🔴معشوقه دیوانه🔴 پارت 3
دختر جیغ خفه ای کشید و رو به مرد کنارش گفت:
- آدرین یه چیزی به این دختره ی احمق بگو!
________________________________________________________
مرینت سریع و پیروزمندانه گفت:
- یعنی تو از پس زبون یه دختر احمق هم بر نمیای؟ پس تو احمق تر تشریف داری!
دختر جلف از عصبانیت قرمز شد و با عشوهای مصنوعی به سمت سالن مهمان رفت. مرینت ادای دختر را درآورد و راهش را به سمت راه پله کشید که محکم به سینه ی کسی برخورد کرد.
دوباره بوی آن تنباکوی اسکاتلندی مشامش را پر کرد و با سرعت سرش رو بلند کرد و به صاحب این بوی خاص خیره شد. مرد مغرور در حالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود؛ زیرکانه مرینت را اسکن کرد و بدون هیچ حرفی دخترک را مبهوت گذاشت و به سمت همانجایی که آن دختر جلف رفته بود، رفت. مرینت از پشت به هیکل ورزشکاری پسر نگاه کرد و یهو با کف دست به پیشانیاش زد.
- وای دختر گند زدی؛ این پسرش بود! حالا با این احمق بازی که جلوش درآوردی بمیری هم نگات نمیکنه.
در حالی که عصبی با خود حرف میزد، به اتاق برگشت و در را محکم بست که صدایش در همه خانه پیچید.
***
آدرین هیچ توجهی به دختر نمیکرد و فقط با پیپ قدیمی و شیکش تنباکوی اسکاتلندی مورد علاقهاش را میکشید. آدرین بلند شد و لباسهایش را پوشید.
پیپش را در قفسهی مخصوص اتاقش قرار داد و از توی کشوی کمدش، دسته ای اسکناس درآورد و به سمت دختر انداخت و سرد گفت:
- یه ماهت تموم شد و حالا پات رو از زندگ ی من بکش بیرون! به هر کی هم دوست داشتی دربارهی رابطه مون بگو، اما مطمئن باش کسی حرفت رو باور نمیکنه.
کاگامی بلند شد و با غم گفت:
-چرا با من اینجوری رفتار میکنی؟ آدرین با من این کار رو نکن. من...من... من عاشقت شدم... .
با صدای فریاد آدرین ساکت شد.
- بهت گفتم از زندگی من گمشو بیرون!
صدای گریه ی کاگامی در اتاق پیچید و او بی توجه از اتاق بیرون زد. به سمت اتاق خصوصی اش رفت و در حمام آب سرد دراز کشید. به خاطر اینکه تب گرمی داشت؛ از این کار لذت میبرد.
***
موهای بلند و مشکی رنگش را آزادانه دورش ریخت و رژ کمرنگ شکلاتی اش را به لبهای برجستهاش زد. دلش نمیخواست برای یک مرد میانسال، آن هم در یک مصاحبه ی کاری تیپ بزند. کت و شلوار طوسی_سفیدش را پوشید و کیف مخصوصش را که شامل ضبط صوت، دوربین عکاسی، دفتر و قلم بود را روی شانه اش قرار داد و از اتاق خارج شد. جلوی در عمارت منتظر ایستاده بود که همان دختر جلف دیروزی با گریه از کنارش رد شد و رفت.که با دهن باز به دختر آشفته که پاشنه یک کفشش هم شکسته بود، خیره شد و آرام خندید.
- معلوم نیست باهاش چیکار کردن که اینجوری شده.
با صدای خدمتکار از جا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت و چشمانش را چند ثانیه بست. بعد از یه نفس عمیق گفت:
- اوه ببخشید! چیزی میخواستید به من بگید؟
- آقای آگراست تو سالن غذاخوری منتظرتونن. لطفًا دنبال من بیاین!
پشت خدمتکار راه افتاد و بعد از طی یک مسیر، خدمتکار کنار در قهوهای رنگی ایستاد و با دست به داخل اشاره کرد و با صدای رسا و بلندی گفت:
- آقای آگراست، خانوم دوپن چنگ اینجا هستن.
صدای آشنایی گفت:
- راهنماییشون کن!
خدمتکار در را باز کرد و مرینت وارد سالن شد. منتظر بود با یک پیرمرد روبه رو شود
که چشمش به آدرین افتاد و کسی جز او را در سالن نیافت. با خودش گفت:
- چرا من فکر میکردم صاحب این شرکت باید یه پیرمرد باشه؟ باید همون دیروز میفهمیدم یا حداقل از داماکلیس میپرسیدم طرف کارم چطوریه.
سرش را تکان داد و با لبخند به سمت آدرین رفت و رسمی گفت:
- سلام آقای آگراست!
آدرین با دستمال لبهای تمیزش رو پاک کرد و این کمی برای مرینت عجیب جلوه کرد.
- خانم دوپن چنگ شما سه ماه کاری که همراه من هستید، باید قوانین این عمارت رو بدونید و جز مطالبی که من بهتون میگم، نیاز نیست چیزی از کارهای روزانه و یا شبانه من یادداشت کنید.
مریال بدون اجازه خواستن پشت میز کنار آدرین نشست و گفت:
- آقای آگراست... .
- آدرین صدام کنید!
- آقای آدرین من یک خبرنگارم و هر چی رو که ببینم و به دردم بخوره مینویسم.
پس خواهش میکنم در کار من دخالت نکنید! من کارم رو بلدم.
آدرین نگاهش را به او دوخت. مرینت دوئل ترسناک ی را حس میکرد. هیچ کدام کم نمیآوردند و برای آدرینی که همیشه دخترها تسلیمش میشدند، این دختر نوبر بود. آدرین بلند شد و تهدیدگونه گفت:
- امشب تاوان این نوع سخن گفتن را خواهید داد.
توقع داشت دختر بترسد، اما تنها پوزخند مرینت نصیبش شد و صدای پاشنه هایی که بدون توجه به او از سالن خارج شد. این دختر سرکش را رام میکرد. کارش همین بود.
وارد باغ شد و به سمت لیموزین رفت. در اتاقک اختصاصی توسط راننده باز شد و او در اتاقک جا گرفت. خواست جای همیشگیاش بنشیند که چشمش به آن دختر لجباز افتاد. در شأن او نبود که به خاطر یک جا با یک دختر دعوا کند؛ پس بی هیچ حرفی مقابل دختر نشست و طبق عادت کمی لای پاهایش را باز گذاشت
و شبیه یک امپراطور به تکیهگاه صندلی چرم تکیه داد. با حرکت اتومبیل، مرینت سکوت رو شکست و با لحن رسمی گفت:
- آقای آدرین درباره گذشته تون کمی برام میگید؟ شاید در متن پروژهی مصاحبه آوردمش.
اما آدرین فقط یک چیز گفت:
- من زندگی خوبی داشتم، دارم و خواهم داشت.
مرینت از جواب سر بالای این مرد فهمید که اصلا هم زندگی خوب و خوشایندی نداشته. او یک خبرنگار بود و کوچکترین حرکت از سوژهاش را میفهمید و به حقیقت کامل او پی میبرد. به خاطر همین ذکاوتش بود که در کارش موفق بود.
قلم و دفترش را درآورد و مشغول طراحی شد.
مرینت تمام روز را دنبال آدرین به آنطرف و اینطرف میدوید و از لحظه به لحظه ی کارهایش عکسبرداری میکرد و از تمام بخشهای شرکت بازدید کرد. شرکت تجاری بود و انواع و اقسام کالاها را در آنجا میتوانستی پیدا کنی. از بهترین نوشیدنی ها تا لوازم خونه.
وقتی مرینت روی صندلی اتاقک لیموزین قرار گرفت، به ثانیه نکشید که خواب همه وجودش را گرفت. آدرین پیپش را روشن کرد و بوی خاص تنباکو اسکاتلندیاش،تمام اتاقک را پر کرد. به شیشه پشت سرش ضربهای زد و گفت:
- به سمت بزرگترین آسمان خراش شهر برو!
تمام