&& مایکو &&

 

مشتمو محکم روی میز کوبوندم و با عصبانیت روبه هرمان لب زدم :

 

+ ای دست و پا چلفتیِ ابله…

از اولم نباید روت حساب وا میکردم !

 

با ترس بیشتر توی خودش جمع شد و با صدای لرزونی گفت :

 

_ ما… مایکو خان…

ب… باور کنید من… من قصد… قصد ضرر رسوندن به شمارو ن  … نداشتم…

 

 

 

با شنیدن این حرف شُعله ی خَشمم شدید تر شد  طوری که دلم میخواست کَلَش رو از جا بِکنم…

پوزخند صداداری زدم ، تکیَم رو به صندلی زدم و همونطور که گوشه ی لبم رو می خواروندم با لحن آرومی لب زدم :

 

+ اووو که اینطور… پس تو اصلا نمیدونستی و این کار رو انجام دادی!

 

اب گلوشو با ترس قورت داد و گفت :

 

_ نه… یعنی نمیدونستم که قراره بعدش همچین اتفاقی بیفته!

 

آهسته از روی صندلی بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم …

شروع کردم دورش آروم گام برداشتن و در همون حین گفتم :

 

+ میتونستی قبلش من رو در جریان بزاری و از من مشورت بگیری نه اینکه سر خودانه کاری که دلت میکشه رو انجام بدی!

 

چیزی نگفت و ساکت وصامت و بی حرکت به زمین خیره شد…

 

یکدفعه عصبانیتم فوران کرد رو به روش ایستادم و با فریاد گفتم :

 

+ چرا لال شدی؟! هان؟! حرف بزن…

 

با وحشت چند قدم عقب رفت و گفت :

 

_ چ… چی… چی بگم… چی بگم قربان؟!

 

بهش نزدیک شدم

 

+ بگو…

بگو به تو ربطی نداره مایکو…

بگو اینجا همه کاره منم و به تو هیچ ربطی نداره این موضوع…

این حرفا رو بهم بزن…

تو که میری قُلدرانه هر غلطی میکنی…

باید بتونی این حرفا رو بزنی…

 

به طرفش حمله ور شدم ، یقشو توی دستام گرفتم و توی صورتش غریدم :

 

+ من بخاطر توی الاغ چندین میلیارد ضرر کردم، میفهمی؟!

چندین میلیارد ضررررر….

هع! بایدم عین خیالت نباشه…

تو که زحمت اون پولا رو نکشیدی…

من جون کندم تا به اینجا رسیدم….

و یه روزه به دست تو تمامه نقشه هام به باد رفت…

 

فشار دستمو بیشتر کردم و یقشو به سمت خودم کشیدم

 

+ ببین هرمان… خودت این گند رو بالا آوردی ،

خودتم جمعِش میکنی! متوجهی؟!

 

سرش رو با ترس چند بار به بالا و پایین تکون داد و لب زد :

 

_ ب… بله… بله رئیس

 

به عقب هلش دادم و همونطور که دستی به یقم میکشیدم گفتم :

 

+ خودت باعثش شدی  ، باعث اینکه اینهمه بهت بی احترامی بشه!

 

سری به نشونه ی تاسف واسش تکون دادم و به سمت میزم حرکت کردم…

 

&& مرینت &&

 

آروم چشمامو وا کردم …

خمیازه ی بلندی کشیدم و کششی به بدنم دادم ،

متعجب روی تخت نشستم و به دور و ورم خیره شدم…

من کجام؟!؟

اینجا کجاست؟!

توی یه اتاق خواب خیلی بزرگی بودم !!

همینطور هنگ داشتم اطرافم رو نگاه میکردم که در اتاق بی مقدمه باز شد و ادرین توی چارچوب در قرار گرفت…

یکم همینطور ساکت و با ابرویی بالا رفته نگام کرد و بعد چند لحظه گفت :

 

_ پس بالاخره بیدار شدی!

 

بعد از گفتن این جمله کامل داخل اتاق شد و در رو بست…

به طرفم برگشت و همونطور که انگشتای شستش توی جیب شلوارش بود ، بهم نزدیک شد….

متعجب لب زدم :

 

+ بالا خره بیدار شدم؟!

منظورت چیه؟!

مگه ساعت چنده ؟!

 

روی مبل کنار تخت نشست

 

_ ساعت ۲ بعد از ظهره!

 

چشمام اندازه ی توپ تنیس گشاد شد…

 

+ چیییی؟!

یعنی پنج ساعته که من خوابیدم !

 

سری به نشونه ی اره تکون داد

 

_ نمیشه گفت خواب….

چون تو کاملا بیهوش شده بودی !

حتی اگه بُمب هم منفجر میشد بیدار نمیشدی !!!

 

نگاهی به اطرافم انداختم

 

+ اوممم…

حالا بیخیال…

اینجا کجاست؟!

 

یکم ساکت با چشمای دریایی رنگه نازش خیرم شد و بعد همونطور که پا روی پا مینداخت  لب زد :

 

_ خونه ی منه….

 

اها پس بگو…

اینجا خونه ی این جنابعالیه!

هع! تو این پنج سال که من فقط کارم شده بود گریه و اشک ریختن واسه دوری از این آقااا….

ایشون اینوَر تو این قصره باشکوهشون زندگی پادشاهی میکردن… !

 

با پوزخند و لحن تلخی گفتم :

 

+ هع…

که اینطور…

پس خونه ی توئه…. !

 

مکثی کردم و با غمگین ترین حالت ممکن لب زدم :

 

+ چرا من رو توی ایران تنها گذاشتی و اومدی اینجا

ادرین؟!

یعنی من اصلا واست کوچیکترین اهمیت و ارزشی نداشتم که اونطور بی رحمانه منو ول کردی و اومدی پاریس؟!

 

فکر میکردم با ناراحتیه من ناراحت میشه، فکر میکردم الان شروع میکنه به عذر خواهی و ابراز پشیمونی، ولی اون نه تنها این کار رو نکرد….

بلکه با گستاخی تموم زل زد تو چشام و گفت :

 

_ مرینت…

گذشته رو فراموش کن ، اون موقع ها حسای بچگانه ای داشتیم…

ولی  ….

الان همچی تغییر کرده…

تورو نمیدونم، ولی من دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم!

(جان خودت😒)

ساکت و با بُهت نگاش میکردم، یعنی چی حس بچگانه ؟!؟

باید باور کنم که ادرین، عشقه من این حرفارو بهِم زده؟!

با تعجب سری تکون دادم و لب زدم :

 

+ م… منظورت چیه؟!

یعنی چی هیچ حسی بهت ندارم !؟…

 

خنده ی تلخی کردم ، از روی تخت بلند شدم و رو به روش ایستادم

 

+ هع….

واقعا چطوری روت میشه تو چشمام زل بزنی و اینطور سرد این حرفا رو بهِم بزنی؟!

اونم درصورتی که…

در صورتی که دل من بیتاب توئه!!!

 

چشماش رو محکم روی هم فشار داد

 

_ ببین مرینت… من… من دیگه نمیخوامت  ، هیچ حس عشقی از طرف من….

 

چشماش رو باز کرد و زل زد به چشمام ، سری به چپ و راست تکون داد

 

_ وجود نداره! میفهمی…

هیییچ حسی!!!

 

شروع کردم به گریه کردن…

بی پروا گریه میکردم….

برای اولین بار بود یکی اینجور دلمو میشکست…

تازه اونم چه کسی؟!

عشقم …

پسر عموم …

تمومه زندگیم!!

کسی که بخاطرش حتی قید درس خوندن رو هم زدم…

پاهام شل شدن و به زانو افتادم روی زمین…

حتی با دیدن این اتفاق هیچ حس نگرانی توی چشماش به وجود نیامد !

نگاهش سرد بود…

اونقدر سرد که یخ زدم….

اونقدر سرد که قلبم درد گرفت…

دستمو گزاشتم روی قلبم…

قلبم  !

قلبم  !

ببین این دوستت نداره…

چرا هنوزم میخوایش؟!

چرا ازش متنفر نمیشی لعنتییی…

چرااا آخه لامصب چرااااا ؟!؟!!؟؟