#مرینت#

 

آهی کشیدم الان کجا برم یادمه وقتی بابام فکر کرد من دیگه دختر نیستم و از خونه انداختم بیرون اون کمکم کرد تا بلند بشم

 

واقعا چی شد 

 

من یه دختر بچه ۱۴ سالمه و اون یه مدر ۳۰ ساله ولی بازم خوشتیپ و جذاب و خواستنی و منی که از همه بی مهری دیده بودم و اولین‌بار بود کسی بهم توجه می‌کرد باعث شد عاشقش بشم ولی ترسیدم بهش بگم که یوقت منو از خودش دور کنه

 

گذشت شدم یه دختر ۲۰ ساله با اینکه آدرین نزاشت آرایش کنم یا لباس تنگ و باز تنم کنم ولی بازم زیبا بودم طوری که پسرهای دانشگاه خواستگارم بودن ولی من هنوز عاشق آدرین بودم و هستم و نمیزارم کسی بجز آدرین پادشاه قلبم بشه 

 

یاد امروز افتاد چقدر شکستم دوستم ملودی راست می‌گفت آدما مخصوصا مردا موقعی خود واقعی‌شان میشن که نفهمم طرفش کیه

 

فلش بک(۴ساعت پیش)

 

داشتم غذای مورد علاقه آدرین رو می‌پختم اون عاشق قلیه ماهیه 

 

تصمیم داشتم علاقم رو به آدرین بگم

 

برای همین خونه رو تمیز و تزئین کردم خیلی رمانتیک شده با گل برگ رز راه و به سمت آشپز خونه آورده بودم و روی میز دو تا بشقاب و لیوان و شمع بود 

 

خودمم یه لباس قشنگ قرمز تنم بود(عکسش رو میزام)زیاد اهل آرایش نبود برای همین آرایش نکردم به قول آدرین این جوری زیبا ترم

 

صدای در اومد قلبم تند تند به سینم می‌کوبید 

 

مرینت آروم باش آروم نفس عمیق بکشید آفرین دختر تو میتونی تمام عمرت منتظر این لحظه بودی با یه لبخند قشنگ برگشتم سمت ولی ای کاش هیچ وقت بر نمیگشتم آدرین رو دیدم که یه دختر تو بغلش با  صدای ضعیفی گفتم:ا..آلدرین

 

برگشت سمتم با دیدنم گفت:ایی جونمم اگه میدونستم تو امشب برام حاضری با دوستم نمیومدم...حالا طوری نیست سه تایی با هم شب میگذرونیم

 

بعدش همراه دختره زدن زیر خنده 

 

هردو مست بودن من آروم لب زدم:آدرین...این تو نیستی....آفرینی که میشناسم آدم مهربونو با خداییه

 

پوزخندی زد و گفت: تو یه ...(..برای آدرین نشونه سک سکه‌س)میخوای ...به من ...آدرین.. اجراست...معروف درس...یاد بدی...زود جلو پلاستو جمع کن برو .....این چند وقتی هم که بودی ....از سرت زیاد بود.....راستی یادم نبود ...هرچی داری.....من برات آوردم....ولی چون مهربونننننمممم مزارم....لباساتو رو برداری...

 

قلبم شکست  نابود شدم سریع رفتم تو اتاق که صداش اومد:فقط زود ....با عشقم کارا‌.....دارم

 

اشکام می‌ریخت چرا فکر میکردم بعد از مدتها یکی پیدا شده که به من توجه کنه من از اول مال این دنیا نبودم باید میرفتم همون موقع که بابام منو از خونه انداخت بیرون

 

پایان فلش بک

 

دستی به صورتم کشیدم خیس اشک بود آهی کشیدم به چاقوی تو دستم نگاه کردم کارو تموم میکردم امشب ولی قبلش یه کاغذ و قلم برداشتم و نوشتم از همه سختی‌هام از عشقم بی معرفتم

 

وقتی نوشتنم تموم شد اونو تو جیبم گذاشتم و چاقو رو روی رگ دشتم کشیدم کافی نبود شاید یکی زود پیدام می‌کرد و می‌رساندم بیمارستان پس شاه رگم رو هم زدم

 

چند لحظه فقط درد و سوزش رو احساس می‌کردم ولی بعدش آرامشی وصف ناپذیر رو

 

#ادرین#(۵ سال بعد)

 

دستی به سنگ قبر مرینتم کشیدم به عکسش نگاه کردم داشت می‌خندید یه لبخندق تلخ زدم 

 

اون روز فیلیکس با یکی از اون دوست دختر هرزه‌هاش رفته بود خونه‌ی من و چون منو اون مثل همین مرینت اشتباه گرفته بود و فیلیکس از جانب من حرفی زده بود که اگه منو می‌کشتند هیچوقت اینو نمیگفتم وقتی نامه‌‌ی قبل خودکشیش رو خوندم دلم میخواست خدا جون منم بگیره برم پیشش آهی کشیدم که دستی دور گردنم حلقه شد و وزنی افتاد روی من برگشتم دختر ۳ سالمم بود آره ناچار بر سر اجبار خانوادم مجبور به ازدواج شدم کارایی دختر قشنگیه ولی نه به اندازه مرینت روز خواستگاری وقتی تو اتاق بودیم گفتم من هنوز دلم پیش مرینته گفتم نمیتونم ازش دست بکشم در جوابم گفت میدونم من فقط میخوام از شر ازدواج خلاص بشم پس باهم ازدواج کردیم ولی خوب یه بار کار از کار گذشت و من و کاگامی یکی شدیم و حاصل این یکی شدنمون شد یه دختر کوچولو به اسرار من و علاقه کاگامی اسمش رو مرینت گذاشتیم مثل مرینته مخصوصا چشماش

 

صدای مرینت منو به خودم اورد:بابایی کجایی...به قول عمه خوردیم و تموم شوم

 

خندیدم و بغلش کردم :ای جانم بابایی من تو رو نخورم پس کی رو بخورم

 

مرینت:ماما

 

با تعجب نگاش کردم که خندید و ادامه داد:به عمه گفتم داداش میخوام گفت به بابات بگو مامانو بخور داداش دار میشی 

 

خندیدم :ای وروجک

 

رفتم سمت ماشین کارایی هم اومده بود فقط ....هب دلش نمی‌خواست سر قبر کسی بیاد که دل شوهرش پیشش

 

سوار ماشین شدم مرینت رو پای کارایی جا گرفت ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه روند و منتظر روزی که برم پیش مرینتم


 

پایان

خودم داشت اشکم در میومد

میدونم تکراری بود تو وبای دیگه گذاشته بودم حال نوشتم نداشتم 

بای