&&سیروس&&

 

من سیروسم …

کسی که یه قاچاقچیه بزرگه …

کسی که کارش زورگوییه و مثل پادشاه ها زندگی میکنه …

وقتی خیییلی کوچیک بودم .. اومممم ، تقریبا ۴ یا ۵ ساله ؛ پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن و جدا شدن …. من تو ایران به دنیا اومدم ولی الان در فرانسه زندگی میکنم …

افراد وفاداری رو دور خودم دارم که همشون تو کار قاچاقن …

و زیر دستای منن …

من یه باند بزرگ قاچاقچی تشکیل دادم …

تمام زیر دستام تمرین دیدن و تک ، تکشون قادر به جنگیدن با یه لشکر هم هستن ..

اره این منم سیروس ..

همه بهم میگن سیروس خان ..

همه واسم خم و راست میشن و کسی جرئت نافرمانی از منو نداره ، من یه فرد مغرورم ..‌‌ هه !

هر چیو خواستم تا حالا به دست اوردم … هر چیووو …

ولی فقط یه مشکل دارم … اونم اینکه … هوففف ،،،

خب گفتنش واسم سخته … من و همسرم نمیتونیم بچه دار بشیم و متاسفانه متاسفانههه مشکل از همسرم نیست .. از منه …

۵۵ سالمه و حدود ۲۰ سالی میشه که ازدواج کردم …

یه ماه پیش پدرم از دنیا رفت …

خییلی نگرانم …

من باید یه جانشین واسه خودم انتخاب کنم !

کسی که بعد از من بتونه افرادم رو تو دستش بگیره و با شهامت ، محکم و قوی باشه … اما تا حالا هیچ پسری نظرمو جلب نکرده … هوففف …. !!!!

فردا ، پس فردا یه پرواز دارم به ایران

همراه کاترین(همسرم) به دیدار مادرم میخوام برم

با خودم فکر کردم حالا که سرم خلوته یه سرم به مامان بزنم....چا اشکالی داره.

&&مرینت&&

 

نفسمو با حرص و عصبانیت بیرون فرستادم …

خیییلی عصبانییی بودم …

آخه هرچی میخوام این عموی ناتنی و زنشو ببینم … نمیزارننن ، من بدبختو انداختن پشتشون و خودشونم رفتن جلو و دارن سلام ، احوال پرسی و روبوسی میکننننن …

اختیارم رو از دست دادم و جیغ بنفش بلندی کشیدم … که همه از جلوم رفتن کنار ، گوشه ای ایستادن و دستاشونو گذاشتن رو گوشاشون …

با نفس نفس خیرشون شدم که صدای خنده ی مردی رو شنیدم ‌….

بعله آقا سیروس بودکه هرررر هرررر هررر داشت میخندید …

زنشم ریز ریز میخندید و نگام میکرد ….

پوفففف ! الان اینا به‌ من میخندن؟!

اخم غلیظی کردم و دست به کمر خیرشون شدم

بالاخره بعد چند لحظه به خنده ی مسخرشون پایان دادن…

عمو با یه سرفه واسه صاف کردن صداش نزدیکم شد

دستش رو به نشونه ی سلام جلو آورد و همراه با لبخندی گفت :« افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم ؟!»

لبخندی شیک زدم و دستمو آروم تو دستش قرار دادم و همونطور که می فشردمش ، گفتم:« مرینت … اسمم مرینت است … »

سرش رو چند بار تکون دادو گفت :« اوهوم … که اینطور … از آشناییت خوشبختم مرینت خانوم! »….

 

*_* ٬*_*٬ *_*

 

 

 

سینی شربت رو از روی‌ اُپِن ور داشتم و حرکت کردم طرفه‌ پذیرایی …

شیما هم پشت سرم میومد و شیرینی هارو تعارف می کرد …

پشت سرش هم مریم میومد و میوه هارو میاورد …

بعد از پذیرایی به سمت مبل دونفره ای که ادرین روش نشسته بود ، حرکت کردم و کنارش جا گرفتم …

ادرین لبخندی زد ودستش رو انداخت پشت سرم…

حس خیییلی خوبی از این کارش بهم منتقل شد

بحث کشیده شده بود به سمت عشق و دوست داشتن و ازدواج …

عمو گابریل ( پدر ادرین ) گفت :« به نظر من عشق و اینجور چیزا همه چرنده … یه مشت حرف و احساسات چرت و پرت که بعضی از آدمای ساده … »

و همونطور که نگاهش روی ادرین بود ، با پوزخند ادامه داد:« باور کردن …. هع !!!»

سرمو چرخوندم و به ادرین نگاه کردم ، اخم غلیظی روی صورتش بود …

اینجا چخبره ؟!

منظور عمو از زدن این حرف چی بود ؟!؟!

گیج داشتم نگاهم رو بین عمو و آدرین رد و بدل میکردم که عمو سیروس گفت:« من که اینطور فکر نمی کنم … »

نگاهم و چرخوندم و روی عمو سیروس ثابت کردم …. عمو سیروس نگاهی به جمع انداخت و بعد همونطور که دست همسرش رو توی دستش گرفته بود با یه لحن خاص ومغرورانه ادامه داد:« مثلا خودم به شخصه اولین بار که کاترین رو دیدم ، تو یه نگاه عاشقش شدم … اونم منی که خیییلی مغرورم !!! … عاشق شدم … جوری که دوست داشتم همیشه کنارم باشه … معتادش شده بودم … اطرافیانم شاخ در اورده بودن از اینکه من .. اینقدرررر عاشق یه دختر شدم … »

لبخندی زدم و به مهشید خانوم نگاه کردم ، با یه لبخند عاشقانه زل زده بود به همسرش …

نفس عمیقی کشیدم …

خوش به حالشون …

با عشق ازدواجشون رو شروع کردن …

و چه عشق پایداری …

هومممم !!!

سکوت بزرگی ایجاد شده بود …

هیچ کس حرفی نمیزند

نفس عمیقی کشیدم و رو به عمو سیروس گفتم :« اره منم دقیقا با شما موافقم ..

عشق شاید درد و رنج و سختی رو هم همراه خودش بیاره ولی خییلی حس شیرینیه ! …

اوممم یه حسی که لذت و احساسش غیر قابله درکهههه »

عمو سیروس مغرورانه ابروهاشو بالا انداخت و لبخندی زد …

اما عمو گابریل اما عمو گابریل اخم بزرگی کرد ..

شونه ای بالا انداختم …

این عمو گابریل هم یه چیزیش میشه هاااا !!!!!

 

چند روز بعد ‌…

 

حدود چهار ، پنج روزی میشه که از اومدن عمو سیروس میگذره ، این عمو هم مثه اینکه قصد رفتن نداره … والااا !!!

روی صندلی میز تحریرم نشسته بودم و همونطور که گوشی تو دستم بود ، رمان می خوندم که در اتاق یه دفعه باز شد …

هِینی کشیدم و همونطور که دستم رو قلبم بود برگشتم طرف در …

ادرین بود که با چشمایی قرمز و خسته داشت نگام میکرد …

متعجب و با لکنت گفتم :« ا … این ، چ … چه وضعشه ..؟! »

خسته و کلافه دستی به صورتش کشید و در اتاق رو بست …به طرف تخت رفت ، توی یه حرکت خودشو پرت کرد روی تخت و ساعد دستشو گذاشت رو چشماش …

متعجب گوشی رو خاموش کردم و همونجا رو میز گذاشتم …

از جام پا شدم و به طرفش قدم برداشتم ، کنارش روی تخت نشستم و به چهرش خیره شدم …

ساعد دستشو از رو چشماش ور داشت ، با یه حالت خاص و معصومانه ای نگام میکرد …

زبونی روی لبهام کشیدم و همونطور که موهای طلایی رنگش رو از روی چشماش کنار میزدم ، نگران گفتم:« ادرین … چیشده پسر؟! چرا انقدر داغونی ؟؟؟!!»

بی حوصله از جاش بلند شد و روی تخت کنارم نشست … و با گرفتن دستام تو دستاش ، خیره ی چشمام شد و گفت :« مرینت … تو اگه بخوای بین من و خانوادت یکیو انتخاب کنی … کیو انتخاب میکنی ؟!»

چند لحظه ساکت بهش خیره شدم و بعد با صدای آرومی گفتم :« خ… خب … م … معلومه دیگه … خ… خانوادم رو … »

اب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم :« تو جای خودتو توی قلبم داری و خانوادم هم جای خودشونو ‌… ولی … ولی اینو بدون هیچکس نمیتونه جای مامان ، بابامو تو قلبم بگیره !»

نفس عمیقی کشید و سری به بالا و پایین تکون داد ، دستمو ول کرد و کلافه و عصبی دستشو بین موهاش کشید …

متعجب از حرکات و رفتارای عجیبش لب زدم :« نمیخوای بگی چیشده ؟!»

لبخند دندون نمایی زد که قشنگ معلوم بود ساختگیه … و با مِن ، مِن گفت :« چ … چیزی… نش … نشده !» اخمی کردم و گفتم :« خر خودتی … یعنی فکر میکنی من متوجه نشدم یه چیزیت هست؟! »

اب گلوشو قورت داد و بعد کمی سکوت ، با صدایی ناراحت و ضعیف لب زد :« س .. سارا … اگه ….اگه یه موقعی یه اتفاقی افتاد که من و تو از هم جدا شدیم ، ق ..‌ قول بده که جامو تو … قَل … قلبت، به … هیشکی ندی ! »

دستمامو گرفت تو دستاش و ادامه داد:« باشه؟!؟؟»

با صدایی متعجب گفتم :« یعنی چی ؟! مگه … مگه قرار نیست منو تو تا ابد مال هم باشیم ؟!؟! »

چشماشو آروم رو هم گذاشت و سری به نشونه ی آره تکون داد و گفت :« اوهوم … ولی .. ولی روزگاره دیگه … یهو دیدی… یه اتفاق خاصی افتاد …مثلا بعضیا نذاشتن به هم برسیم ! »

و در ادامه نگران لب زد :«منو تو قلبت نگه دار … باشه ؟!؟!»

خییلی حالم گرفته شده بود از این حرفاش …

یعنی چی!؟

منظورش چیه؟!

من مطمئنم یه اتفاقی افتاده که نمیخواد بهم بگه!!

هوففف

سری به نشونه ی باشه تکون دادم که‌ تو یه حرکت منو کشید تو بغلش و محکم به خودش فشارم داد …

لبخند محوی زدم و بیشتر تو آغوشش فرو رفتم … .

این پسر خوده آرامشِ … یه آرامشِ محض !!

 


باییییی