عشقوزجر 7
&& مایکو &&
مشتمو محکم روی میز کوبوندم و با عصبانیت روبه هرمان لب زدم :
+ ای دست و پا چلفتیِ ابله…
از اولم نباید روت حساب وا میکردم !
با ترس بیشتر توی خودش جمع شد و با صدای لرزونی گفت :
_ ما… مایکو خان…
ب… باور کنید من… من قصد… قصد ضرر رسوندن به شمارو ن … نداشتم…
با شنیدن این حرف شُعله ی خَشمم شدید تر شد طوری که دلم میخواست کَلَش رو از جا بِکنم…
پوزخند صداداری زدم ، تکیَم رو به صندلی زدم و همونطور که گوشه ی لبم رو می خواروندم با لحن آرومی لب زدم :
+ اووو که اینطور… پس تو اصلا نمیدونستی و این کار رو انجام دادی!
اب گلوشو با ترس قورت داد و گفت :
_ نه… یعنی نمیدونستم که قراره بعدش همچین اتفاقی بیفته!
آهسته از روی صندلی بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم …
شروع کردم دورش آروم گام برداشتن و در همون حین گفتم :
+ میتونستی قبلش من رو در جریان بزاری و از من مشورت بگیری نه اینکه سر خودانه کاری که دلت میکشه رو انجام بدی!
چیزی نگفت و ساکت وصامت و بی حرکت به زمین خیره شد…
یکدفعه عصبانیتم فوران کرد رو به روش ایستادم و با فریاد گفتم :
+ چرا لال شدی؟! هان؟! حرف بزن…
با وحشت چند قدم عقب رفت و گفت :
_ چ… چی… چی بگم… چی بگم قربان؟!
بهش نزدیک شدم
+ بگو…
بگو به تو ربطی نداره مایکو…
بگو اینجا همه کاره منم و به تو هیچ ربطی نداره این موضوع…
این حرفا رو بهم بزن…
تو که میری قُلدرانه هر غلطی میکنی…
باید بتونی این حرفا رو بزنی…
به طرفش حمله ور شدم ، یقشو توی دستام گرفتم و توی صورتش غریدم :
+ من بخاطر توی الاغ چندین میلیارد ضرر کردم، میفهمی؟!
چندین میلیارد ضررررر….
هع! بایدم عین خیالت نباشه…
تو که زحمت اون پولا رو نکشیدی…
من جون کندم تا به اینجا رسیدم….
و یه روزه به دست تو تمامه نقشه هام به باد رفت…
فشار دستمو بیشتر کردم و یقشو به سمت خودم کشیدم
+ ببین هرمان… خودت این گند رو بالا آوردی ،
خودتم جمعِش میکنی! متوجهی؟!
سرش رو با ترس چند بار به بالا و پایین تکون داد و لب زد :
_ ب… بله… بله رئیس
به عقب هلش دادم و همونطور که دستی به یقم میکشیدم گفتم :
+ خودت باعثش شدی ، باعث اینکه اینهمه بهت بی احترامی بشه!
سری به نشونه ی تاسف واسش تکون دادم و به سمت میزم حرکت کردم…
&& مرینت &&
آروم چشمامو وا کردم …
خمیازه ی بلندی کشیدم و کششی به بدنم دادم ،
متعجب روی تخت نشستم و به دور و ورم خیره شدم…
من کجام؟!؟
اینجا کجاست؟!
توی یه اتاق خواب خیلی بزرگی بودم !!
همینطور هنگ داشتم اطرافم رو نگاه میکردم که در اتاق بی مقدمه باز شد و ادرین توی چارچوب در قرار گرفت…
یکم همینطور ساکت و با ابرویی بالا رفته نگام کرد و بعد چند لحظه گفت :
_ پس بالاخره بیدار شدی!
بعد از گفتن این جمله کامل داخل اتاق شد و در رو بست…
به طرفم برگشت و همونطور که انگشتای شستش توی جیب شلوارش بود ، بهم نزدیک شد….
متعجب لب زدم :
+ بالا خره بیدار شدم؟!
منظورت چیه؟!
مگه ساعت چنده ؟!
روی مبل کنار تخت نشست
_ ساعت ۲ بعد از ظهره!
چشمام اندازه ی توپ تنیس گشاد شد…
+ چیییی؟!
یعنی پنج ساعته که من خوابیدم !
سری به نشونه ی اره تکون داد
_ نمیشه گفت خواب….
چون تو کاملا بیهوش شده بودی !
حتی اگه بُمب هم منفجر میشد بیدار نمیشدی !!!
نگاهی به اطرافم انداختم
+ اوممم…
حالا بیخیال…
اینجا کجاست؟!
یکم ساکت با چشمای دریایی رنگه نازش خیرم شد و بعد همونطور که پا روی پا مینداخت لب زد :
_ خونه ی منه….
اها پس بگو…
اینجا خونه ی این جنابعالیه!
هع! تو این پنج سال که من فقط کارم شده بود گریه و اشک ریختن واسه دوری از این آقااا….
ایشون اینوَر تو این قصره باشکوهشون زندگی پادشاهی میکردن… !
با پوزخند و لحن تلخی گفتم :
+ هع…
که اینطور…
پس خونه ی توئه…. !
مکثی کردم و با غمگین ترین حالت ممکن لب زدم :
+ چرا من رو توی ایران تنها گذاشتی و اومدی اینجا
ادرین؟!
یعنی من اصلا واست کوچیکترین اهمیت و ارزشی نداشتم که اونطور بی رحمانه منو ول کردی و اومدی پاریس؟!
فکر میکردم با ناراحتیه من ناراحت میشه، فکر میکردم الان شروع میکنه به عذر خواهی و ابراز پشیمونی، ولی اون نه تنها این کار رو نکرد….
بلکه با گستاخی تموم زل زد تو چشام و گفت :
_ مرینت…
گذشته رو فراموش کن ، اون موقع ها حسای بچگانه ای داشتیم…
ولی ….
الان همچی تغییر کرده…
تورو نمیدونم، ولی من دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم!
(جان خودت😒)
ساکت و با بُهت نگاش میکردم، یعنی چی حس بچگانه ؟!؟
باید باور کنم که ادرین، عشقه من این حرفارو بهِم زده؟!
با تعجب سری تکون دادم و لب زدم :
+ م… منظورت چیه؟!
یعنی چی هیچ حسی بهت ندارم !؟…
خنده ی تلخی کردم ، از روی تخت بلند شدم و رو به روش ایستادم
+ هع….
واقعا چطوری روت میشه تو چشمام زل بزنی و اینطور سرد این حرفا رو بهِم بزنی؟!
اونم درصورتی که…
در صورتی که دل من بیتاب توئه!!!
چشماش رو محکم روی هم فشار داد
_ ببین مرینت… من… من دیگه نمیخوامت ، هیچ حس عشقی از طرف من….
چشماش رو باز کرد و زل زد به چشمام ، سری به چپ و راست تکون داد
_ وجود نداره! میفهمی…
هیییچ حسی!!!
شروع کردم به گریه کردن…
بی پروا گریه میکردم….
برای اولین بار بود یکی اینجور دلمو میشکست…
تازه اونم چه کسی؟!
عشقم …
پسر عموم …
تمومه زندگیم!!
کسی که بخاطرش حتی قید درس خوندن رو هم زدم…
پاهام شل شدن و به زانو افتادم روی زمین…
حتی با دیدن این اتفاق هیچ حس نگرانی توی چشماش به وجود نیامد !
نگاهش سرد بود…
اونقدر سرد که یخ زدم….
اونقدر سرد که قلبم درد گرفت…
دستمو گزاشتم روی قلبم…
قلبم !
قلبم !
ببین این دوستت نداره…
چرا هنوزم میخوایش؟!
چرا ازش متنفر نمیشی لعنتییی…
چرااا آخه لامصب چرااااا ؟!؟!!؟؟