میکنم هیچی نپرس و فقط صندوقچه رو از دستم بگیر .یه جوری که عادی به نظر برسه .
آدرین مشکوک نگاهم میکنه و صندوقچه رو از دستم میگیره . در صندوقچه رو باز میکنه و نگاهی داخلش میندازه .
زیر چشمی به پله ها نگاه میکنم . خدمتکار لوکا رو میبینم که روی یکی از پله ها ایستاده و داره ما رو تماشا میکنه .
لبخند الکی میزنم و جوری که ندیمه لوکا هم بشنوه رو به آدرین میگم:
_ این همون صندوقچه ای هست که خواسته بودید براتون بیارم .
آدرین میخواد چیزی بگه که با التماس نگاهش میکنم و اروم زیر لب زمزمه میکنم :
_ خواهش میکنم ..هیچی نگو .
این رو میگم و با دستم جوری که زیاد مشخص نباشه به خدمتکار لوکا که رو پله ها بود اشاره میکنم .
آدرین نگاهی به روی پله ها میکنه . اخمی میکنه و رو به من میگه :
_ همراهم بیا .
این رو میگه و به سمت محوطه بیرون قصر حرکت میکنه .همراهش میرم . آدرین به سمت جایی که کمترین نگهبان رو داره میره و کنار درختی می ایسته .
به سمتم برمیگرده و با اخم و اعصبانیت میگه:
_ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ کیی به تو اجازه داد تا پستت رو ترک کنی؟ تو خدمتکار منی اون وقت بدون اینکه به من چیزی بگی و اجازه بگیری میزاری میری!؟
من: میدونم کارم اشتباه بوده ..اما بزار توضیح بدم .
_ خیلی خب توضیحت رو میشنوم اما اگر قانع کننده نباشه مطمعن باش به خاطره این کارت تنبیه میشی!
اب دهانم رو به سختی پایین میدم . فکر نمیکردم این کارم تا این حد آدرین رو عصبانی بکنه . با صدای لرزون و ترسیده ای شروع به توضیح دادن ماجرا میکنم .
به صندوقچه ای که هنوز داخل دست های آدرین بود اشاره میکنن و میگم:
_ و برای اینکه ندیمه لوکا نفهمه که اون الکی داخل اون اتاق رفتم این صندوقچه رو اوردم .
اخم آدرین نه تنها کمتر نشده بود بلکه بیشتر هم شده بود . با عصبانیت کنترل شده ای رو به من میگه:
_ یعنی تو به خاطره همچین دلیل پیش پا افتاده ای بدون اجازه من اونجا رو ترک کردی ؟!
ترسیده میگم:
من: خب من فقط میخواستم بدونم چرا دنیل انقدر اشفته هست و اونها دارن درمورد چی حرف میزنن !
_ چرا؟ رفتار دنیل به تو چه ربطی داره؟! فکر کردی دنیل نمیاد به من درمورد لوکا و کارهایی که میکنه به من چیزی بگه؟! تا دیدی دنیل یکم اشفتس فکر کردی حق این رو داری که بدون اجازه جایی بری؟!
من : خب من ..من ..
_ ساکت باش ! هیچ دلیلی پذیرفته نیست!
من: من میدونم اشتباه کردم ..قول میدم که این کار رو دیگه تکرار نکنم.
آدرین پوزخندی میزنه و میگه:
_ مطمعنم که همینطور خواهد بود!… دنبالم بیا .
این رو میگه و بی توجه به من حرکت میکنه . وای خدا هنوز از استرس دست هام داره میلرزه ! یعنی نمیخواد دیگه من رو مجازات کنه ؟
نه دیگه اگه میخواست مجازاتت کنه بهت میگفت . دیدی که چقدر اروم و ریلکس گفت که دنباش بری!
اما همین اروم بودنش من رو به ترس انداخته . آدرین خیلی عصبانی بود اما الان چرا انقدر ارومه ؟!
به سمت اقامتگاهش میره . وارد اتاقی میشه که مسئول خدمتکارهای اقامتگاهش و چندتا از دستیار هاش اونجا حضور داشتن .
با دیدن آدرین همگی از جا بلند میشن و تعظیم میکنن . سر پرست خدمتکارها قدمی جلو میزاره و میگه:
_ سرورم چیشد که شما به اینجا امدید؟ مشکلی پیش امده؟
آدرین با دستش من رو نشون میده و میگه:
_ میخوام این ندیمه رو فلک کنید.
با این حرف آدرین از تعجب خشکم میزنه ! باورم نمیشد آدرین همچین دستوری رو داده باشه .
بقیه ندیمه هه هم با تعجب به من و آدرین نگاه میکردن . سر پرست ندیمه ها مودبانه و پر استرس رو به آدرین میگه:
_قربان من تابع دستورات شما هستم اما سرورم ایشون خدمتکار شخصی شما هستن . من چطوری میتونم مقامی که از خودم بالاتر هست رو مجازات کنم ؟!
آدرین نگاهی به چهره ترسیده و متعجب من میندازه و میگه:
_ من این دستور رو به تو میدم که بدون توجه به مقامش اون رو تنبیه کنی .. اما حواست باشه نمیخوام کسی متوجه این موضوع بشه . اگر بفهمم بجز افرادی که داخل این اتاق هستن شخص دیگه ای متوجه این ماجرا شده شما رو مجازات میکنم .
ندیمه با ترس تعظیمی میکنه و میگه:
_ مطمعن باشید کسی متوجه نمیشه سرورم .
آدرین سری تکون میده و به گفتن “خوبه ای” اکتفا میکنه .سر پرست ندیمه به چند ندیمه ای اونجا بود دستور میده تا من رو دستگیر کنن .
ندیمه به سمتم میاد و بعد از تعظیم کوتاهی هر دو بازوی من رو میگیرن و من رو وادار به حرکت میکنن .
نمیخواستم به هیچ عنوان گریه کنم و یا برای اینکه آدرین من رو ببخشه و من رو مجازات نکنه التماسش کنم .
فقط با چشم های غمیگن نگاهش میکنم و نیشخند تلخی میزنم . سر پرست ندیمه ها قدمی به سمتم میاد و رو به آدرین میگه:
_ سرورم چند ضربه برای تنبیه به ایشون بزنیم .
آدرین نگاهش رو از من میگیره و میگه:
_ پانزده ضربه ..ولی نمیخوام به کف پاهاش ضربه بزنید . فردا جشن هست برای همین میخوام بتونه راه بره . ضربه ها رو روی ساق پاش بزنید .
ندیمه تعظیمی میکنه و میگه:
_ اطاعت میشه سرورم .
ندیمه ها من رو به داخل اتاق دیگه ای میبرن . سر پرست ندیمه ها در حالی که ترکه ای دستش بود به سمتم میاد و رو به من میگه:
_من رو ببخشید بانو اما من مجبورم که دستورات رو اجرا کنم .
من: میدونم ..من از دست تو ناراحت نیستم .
لبخندی بهم میزنه و به ندیمه ها دستور میده تا من رو به فلک ببندن . کمی از دامنی که پام بود رو بالا میزنن تا بتونن به ساق پام ضربه بزنن .
با اولین ضربه اشک داخل چشم هام جمع میشه اما اجازه ریختن به اونها نمیدم . نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره پانزده ضربه تموم شد .
ندیمه ها به سمتم میان و پاهام رو باز میکنن . ساق پام به شدت درد میکرد و سرخ شده بود .
میخوام از جام بلند بشم اما درد شدیدی داخل پاهام میپیچه و مانع از بلند شدنم میشه . ناله خفیفی میکنم و با دست های لرزون ساق پام رو میگیرم.
سر پرست ندیمه ها با دیدن حالم به سمتم میاد و کمکم میکنه تا از جام بتونم بلند بشم .
_ خوبی؟ رنگت خیلی پریده .
من: نه اصلا خوب نیستم .پاهام درد میکنه .
_ میدونم درد داری .کمکت میکنم تا بتونی بری اتاقت .
سری تکون میدم و همراهش به داخل اتاقم میرم. رو تختم میشنم و شروع به ماساژ دادن پام میکنم .
_ به نظرم بهتره اول پاهات رو با دستمال خیس تمیز کنی و بعدش هم بری حمام و پاهات رو داخل اب داغ بزاری و کمی ماساژش بدی تا دردت کمتر بشه .
من: اما من اصلا نمیتونم حرکت کنم .!
تمام
عه آدرین مری رو تنبیه کرد
چطور تونست؟
دخترمون نمیتونه حرکت کنه از درد