❤🖤میتونی عاشق یه هیولا باشی؟🖤❤ پارت 1
به گریه به سمت اتاقم دویدم اتاق که چه عرض کنم
گوشه ی انباری یه جای کوچیک داشتم که اونجا
میخوابیدم از وقتی که پدرم رفته نامادریم همه ی
عمارت رو به نام خودش زده و منی که توی این
عمارت مثل شاهزاده ها زندگی میکردم هم الان کلفت اینجا شدم
روی زمین افتادم و شروع به گریه کردم چطور میتونه منو به زور زن یه پیر مرد کنه من نمیزارم
با فکری که به ذهنم رسید مثل برق از جام بلند شدم
اشکامو پاک کردم و با سر و وضعی درس رفتم بیرون
رو به روی نامادریم ایستادم و گفتم باشه قبوله ...زنش میشم...
با تعجب نگام کرد که به زور لبخندی از روی نفرت بهش زدم
با خوشحالی گفت ؛ پس من برم به جناب خبر بدم
پوزخندی زدم که با سرعت بدون دیدن پوزخندم راهی شد به سمت گوشیش
................................................................ .......
کولمو جم کردم و جایی نزدیک به اتاقم قایمش کردم که همون موقه لوکا اومد
دستم و گرفت و با گفتن بریم منو همراه خودش کشید
توی این لباس و کنار لوکا چندشم میشد وایسم به زور اینکه امشب از دست همشون خالص میشم همراهش رفتم و پای سفره ی عقد نشستیم
چند دقیقه بعد که دیدن عاقد نیومد لوکا بلند شد و رفت که به عاقد زنگ بزنه ببینه چرا نمیاد وقتی از اونجا دور شد منم به بهونه ی این که دارم میرم پیش لوکا بلند شدم اول راه لوکا رو پیش گرفتم و بعد به سمت خونه دویدم کفشمو عوض کردم کولمو برداشتم و با سرعت از در حیاط پشتی بیرون رفتم و تا جایی که میتونستم از اونجا دور شدم از خونه ای که یه زمانی توش خوشبخت ترین ادم روی زمین بودم ...
اخرین نگاهمو به خونه که فقط یکم ازش معلوم بود
انداختم و شروع به دویدن کردم انقد دویدم که نفسی
دیگه برام نمونده بود نگران بودم دنبالم بگردن و پیدام
کنن برای همین صبر نکردم و بازم دویدم
دیگه نمیتونستم بدویم پاهام خیلی درد گرفته بود و نفسمم بالا نمیومد
یکم اطرافو نگاه کردم و چشمم یه جنگلو گرفت اونجا دیگه نمیتونستن پیدام کنن با تمام توانی که داشتم به سمت جنگل دویدم
چراغ ماشینی به چشمم خورد ترسیدم و تمام توانمو به کار بردم و وارد جنگل شدم وقتی پامو توی جنگل گذاشتم انگار از یه پرده رد شدم صدای زوزه ی گرگ رعشه به تنم انداخت ...
اومدم برگردم که صدای نزدیک شدن ماشینو شنیدم با فکر اینکه لوکاهه پا تند کردم و به داخل جنگل دویدم
خیلی توی سیاهی ها دویدم که پام به چیزی گیر کرد و با جیغی افتادم زمین و سرم خورد به چیز سفتی و بعد از چن ثانیه گرمای خون رو روی پیشونیم احساس کردم و کم کم خوابم برد و دیگه چیزی نفهمیدم
............آدرین ..............
دیگه واقعا اعصابمو داشتن میریختن بهم با چرت و پرتاشون بلند شدم و بدون جواب دادن به سوالاتشون از عمارتم بیرون زدم و راهی جنگل شدم که با شنیدن جیغی از وسط جنگل پا تند کردم و به اون نزدیکا رفتم
بودی خون میومد و داشت خوناشام درونمو بیدار میکرد بوی خون تازه اونم برای یه انسان به سمت جایی که بو میومد رفتم کسیو دیدم که روی زمین افتاده بود به امید چشیدن دوباره ی خون انسان بعد از ۲۰۰ سال دخترک رو از روی زمین بلند کردم که چشمم به زیباییش افتاد نیش هام خود به خود جم شدن و به حالت عادیم برگشتم خوناشام درونم چش شده بود
؟؟؟؟چرا این دخترو نمیدرید مگه این دختر کیه ؟؟؟
اینجا جای خطرناکی برای یه انسانه این دختر اینجا چیکار میکنه محو زیباییش شده بودم پوستی سفید و جذاب داشت با بینی متناسب با صورتشو لب های صورتی رنگ موهای لخت و بلند به رنگ سورمه ای داشت داشت که ادم رو مجذوب خودش میکرد ...تازه گوشه ی پیشونیش هم با چیزی برخورد کرده بود و خونی بود
لطفا نظر بدید