*مرینت*

 

روی مبل نشستم و به مامان بزرگ خیره شدم…

نمیدونم چی کارم داره که ازم خواسته بیام اتاقش…

شونه ای بالا انداختم ، که شروع کرد به حرف زدن :«ببین مرینت …

امروز بهت گفتم بیای اینجا تا ازت یه خواهش کنم »

متعجب ابرویی بالا انداختم که نفس عمیقی کشید ادامه داد:« ازت میخوام بری دنبال ادرین ، پیداش کنی و بَرِش گردونی!»

با بهت و حیرت همینطور به مامان بزرگ خیره بودم که این حرفو زده بود ، متعجب گفتم :« چی … چیکار کنم ؟!؟!»

 

زبونی روی لبهاش کشید و گفت :« من مقصر بودم …

 

مقصر اینکه ادرین فرار کرد …

مطمئنن خبرداری که چقدر دوستت داشت !

اومد بهم گفت که شما دوتا رو نشونه هم کنم

و منم این تقاضاش رو رد کردم …

به این دلیل که ازدواج دختر عمو ، پسرعمو رو شوم میدونستم ، ولی حالا دیگه نه …

خیییلی عذاب وجدان دارم …

ازت میخوام برش گردونی …

خواهش میکنم ازت .. »

اب دهنمو قورت دادم و با کمی مکث گفتم :« مشکلی نیس …

ولی من نمیدونم اون الان دقیق کجاست !!!»

لبخند بی جونی زد و گفت :« من میدونم کجاست … » سری تکون دادم و گفتم :« خ … خب کجا؟!»

لبهاش رو محکم روی هم فشار داد و بعد گفت :« اوممم .. اون الان فرانسه هست ‌… »

متعجب تر از قبل ، لب زدم :« فرانسه ؟! شما از کجا میدونین ؟!؟! اصلا اونجا چیکار میکنه!؟؟»

بعد یکم مِن ، مِن کردن… هوفی کشید و گفت :« ادرین از همون ۵ سال پیش ، با سیروس رفته فرانسه … »

بلند گفتم :« چیییییی؟!؟!»

که مامان بزرگ با دستپاچگی نگاهی به در اتاق انداخت و بعد عصبانی رو به من گفت :« هیششش …

چته دخترر ؟! یواش تررر… »

کلافه و ناراحت گفتم :« اخه چرا ؟! واسه چی ؟!»

نفس عمیقی کشید و گفت :« میدونم الان خییلی سوالا هست که توی ذهنت چرخ میخوره …

اما فقط در همین حد بگم که ادرین در حال حاضر یه قاچاقچی بزرگه !»(😐😁)

نفس کردن رو فراموش کرده بودم و با حیرت خیره ی یه نقطه ی نامعلوم شده بودم ..

ادرین ؟!

اون قاچاقچیه ؟!

باور نمیکنم !

نه‌، نه امکان نداره …

ادرین از ظلم و دزدی بیزار بود …

حتما مامان بزرگ ، داره شوخی میکنه …

آره ، آره مطمئنن همینطوره !

نمیدونم چند لحظه گذشته بود که با پاشیدن آب سردی روی صورتم ،

نفس عمیقی کشیدم و به خودم اومدم ، مامان بزرگ با نگرانی روبه روم ایستاده بود و نگام میکرد ،

لیوان آب رو ، روی میز عسلی گذاشت و آغوششو واسم باز کرد ،

سریع بلند شدم و خودمو انداختم تو آغوشش ‌…

تا میتونستم گریه کردم و اشک ریختم ،

مامان بزرگ ساکت پشتم رو نوازش میکرد و هیچی نمی گفت ‌.‌..

همونطور که تو اغوشش بودم ،

سرم رو عقب کشیدم و خیره به چشماش لب زدم :« مامان بزرگ …

ش …

شما مطمئنین ادرین الان خلافکاره …؟!»

سرش رو به نشونه ی اره تکون داد که با پوزخند تلخی ادامه دادم:

« پس …

با این اوصاف …

دیگه نیازی به پیدا کردنش نیست !…»

اخم غلیظی کرد ، چشماش رو توی حدقه چرخوند و با غیظ و تشر گفت :

 

_ اونوَقت چراااا ؟!؟!

 

 

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

 

+ چون اون دیگه خودش راهشو پیدا کرده ، من برم دنبالش چیکار؟!؟

 

پوزخندی زد و گفت :

 

_ پس این بود اونهمه عشق و علاقه ای که تو و ادرین ازش حرف می زدید ؟!

 

با ناراحتی جواب دادم :

 

+ اون عشق و علاقه ای که شما میگید ، واسه موقعی بود که ادرین یه قاچاقچی و خلافکار نبود …

من اصلا تو این پنج سال دوری ، روحمم خبر نداشت که ادرین همچین گَند هایی در آورده !

وگرنه تا حالا این حس مزخرفِ زجر آور رو نابود کرده بودم… !

 

مامان بزرگ که معلوم بود حسابی کلافَست ، با بی حوصلگی و ناراحتی گفت :

 

_ بچه بازی در نیار مرینت…

من گفتم بیای اینجا تا بهت بگم بری فرانسه و اون پسر رو برگردونی …

بعد تو اومدی میگی نیازی نیست برم دنبالششش؟!

 

چشمام رو محکم روی هم فشار دادم…

هوففف…

مامان بزرگ اصلا من رو درک نمیکرد !

یکهو با سوالی که واسم پیش اومد چشمام رو وا کردم و رو به مامان بزرگی که ساکت و ناراحت نگام میکرد ، گفتم :

 

+ خ …‌

خب اصلا به نظرتون من برم دنبالش و

بهش بگم برگرده ،،،

به حرفم گوش میده ؟!

برمیگرده ؟!

 

این حرفام رو که شنید لبخندی زد و لب زد :

 

_ آها…

ببین اگه تو بری و بهش بگی که مامان بزرگ پشیمونه و دیگه مخالفتی از طرف اون در کار نیست ، شاید دیگه این حس عذاب وجدان ازم دور شه …

و من بتونم یه خواب راحت بکنم ، نه اینکه هر شب با کابوس و دلهره از خواب بلند شم …

 

زبونی روی لبهاش کشید و ادامه داد:

 

_بعد دیگه اون خودش تصمیم میگیره که برگرده یا نه ؟!

و من این رو مطمئنم که اون هنوزم تورو دوست داره و بخاطر تو هم که شده برمیگرده ایران …

 

با بغضی که سراغم اومده بود و چشمایی لبریز از اشک ، گفتم :

 

+ اما ، مامان بزرگ …

اون الان یه خلافکاره …

و من اینو دوست ندارم

دوست ندارم با کسی باشم که قاچاقچیه !

 

یکم همینطور ساکت نگام کرد و بعد دوباره منو کشید تو آغوشش …

سرم رو گذاشتم روی شونش و چشمامو بستم …

صدای اروم و مهربونِ مامان بزرگ به گوشم رسید :

 

_ عزیزم …

اگه اون هنوزم عاشقت باشه ،

بخاطر تو هم که شده این کار رو ترک میکنه !

خیالت راحت …

 

نفس عمیقی کشیدم و با چشمایی بسته گفتم :

 

+ پس بزارید فکرامو بکنم…

ببینم برم دنبالش یانه ؟!

 

_ باشه …

فقط امیدوارم تصمیم درستی بگیری…

 

*_* ٬ *_* ٬ *_*

 

روی صندلی میز تحریرم نشسته بودم و توی گوشی ، دنبال یه آهنگ خوب بین آهنگای شادمهر میگشتم …

 

همینطور شانسَکی روی یکیشون کلیک کردم ،

 

هندزفریو زدم تو گوشم و روی صندلی ولو شدم … «

 

 

 

باید تورو پیدا کنم …

 

شاید هنوزم …

 

دیر نیست ،،،

 

تو ساده دل کندی ولی …

 

تقدیر بی تقصیر نیست !!

 

با اینکه بیتابه منیی ،

 

بازم منو …

 

خط میزنی ، !!

 

باید تورو پیدا کنم ،،

 

تو با خودت هم دشمنییی !!

 

 

 

(( تقدیر _ شادمهر عقیلی ))

 

 

 

با وحشت و تعجب هندزفریو از تو گوشام بیرون کشیدم و روی استپ کلیک کردم تا اهنگ وایسته ‌…

 

نگاهی به دور و ورم انداختم‌ …

 

دستمو گذاشتم روی قلبم که به شدت خودشو به سینم میکوبید …

 

خدایااا …

 

این چه وضعشه ؟!!؟

 

چند تا نفس عمیق کشیدم …

 

تصمیمم رو گرفتم ، میرم دنبالش …

 

اره میرم فرانسه ،

 

به قول شادمهر اون با خودش هم دشمنه !!!

 

اره … من میرم دنبالش ، تموم سعیَم‌ رو میکنم که برگردونمش و امیدوارم قبول کنه ، کوتاه بیاد و برگرده …

 

 

 

&& ادرین &&

 

 

 

از پشت پنجره به آسمون که داشت گریه میکرد ، خیره شدم…

 

قطرات بارون خودشونو محکم به پنجره می کوبیدن …

 

انگشتمو بالا بردم و یه قلب شکسته روی شیشه ی بخار گرفته ی اتاق کشیدم ، آهی کشیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم …

 

مرینت ؟!

 

یعنی الان با پدرامی ؟!

 

هع …

 

باهاش ازدواج کردی؟!؟

 

دلم بدجور گرفته …

 

کاش اینجا بودی مرینت…

 

یه جوری بغلت می کردم که…

 

استخونات خورد میشد

 

همینقدر وحشیانه ، همینقدر عاشقانه

 

طعم لبات …

 

آخ که طعم شیرینِ لبات چقدر خواستنی بود …

 

با برخورد چند تقه به در اتاق به خودم اومدم …

 

اخم ریزی روی صورتم نشوندم و به سمت میزم حرکت کردم …

 

پشت میز قرار گرفتم و روی صندلی نشستم ، همونطور که گره کرواتم رو شل میکردم ، با صدایی محکم گفتم :

 

 

 

+ بیا داخل

 

 

 

بعد گفتن این حرفم ، در اتاق باز شد و آبتین و امیر سام سر به زیر و ساکت داخل شدن …

 

آبتین در رو بست و با امیر سام روی کاناپه نشستن …

 

جفت ابروهام از دیدن این سکوتشون بالا پرید …

 

اخه شما که نمیشناسین این دو تا رو …

 

یه فوضووول هایی هستن که خدا میدونه …

 

از جام بلند شدم و کُت طوسی رنگم رو در آوردم و انداختم روی صندلی و دوباره نشستم …با اخم و تعجب گفتم :

 

 

 

+ اومم … کاری دارین؟!؟!

 

 

 

آبتین چند تا سرفه واسه صاف صاف کردن صداش کرد و اروم لب زد :

 

 

 

_ خب حتما کاری داریم که اومدیم اتاقت دیگه …

 

 

 

همونطور که آستینای پیراهن سفید رنگم رو ، روبه بالا تا میکردم

 

اخمم پر رنگ تر شد

 

 

 

+ اوکی .. میشنوم

 

 

 

ابتین نگاهی به امیرسام انداخت که امیر سام سرش رو بلند کرد و همونطور که نگام میکرد ، گفت:

 

 

 

_ داداش …

 

 

 

پریدم وسط حرفش و با عصبانیت گفتم :

 

 

 

+ من مگه صد بار نمیگم بهم نگین داداش …؟!

 

 

 

بر خلاف انتظارم که الان دوتاییشون ، شروع میکنن حرف زدن درباره ی اینکه نخیر ما داداشیم و این حرفا ‌.‌..

 

امیر سام ساکت سرش رو چند بار به نشونه ی باشه تکون داد و گفت :

 

 

 

_‌باشه … عذر میخوام

 

 

 

چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود …

 

این چی گفت الان ؟!؟!

 

عذر خواهی کرد؟!

 

امیر ساممم؟؟؟!؟!؟

 

اوننن …

 

یا خدا ..

 

اخه چطور ممکنه …

 

یکهو تعجب از رو صورتم پَر کشید و جاش رو به استرس و نگرانی داد …

 

مطمئنم اتفاق بدی افتاده که اینا اینطوری رفتار می کنن …

 

 

 

+ اوکی …

 

حرفتو بزن …

 

که داری نگرانم میکنی …!

 

 

 

با لکنت شروع کرد به حرف زدن :

 

_ خ …

 

خب …

 

هوففف

 

من نمیتونم بگم …

 

 

 

سرش رو برگردوند سمته آبتین و با التماس نگاهش کرد …

 

ابتین دستش رو انداخت روی شونه ی امیر سام و چند لحظه با لبخند مهربونی ، نگاش کرد ….

 

که امیر سام هم با استرس لبخندی زد ، متعجب و نگران نگاهم رو بینشون میچرخوندم ….

 

کلافه از اینکه حرفی نمیزنن گفتم :

 

 

 

+ ای بابا ….

 

یکی به منم بگه موضوع چ…

 

 

 

با حرفی که ابتین بهم زد …

 

جملم رو نا تموم گذاشتم و متعجب زیر لب چیِ آرومی زمزمه کردم

 

 

 

_ درباره ی هرمانه…

 

 

 

همینطور متعجب نگاش میکردم ، که ادامه داد :

 

 

 

_ فقط قول بده بعد از اینکه حرفامو شنیدی

 

به خودت مسلط باشی ، خودت رو کنترل کنی

 

و سریع تصمیم نگیری ! …

 

 

 

الکی ، سری به بالا و پایین تکون دادم …

 

معلوم نیست چه مسئله ی مهمیه که میگه خودت رو کنترل کنی ….

 

پووووف !!!

 

اب دهنشو قورت داد و لب زد :

 

 

 

_ هرمان به امیرسام زنگ زده و بهش گفته که میخواد بره

 

عضو گروه ببر زخمی بشه …

 

و تمام قرار مدار ها رو هم با ایلیاد گذاشته…

 

، از امیر سام خواسته که اونم همراهش بیاد …

 

و بهش گفته که تمام اطلاعات مهم و نقطه ضعف هایی که راجع به تو میدونه رو در اختیارش بزاره …

 

در ضمن امیر سام رو تحدید کرده که اگه این چیزا رو به کَسی و مخصوصا تو بگه …

 

تَک داداشِش ، امیر علی تو خطر میفته …

 

 

 

یکدفعه انگار تازه به خودم اومده باشم مشتمو محکم کوبیدم روی میز و با فریاد گفتم :+ چییی ؟!

 

اون یابو علفی میخواد به من خیانت کنه؟!

 

یعنی فکر کرده من اینقدر پَشمَکم ؟!(نه بابا تو پفکی😂)

 

 

 

با خشم از جام بلند شدم که صندلی به عقب پرت شد…

 

امیرسام و آبتین با ترس توی جاشون تکونی خوردن ، با وحشت بهِم نگاه میکردن …

 

پاتند کردم سمت در ، همزمان داد و فریاد میکردم و واسه هرمان خط و نشون میکشیدم

 

 

 

+ میکشمش حرومزاده رو …

 

پسره ی دیوث …

 

زندش نمیزارممم ….

 

کاری میکنم به گوه خوردن بیفته …

 

 

 

در رو که باز کردم با دیدن جمعیت روبه روم …

 

دست از فریاد زدن کشیدم …

 

از خدمتکار گرفته تا نگهبانا و بقیه …

 

همه و همه جلوی در اتاقم جمع شده بودن

 

یکدفعه به زبون فرانسوی داد زدم :

 

 

 

+ شما ها اینجا چیکار میکنین …

 

زود باشید برید سرکارتون تا جِرواجرتون نکردم !…

 

 

 

با فریاد من همگی به خودشون اومدن و بعد چند لحظه روبه روم خالی شد …

 

نفسمو با حرص فرستادم بیرون‌

 

و حرکت کردم طرف بیرون

 

تا برم خونه ی هرمان

 

و تمام حرص و عصبانیتم رو سرش خالی کنم….

 

پسره ی قوزمیت !!!!

 

 

 

&& مرینت &&

 

 

 

با بغض و ناراحتی رو به مامانی که زار زار داشت اشک می ریخت ، لب زدم :

 

 

 

+ وایییی مامان !!! …

 

تورو خدا آروم باش دیگه ، قرارنیست برم بمیرم یا نیام که …

 

اصلا میخوای نرم ؟!؟!

 

 

 

مامان فین فین کنان ، با صدایی گرفته در اثر گریه ی زیاد ، گفت :

 

 

 

_ نه دخترم …

 

یعنی چی که نری!!؟

 

برو….

 

برو و با پسر عموت برگرد …

 

خدا پشت و پناهت …

 

 

 

با ناراحتی دستای مامان رو ول کردم و همزمان که عقب‌ عقب ، میرفتم … گفتم :

 

 

 

+ باشه …

 

پس گریه نکنیاااا !!!

 

 

 

همینطور که اشکاش رو بادستمال کاغذی پاک میکرد ، لبخندی زد و گفت :

 

 

 

_ برو زلزله …

 

خدا به همراهت …

 

 

 

چرخیدم و به سمت پله برقی ها حرکت کردم …

 

 

 

زیر لب ، بسم اللهی گفتم و روی پله برقی ایستادم … دستمو رو به خانواده ای که همشون با چشایی اشکی نگام میکردن ، تکون دادم ….

 

خدایا …

 

تو این راه کمکم کن …

 

که مطمئنن بدون خواست و اراده ی تو

 

هیچکاری نمیتونم انجام بدم 🙂

 


خب باییییی