زجروعشق5
*مرینت*
روی مبل نشستم و به مامان بزرگ خیره شدم…
نمیدونم چی کارم داره که ازم خواسته بیام اتاقش…
شونه ای بالا انداختم ، که شروع کرد به حرف زدن :«ببین مرینت …
امروز بهت گفتم بیای اینجا تا ازت یه خواهش کنم »
متعجب ابرویی بالا انداختم که نفس عمیقی کشید ادامه داد:« ازت میخوام بری دنبال ادرین ، پیداش کنی و بَرِش گردونی!»
با بهت و حیرت همینطور به مامان بزرگ خیره بودم که این حرفو زده بود ، متعجب گفتم :« چی … چیکار کنم ؟!؟!»
زبونی روی لبهاش کشید و گفت :« من مقصر بودم …
مقصر اینکه ادرین فرار کرد …
مطمئنن خبرداری که چقدر دوستت داشت !
اومد بهم گفت که شما دوتا رو نشونه هم کنم
و منم این تقاضاش رو رد کردم …
به این دلیل که ازدواج دختر عمو ، پسرعمو رو شوم میدونستم ، ولی حالا دیگه نه …
خیییلی عذاب وجدان دارم …
ازت میخوام برش گردونی …
خواهش میکنم ازت .. »
اب دهنمو قورت دادم و با کمی مکث گفتم :« مشکلی نیس …
ولی من نمیدونم اون الان دقیق کجاست !!!»
لبخند بی جونی زد و گفت :« من میدونم کجاست … » سری تکون دادم و گفتم :« خ … خب کجا؟!»
لبهاش رو محکم روی هم فشار داد و بعد گفت :« اوممم .. اون الان فرانسه هست … »
متعجب تر از قبل ، لب زدم :« فرانسه ؟! شما از کجا میدونین ؟!؟! اصلا اونجا چیکار میکنه!؟؟»
بعد یکم مِن ، مِن کردن… هوفی کشید و گفت :« ادرین از همون ۵ سال پیش ، با سیروس رفته فرانسه … »
بلند گفتم :« چیییییی؟!؟!»
که مامان بزرگ با دستپاچگی نگاهی به در اتاق انداخت و بعد عصبانی رو به من گفت :« هیششش …
چته دخترر ؟! یواش تررر… »
کلافه و ناراحت گفتم :« اخه چرا ؟! واسه چی ؟!»
نفس عمیقی کشید و گفت :« میدونم الان خییلی سوالا هست که توی ذهنت چرخ میخوره …
اما فقط در همین حد بگم که ادرین در حال حاضر یه قاچاقچی بزرگه !»(😐😁)
نفس کردن رو فراموش کرده بودم و با حیرت خیره ی یه نقطه ی نامعلوم شده بودم ..
ادرین ؟!
اون قاچاقچیه ؟!
باور نمیکنم !
نه، نه امکان نداره …
ادرین از ظلم و دزدی بیزار بود …
حتما مامان بزرگ ، داره شوخی میکنه …
آره ، آره مطمئنن همینطوره !
نمیدونم چند لحظه گذشته بود که با پاشیدن آب سردی روی صورتم ،
نفس عمیقی کشیدم و به خودم اومدم ، مامان بزرگ با نگرانی روبه روم ایستاده بود و نگام میکرد ،
لیوان آب رو ، روی میز عسلی گذاشت و آغوششو واسم باز کرد ،
سریع بلند شدم و خودمو انداختم تو آغوشش …
تا میتونستم گریه کردم و اشک ریختم ،
مامان بزرگ ساکت پشتم رو نوازش میکرد و هیچی نمی گفت ...
همونطور که تو اغوشش بودم ،
سرم رو عقب کشیدم و خیره به چشماش لب زدم :« مامان بزرگ …
ش …
شما مطمئنین ادرین الان خلافکاره …؟!»
سرش رو به نشونه ی اره تکون داد که با پوزخند تلخی ادامه دادم:
« پس …
با این اوصاف …
دیگه نیازی به پیدا کردنش نیست !…»
اخم غلیظی کرد ، چشماش رو توی حدقه چرخوند و با غیظ و تشر گفت :
_ اونوَقت چراااا ؟!؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
+ چون اون دیگه خودش راهشو پیدا کرده ، من برم دنبالش چیکار؟!؟
پوزخندی زد و گفت :
_ پس این بود اونهمه عشق و علاقه ای که تو و ادرین ازش حرف می زدید ؟!
با ناراحتی جواب دادم :
+ اون عشق و علاقه ای که شما میگید ، واسه موقعی بود که ادرین یه قاچاقچی و خلافکار نبود …
من اصلا تو این پنج سال دوری ، روحمم خبر نداشت که ادرین همچین گَند هایی در آورده !
وگرنه تا حالا این حس مزخرفِ زجر آور رو نابود کرده بودم… !
مامان بزرگ که معلوم بود حسابی کلافَست ، با بی حوصلگی و ناراحتی گفت :
_ بچه بازی در نیار مرینت…
من گفتم بیای اینجا تا بهت بگم بری فرانسه و اون پسر رو برگردونی …
بعد تو اومدی میگی نیازی نیست برم دنبالششش؟!
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم…
هوففف…
مامان بزرگ اصلا من رو درک نمیکرد !
یکهو با سوالی که واسم پیش اومد چشمام رو وا کردم و رو به مامان بزرگی که ساکت و ناراحت نگام میکرد ، گفتم :
+ خ …
خب اصلا به نظرتون من برم دنبالش و
بهش بگم برگرده ،،،
به حرفم گوش میده ؟!
برمیگرده ؟!
این حرفام رو که شنید لبخندی زد و لب زد :
_ آها…
ببین اگه تو بری و بهش بگی که مامان بزرگ پشیمونه و دیگه مخالفتی از طرف اون در کار نیست ، شاید دیگه این حس عذاب وجدان ازم دور شه …
و من بتونم یه خواب راحت بکنم ، نه اینکه هر شب با کابوس و دلهره از خواب بلند شم …
زبونی روی لبهاش کشید و ادامه داد:
_بعد دیگه اون خودش تصمیم میگیره که برگرده یا نه ؟!
و من این رو مطمئنم که اون هنوزم تورو دوست داره و بخاطر تو هم که شده برمیگرده ایران …
با بغضی که سراغم اومده بود و چشمایی لبریز از اشک ، گفتم :
+ اما ، مامان بزرگ …
اون الان یه خلافکاره …
و من اینو دوست ندارم
دوست ندارم با کسی باشم که قاچاقچیه !
یکم همینطور ساکت نگام کرد و بعد دوباره منو کشید تو آغوشش …
سرم رو گذاشتم روی شونش و چشمامو بستم …
صدای اروم و مهربونِ مامان بزرگ به گوشم رسید :
_ عزیزم …
اگه اون هنوزم عاشقت باشه ،
بخاطر تو هم که شده این کار رو ترک میکنه !
خیالت راحت …
نفس عمیقی کشیدم و با چشمایی بسته گفتم :
+ پس بزارید فکرامو بکنم…
ببینم برم دنبالش یانه ؟!
_ باشه …
فقط امیدوارم تصمیم درستی بگیری…
*_* ٬ *_* ٬ *_*
روی صندلی میز تحریرم نشسته بودم و توی گوشی ، دنبال یه آهنگ خوب بین آهنگای شادمهر میگشتم …
همینطور شانسَکی روی یکیشون کلیک کردم ،
هندزفریو زدم تو گوشم و روی صندلی ولو شدم … «
باید تورو پیدا کنم …
شاید هنوزم …
دیر نیست ،،،
تو ساده دل کندی ولی …
تقدیر بی تقصیر نیست !!
با اینکه بیتابه منیی ،
بازم منو …
خط میزنی ، !!
باید تورو پیدا کنم ،،
تو با خودت هم دشمنییی !!
(( تقدیر _ شادمهر عقیلی ))
با وحشت و تعجب هندزفریو از تو گوشام بیرون کشیدم و روی استپ کلیک کردم تا اهنگ وایسته …
نگاهی به دور و ورم انداختم …
دستمو گذاشتم روی قلبم که به شدت خودشو به سینم میکوبید …
خدایااا …
این چه وضعشه ؟!!؟
چند تا نفس عمیق کشیدم …
تصمیمم رو گرفتم ، میرم دنبالش …
اره میرم فرانسه ،
به قول شادمهر اون با خودش هم دشمنه !!!
اره … من میرم دنبالش ، تموم سعیَم رو میکنم که برگردونمش و امیدوارم قبول کنه ، کوتاه بیاد و برگرده …
&& ادرین &&
از پشت پنجره به آسمون که داشت گریه میکرد ، خیره شدم…
قطرات بارون خودشونو محکم به پنجره می کوبیدن …
انگشتمو بالا بردم و یه قلب شکسته روی شیشه ی بخار گرفته ی اتاق کشیدم ، آهی کشیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم …
مرینت ؟!
یعنی الان با پدرامی ؟!
هع …
باهاش ازدواج کردی؟!؟
دلم بدجور گرفته …
کاش اینجا بودی مرینت…
یه جوری بغلت می کردم که…
استخونات خورد میشد
همینقدر وحشیانه ، همینقدر عاشقانه
طعم لبات …
آخ که طعم شیرینِ لبات چقدر خواستنی بود …
با برخورد چند تقه به در اتاق به خودم اومدم …
اخم ریزی روی صورتم نشوندم و به سمت میزم حرکت کردم …
پشت میز قرار گرفتم و روی صندلی نشستم ، همونطور که گره کرواتم رو شل میکردم ، با صدایی محکم گفتم :
+ بیا داخل
بعد گفتن این حرفم ، در اتاق باز شد و آبتین و امیر سام سر به زیر و ساکت داخل شدن …
آبتین در رو بست و با امیر سام روی کاناپه نشستن …
جفت ابروهام از دیدن این سکوتشون بالا پرید …
اخه شما که نمیشناسین این دو تا رو …
یه فوضووول هایی هستن که خدا میدونه …
از جام بلند شدم و کُت طوسی رنگم رو در آوردم و انداختم روی صندلی و دوباره نشستم …با اخم و تعجب گفتم :
+ اومم … کاری دارین؟!؟!
آبتین چند تا سرفه واسه صاف صاف کردن صداش کرد و اروم لب زد :
_ خب حتما کاری داریم که اومدیم اتاقت دیگه …
همونطور که آستینای پیراهن سفید رنگم رو ، روبه بالا تا میکردم
اخمم پر رنگ تر شد
+ اوکی .. میشنوم
ابتین نگاهی به امیرسام انداخت که امیر سام سرش رو بلند کرد و همونطور که نگام میکرد ، گفت:
_ داداش …
پریدم وسط حرفش و با عصبانیت گفتم :
+ من مگه صد بار نمیگم بهم نگین داداش …؟!
بر خلاف انتظارم که الان دوتاییشون ، شروع میکنن حرف زدن درباره ی اینکه نخیر ما داداشیم و این حرفا ...
امیر سام ساکت سرش رو چند بار به نشونه ی باشه تکون داد و گفت :
_باشه … عذر میخوام
چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود …
این چی گفت الان ؟!؟!
عذر خواهی کرد؟!
امیر ساممم؟؟؟!؟!؟
اوننن …
یا خدا ..
اخه چطور ممکنه …
یکهو تعجب از رو صورتم پَر کشید و جاش رو به استرس و نگرانی داد …
مطمئنم اتفاق بدی افتاده که اینا اینطوری رفتار می کنن …
+ اوکی …
حرفتو بزن …
که داری نگرانم میکنی …!
با لکنت شروع کرد به حرف زدن :
_ خ …
خب …
هوففف
من نمیتونم بگم …
سرش رو برگردوند سمته آبتین و با التماس نگاهش کرد …
ابتین دستش رو انداخت روی شونه ی امیر سام و چند لحظه با لبخند مهربونی ، نگاش کرد ….
که امیر سام هم با استرس لبخندی زد ، متعجب و نگران نگاهم رو بینشون میچرخوندم ….
کلافه از اینکه حرفی نمیزنن گفتم :
+ ای بابا ….
یکی به منم بگه موضوع چ…
با حرفی که ابتین بهم زد …
جملم رو نا تموم گذاشتم و متعجب زیر لب چیِ آرومی زمزمه کردم
_ درباره ی هرمانه…
همینطور متعجب نگاش میکردم ، که ادامه داد :
_ فقط قول بده بعد از اینکه حرفامو شنیدی
به خودت مسلط باشی ، خودت رو کنترل کنی
و سریع تصمیم نگیری ! …
الکی ، سری به بالا و پایین تکون دادم …
معلوم نیست چه مسئله ی مهمیه که میگه خودت رو کنترل کنی ….
پووووف !!!
اب دهنشو قورت داد و لب زد :
_ هرمان به امیرسام زنگ زده و بهش گفته که میخواد بره
عضو گروه ببر زخمی بشه …
و تمام قرار مدار ها رو هم با ایلیاد گذاشته…
، از امیر سام خواسته که اونم همراهش بیاد …
و بهش گفته که تمام اطلاعات مهم و نقطه ضعف هایی که راجع به تو میدونه رو در اختیارش بزاره …
در ضمن امیر سام رو تحدید کرده که اگه این چیزا رو به کَسی و مخصوصا تو بگه …
تَک داداشِش ، امیر علی تو خطر میفته …
یکدفعه انگار تازه به خودم اومده باشم مشتمو محکم کوبیدم روی میز و با فریاد گفتم :+ چییی ؟!
اون یابو علفی میخواد به من خیانت کنه؟!
یعنی فکر کرده من اینقدر پَشمَکم ؟!(نه بابا تو پفکی😂)
با خشم از جام بلند شدم که صندلی به عقب پرت شد…
امیرسام و آبتین با ترس توی جاشون تکونی خوردن ، با وحشت بهِم نگاه میکردن …
پاتند کردم سمت در ، همزمان داد و فریاد میکردم و واسه هرمان خط و نشون میکشیدم
+ میکشمش حرومزاده رو …
پسره ی دیوث …
زندش نمیزارممم ….
کاری میکنم به گوه خوردن بیفته …
در رو که باز کردم با دیدن جمعیت روبه روم …
دست از فریاد زدن کشیدم …
از خدمتکار گرفته تا نگهبانا و بقیه …
همه و همه جلوی در اتاقم جمع شده بودن
یکدفعه به زبون فرانسوی داد زدم :
+ شما ها اینجا چیکار میکنین …
زود باشید برید سرکارتون تا جِرواجرتون نکردم !…
با فریاد من همگی به خودشون اومدن و بعد چند لحظه روبه روم خالی شد …
نفسمو با حرص فرستادم بیرون
و حرکت کردم طرف بیرون
تا برم خونه ی هرمان
و تمام حرص و عصبانیتم رو سرش خالی کنم….
پسره ی قوزمیت !!!!
&& مرینت &&
با بغض و ناراحتی رو به مامانی که زار زار داشت اشک می ریخت ، لب زدم :
+ وایییی مامان !!! …
تورو خدا آروم باش دیگه ، قرارنیست برم بمیرم یا نیام که …
اصلا میخوای نرم ؟!؟!
مامان فین فین کنان ، با صدایی گرفته در اثر گریه ی زیاد ، گفت :
_ نه دخترم …
یعنی چی که نری!!؟
برو….
برو و با پسر عموت برگرد …
خدا پشت و پناهت …
با ناراحتی دستای مامان رو ول کردم و همزمان که عقب عقب ، میرفتم … گفتم :
+ باشه …
پس گریه نکنیاااا !!!
همینطور که اشکاش رو بادستمال کاغذی پاک میکرد ، لبخندی زد و گفت :
_ برو زلزله …
خدا به همراهت …
چرخیدم و به سمت پله برقی ها حرکت کردم …
زیر لب ، بسم اللهی گفتم و روی پله برقی ایستادم … دستمو رو به خانواده ای که همشون با چشایی اشکی نگام میکردن ، تکون دادم ….
خدایا …
تو این راه کمکم کن …
که مطمئنن بدون خواست و اراده ی تو
هیچکاری نمیتونم انجام بدم 🙂
خب باییییی